یکی از شایعترین این بدفهمیها در ارتباط با همسر است. خیلی وقتها ریشه بددلی و بدبینی به همسر، تعارضهای روانی خودمان است. یکی از نشانههای سلامت روانی، واقعیتسنجی درست است. همیشه باید به دریافتهای ذهنی خود شک کنیم. هیچکس از خطای واقعیتگریزی مصون نیست. همه دریافتهای اشتباهی داریم که ریشه در خیالاتمان دارد. همه ما به یک اندازه در واقعیت سیر نمیکنیم. گاهی جدایی از واقعیت موضوعی جدی میشود. اینجاست که با دیدن مثالهای نقض هم باور اشتباهمان سست نمیشود و به هیچروی نمیپذیریم که شاید فکر ما اشتباه و زاییده خیالاتمان باشد. چنان در دنیای غیرواقعی غرق میشویم که واقعیت موجود را نمیبینیم. البته جدایی از واقعیت، شکلهای خوشخیمی هم دارد. خوشخیمترین آن نشانههایی است که به عنوان مسخ شخصیت و مسخ واقعیت شناخته میشود. این نشانهها شایعترین نشانههای روانپزشکی هستند (حتی از احساس ذهنی اضطراب هم شایعتر) و تقریبا بیشتر ما آنها را تجربه میکنیم اما چون گذرا هستند و کلمهای برای بیانش نداریم، به چشم نمیآیند. همه ما در خستگی، فشار کاری و اضطراب ممکن است دچار مسخ شخصیت و مسخ واقعیت شویم؛ احساسی ناخوشایند که ممکن است وحشتآور باشد در حالی که جزو نشانههای خوش خیم و شایع روانپزشکی است، مانند این احساسها که احساس میکنم آدم واقعی نیستم، یک هنر پیشهام که در یک فیلم بازی میکند، از خودم جدا میشوم یا احساسهایی مانند: انگار آدمها و اشیا واقعی نیستند، دنیا شبیه فیلم سینمایی است. انگار همه چیز غیرواقعی و مقوایی است. اینها نمونههایی از احساسهای گذرای مسخ، شخصیت و مسخ واقعیت هستند. البته داستان جداشدگی از واقعیت به این موارد خوشخیم محدود نمیشود و گاهی به قدری شدت میگیرد که به حد جنون یا به اصطلاح دقیقتر روانپزشکی سایکوز میرسد. مادری که اعتقاد دارد فرزندانش در غذایش سم میریزند تا او بمیرد و از ارثش بهرهمند شوند، مردی که معتقد است در سوراخهای دیوار خانهاش دوربین کار گذاشتهاند و تصویرش را در ماهواره پخش میکنند، فردی که با لباس حمام میکند چون معتقد است از طریق ماهواره او را میبینند، مردی که همیشه زیر بالشش چاقو میگذارد چون معتقد است دشمنانی دارد که ممکن است شبانه به او حملهور شوند یا مثالهایی عجیبتر مانند اینکه بیماری معتقد باشد موجوداتی که در کرات دیگر زندگی میکنند، اطلاعات مغز او را میدزدند یا این که خونش را بیرون میکشند و در کهکشان پخش میکنند. اینها نمونههای جداشدن از واقعیت است. این اتفاق گاهی به دنبال مصرف مواد روانگردان محرک مانند آمفتامینها میافتد و گاهی هم بر اثر بیماری روانی جنون مانند اسکیزوفرنیا. به یاد داشته باشیم جدا شدن از واقعیت یک طیف است که در همه ما میتواند به درجاتی و البته بیشتر گذرا ایجاد شود و فقط به بیماریهای مزمن روانپزشکی مانند اسکیزوفرنیا اختصاص ندارد. جدا شدن از واقعیت پدیده عجیبی است و گاهی آسیبهای جدی اجتماعی به بار میآورد. ریشه بسیاری از قتلها همین مساله جداشدن از واقعیت و سیر در دنیای خیالات و اوهام است. باید همیشه به دریافتهای ذهنیمان شک کنیم و بدانیم هر چه در ذهن ما اتفاق میافتد، لزوما مبتنی بر واقعیت عینی نیست.
حافظ باجُغلی روانپزشک