حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اهل نظر میدانند، شعر جوهرهای است که به تعبیری، تعریف نمیپذیرد. به نظر میرسد شعر ـ و کلا هنر ـ مرتبهای از زیبایی است؛ مرتبهای از خلق و آنچه شاعران حقیقی به مدد ناخودآگاه خلاقه خود میسازند، هر چه زیباتر باشد، شعرتر است.
حالا به کجای این زیبایی میشود قید حوزه را چسباند؟ و تازه تعریف ما از حوزه چیست؟ آیا مقصود از حوزه اصطلاحات متداول در آن است و مقصود از شعر حوزوی شعری است که در آن این اصطلاحات به کار رفته باشد؟
اگر مقصود از حوزه روحی است که در آن جریان دارد، حکایت صورت دیگری پیدا خواهد کرد. حوزه یعنی چه؟ یعنی جایی که در آن علوم اسلامی تحصیل و تدریس میشود؟ یا به عبارت بهتر، جایی که در آن آدمهایی به قصد فهم دین اسلام در کنار هم جمعاند و با هم به تبادل نظر میپردازند؟ و اسلام چیست؟ انسانیترین دین؛ انسانیترین فرهنگ و راستینترین دین؛ انسانیترین فرهنگ و راستینترین نوع نگاه به عالم و آدم... خلاصه در این صورت هم شعر حوزوی یعنی شعر انسانی یا انسانیترین شعر ممکن. ولی میدانیم انسانی بودن مساوی با حوزوی بودن نیست؛ زیرا افراد دیگری هم که بیرون از حوزه میزیند، انساناند.
پس میبینید که تعبیر شعر حوزوی بیشتر از سر تعجیل در به کار بردن کلمات و بازی با آنهاست و اصلا چه لزومی دارد ما شعر را به حوزوی و غیر حوزوی تقسیم کنیم؟
نویسنده برخلاف بسیاری از حضرات، تصور میکند آنچه آدمیان میآفرینند، کاملا با آنها در ارتباط است؛ یعنی نمیشود ما انسان نباشیم اما شعری انسانی بگوییم، بهرهای از جان نداشته باشیم اما در کلمات جان بدمیم، از زیبایی و اصالت درون بیبهره باشیم اما اثری زیبا و اصیل بیافرینیم، مبتذل نباشیم اما اثری مبتذل بیافرینیم و... آدمی هر بلایی که بر سر خودش بیاورد، نمیتواند لحظهای از دست خودش فرار کند. شاید کسی بگوید، هنر اصیل تکیه بر ناخودآگاه دارد و ناخودآگاه هم ربطی به شخص آفریننده ندارد ولی اینچنین نیست، زیرا ناخودآگاه، جمعیت آدمی است و جمیع او؛ همه تاریخش از گذشته تا حال و این ناخودآگاه همیشه صادقتر از آنات آگاهی و توجه آدمی عمل میکند. به سبب تکیه بر ناخودآگاه است که بعضی آثار هنری از صداقت بیشتری برخوردارند و به صاحب اثر شباهت وثیقتری دارند.
پس از ادعای این ارتباط تنگاتنگ بین هنر و هنرمند، باید گفت مهم، انسان بودن است و تا آدمی نتواند جان خویش را نو کند، نخواهد توانست در کار هنر قدمی پیش بگذارد. مهم این نیست که شعری با عنوانی خاص درآید تا ارزش داشته باشد، مهم این است که شعر، شعر باشد. همین...!
به اجمال باید گفت شعرهای اخلاقی فقط مثل شعرهای خود او هستند، اما تفصیل مطلب این که او در روستا زندگی کرده و در ابتدای بلوغ قدم به حوزه علوم دینی نهاده است. در حوزه هم گرم تحصیل بوده و چنانکه از شعرهایش پیداست، چندان سودای شاعر بودن و اینجا و آنجا ظاهر شدن نداشته است. اولا که کمتر تن به سرودن شعری داده و تقریبا سالی سه شعر سروده است که از این سالی سه شعر، حدود دو پنجمش تاریخ مصرف دارد، و بیخیال عالم و آدم که حالا بهدلیل این تاریخ مصرفدار بودن شعرها، کسی او را شاعر بداند یا نداند. از طرف دیگر میبینیم که بسامد اصطلاحات حوزوی در شعرهای او زیاد است و همین بسیاری اصطلاحات حوزوی در اشعار، باعث شده بسیاری، شعرهای او را تکفضایی حس کنند، منتها بهدلایلی، این کار از محاسن شعرهای اخلاقی است؛ چه او تا حد و حدود کلمهای را ندانسته و از عمق جان نفهمیده باشد، آن را بهکار نمیگیرد. در شعر اخلاقی کمتر اصطلاحی از اصطلاحات حوزوی دیده میشود که درست جا نیفتاده باشد، علاوه بر این که او به این اصطلاحات معنای تازهای میبخشد و آنها را کاملا به نفع شعرش مصادره میکند:
فصل تحصیلی ما بی می و موسیقی نیست
مشربی خوشتر از این مشرب تلفیقی نیست
... خوشتر از شعر ندانیم ز منطق فنی
گرچه گویند که برهانی و تحقیقی نیست
بعد از این ما و نمازی که سراپا غزل است
عشق، عشق است، مسلمانی و زندیقی نیست
و یا:
پیش از خطاب آسمان با دامنی شببو
در انتشار صبح صادق رفته بودم من
ای ابتهاج پیش از این! اکنون دلم تنگ است
ای کاش بر رفتار سابق رفته بودم من
او کلمات دیگر را هم بیهوده بهکار نمیگیرد و این همان چیزی است که از آن با اصطلاح «جا افتادن» یاد میکنند. این در جای خود نشستن البته از دو جهت قابل بررسی است، جهت لفظی یا دستوری کلمات و زیبایی زبانی ـ بیانی، و جهت معنایی آن. اجمال جهت اول این است که حتما میدانید یکی از مهمترین و ناشناختهترین عناصر زبان، وجهه موسیقیایی آن است. از دو جهت هم زیبایی لحن و هم راحتی ادای آن؛ مثلا وقتی میخواهیم چند کلمهای را پشت سر هم ادا کنیم، ناخودآگاه بهگونهای آنها را پشت سر هم میچینیم که هم راحت ادا شوند، یعنی تنافر حروف نداشته باشند، و هم تا میشود شنیدن آن برای گوش لذتبخش باشد. در ترکیبسازی هم معمولا این جهت، ناآگاهانه دقیقا رعایت میشود.
گفتهاند، وسعت واژگان حاکی از وسعت دیدگاه و اندیشه است. به تعبیر دیگر درست است که باید واژهها را کاملا دریافت و پس از آن به کار برد، اما لزومی ندارد که دنیای آدمی چندان محدود باشد که تنها به فهم واژههای محدود اکتفا کند و این نکتهای است که برخی بر اشعار اخلاقی گرفتهاند.
هنوز فکر میکنم اخلاقی به نسبت بسیاری از شعرای همسن و سالش از نظر انس با واژهها و فهم ادبیات پیشتر و پیشروتر است. او دستکم فرهنگ حوزه را با جان دریافته و از عرفان نظری در حد خود بهره برده و حالا فرصت لازم است تا آنچه خوانده و شنیده و دریافته، در جان او رسوب کند و به هیأت شعر درآید.
اخلاقی ذوقی عرفانی دارد و این در شعرهایش پیداست:
بگذار با ترنم مستانه بگذرد
این چند کوچه تا جبروتی که پیش روست
ما راهیان وادی سبز سلامتیم
آسودهایم از برهوتی که پیشروست
و هم به دلیل این مشرب ذوقی ـ عرفانی است که جاذبه امام عارفان او را به سرودن سه چهار غزل زیبا کشانده است:
باران، شکوه مشرقیاش را به ما سپرد
گل، مشرب شقایقیاش را به ما سپرد
پیری که با تجرد این جاده انس داشت
اسب و قبای عاشقیاش را به ما سپرد
چشمی که در حوالی دریا غروب کرد
طرح بلند مشرقیاش را به ما سپرد....
و غزلهای دیگری از جمله: «خرقهپوشان...» و «همه آینهها را...» و دو غزل هم برای علامه طباطبایی.
اخلاقی تنها در یک قالب شعر میسراید؛ غزل...! و این از محاسن شاعری اوست. با کمال تأسف باید گفت پریشانی و سرگردانی در میان قالبهای مختلف، از بلایایی است که بسیاری از استعدادهای جوان را نشکفته گذاشته یا به تباهی سپرده است. هر قالبی برای خود، استعداد، قابلیت، محدودیت و لوازم خاصی دارد. واقع مطلب این است، در کشوری که شعر یکی از مطرحترین هنرها و قدیمیترین آنهاست، یک قالب برای خود چنان زوایای متنوع و گونهگونی پیدا کرده که بسختی میتوان پس از عمری، همه گوشههایی را که گذشتگان دیدهاند و از سر گذرانیدهاند، دید و چشید و تجربه کرد و تازه از خود هم چیزی به عنوان نوآوری بر آن افزود...
و این تشتت شاعران جوان در قالب، به نظر میرسد ریشههای جدی و غمانگیزی داشته باشد که از جمله میتوان به متفنن بودن بسیاری از حضرات اشاره کرد؛ لذا میبینیم که بیهیچ دغدغهای ذوق خدادادشان را بین قوالب مختلف رها میکنند و آخرش هم هیچ! همچنان که گفتیم هر قالبی برای خود قابلیتهای مختلف و در عین حال خاصی دارد و همین «خاص» بودن بعضی خاصیتهاست که باعث بهوجود آمدن قالبهای مختلف و تمییز آنها از یکدیگر شده است. حتی از لحاظ روحی هم قوالب استعدادهای مختلفی دارند؛ مثلا آنچه را میتوان در قالب رباعی ریخت، نمیتوان با دوبیتی بیان کرد و بالعکس. این از یک طرف، از طرف دیگر آدمیان هم مختلفاند، یکی رمانتیک است، یکی به ریاضی علاقه دارد و همه چیز را ضرب و جمع منطقی میکند. یکی سوررئال میاندیشد، یکی در قرن بیست و هشتم زندگی میکند. همه این آدمها نمیتوانند در یک قالب شعر بگویند. این است که اگر نخواهند به خود دروغ بگویند، مجبورند قالب خاصی را برگزینند و فقط با سرودن در آن قالب به کشف زوایای مختلف خود و آن قالب خاص برسند.
این حرفها را بیفزایید به تکفضایی بودنی که در شعر اخلاقی است. آنگاه میتوان نتیجه گرفت اخلاقی به خود دروغ نمیگوید. بهعبارتی شاعر بودن آنقدر برای او قدر ندارد که بنشیند و نقاب تصنع و تفنن به صورت خود بزند و همه شاعران بزرگ همین بودهاند؛ آدم بودهاند و مثل دیگران ساده و معمولی زیستهاند. بیخیال این که حالا شاعر باشند یا نباشند، منتها در درون شاعرند و سعی بر اِشعار بر خود و عالمی دارند که در آن میزیند و هم از اینروست که اگر اخلاقی کمی بیشتر به خود بجنبد، میتواند از بزرگان شعر و اندیشه باشد.
جواد صالحی / منتقد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....