پیام‌های​کوتاه

نه... انگار ایام نوروز بهت خوش گذشته! رنگ و لعابی افتاده زیر پوستت! حالا که این طوره، یه چی بیربط بگم: اگه اهل اینترنتی، نوشته‌هات رو به pasukhgoo در gmail.com بفرست.
کد خبر: ۶۶۰۱۲۰

اگه با نامه و پیامک رفاقت بیشتری داری، نشونی و شمارۀ پیامک چاردیواری، صفحة آخر ضمیمه چاپ شده؛ آخر نشونی یا پیامکت بنویس صفحۀ بروبچ؛ حلّه! دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ یا هر چی رو به شرطی که از مخچۀ خودت دراومده باشه، بفرست، هوات رو دارم (آمممماااا... اگه متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ، یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... دیگه گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... بیخودی هم بغض نکن که احصاب محصاب نه‌رماااا! هاااا... گفته باشم!)

صبا نورکرمی از لرستان: مداد دلتنگی می‌رفت که سیاهه‌ای از دلتنگی​هایش را روی برگی از حریر احساساتش خاطرنشان کند؛ شاید که ذره‌ای از قلب زخم‌خورده‌اش را التیام بخشد.

عشق تو: شوهرم کنارمه ولی باز هم دلم گرفته. دوس دارم باهام حرف بزنه، دلداریم بده، آرومم کنه، ولی ساکته. می‌گن مردا اهل سکوتن. پس من که به امید تنها نبودن ازدواج کردم، من که همه آرزوهام رو در اون خلاصه کردم، باید چه کنم؟ وقتی ساکته، همه آرزوهام از بین می‌ره. یاد بگیرید حرف زدن رو قبل از این‌که از یاد برید.

ابوالمعالی می‌فرماد: «درست آن باشد که یاد بگیرید اصول ازدواج را، قبل از آن‌که مزدوج شوید»؛ کتیبۀ «الامور و الاصول» صفحه‌ش یادم نیست! ولش کن اصلا این ابوالمعالی رو؛ یه ذره احساس حالیش نیست. عوض این‌که مرهم بشه به درد، درد می‌شه به مرهم! (به‌به... چه ضرب‌المثلی گفتم!) خودت ببین دلیل سکوتش چیه، از قبل همین طور بوده یا بعداً به دلایلی که از چشم تو دور مونده کم‌کم هی ساکت و ساکت‌تر شده؛ ببین به چه حرفهایی بیشتر علاقه نشون می‌ده، از چه چیزایی بیشتر خوشش میاد؛ پله‌پله، بدون افراط بیارش تو خط! شاید از این راه بخشی از احساس تنهاییت کم شه. یادت باشه جروبحث نکنی که ممکنه بدتر شه.

سادات از یزد: دلنوشتۀ بچه‌ها قشنگه اما بهتره طوری بنویسن که آدما رو به زندگی امیدوار کنن، نه ناامید (دختر 7 ساله‌م ازم خواسته تا براش با این نام براتون پیام بدم: پروانه کاغذی نارنجی). من فکر می‌کنم ما اینقدر به خودمون و رسیدن به خواسته‌هامون فکر می‌کنیم که حتی نزدیکانمون را فراموش می‌کنیم. شاید بد نباشه گاهی به غیر از خودمون به خواسته‌های نزدیکانمون هم توجه کنیم. اون وقته که می‌بینیم تنها نیستیم.

چه پروانۀ تودل‌برویی! بپرسید به جای دکتر و مهندس، نکنه می‌خواد وزیر ارشاد شه؟! (مامان‌بزرگمم می‌گه از طرف من اون لُپاش رو بگیرین همچی بکشین که جاش بمونه! دو شب و دو روزم در همین حالت نگه دارید و هی بگید: جیگولی‌پگوووول! مگه به امید تو بشه امید دااااشت عسیییییسم!)

سمیرا 29 ساله از تهران: صدایت را که می‌شنوم ناخودآگاه چشمانم را می‌بندم و تصویرت را مقابلم تجسم می‌کنم و دلم بیشتر برایت تنگ می‌شود. دلم یک «دوست» می‌خواهد. تنها یک نفر. نزدیک. خیلی نزدیک. در یک قدمی خودم (آفرین به امید. واقعاً لذت بردم و بارها خوندمش. 28 بهمن رو می‌گم).

غریب آشنا از یزد: کاش می‌شد زندگی رو اون‌جوری که هست بهمون یاد بدن نه جوری که توی جوونی نتونی از جات پاشی و روی پای خودت وایسی. به امید روزی که جوونا بتونن تو زندگیشون سرشون رو بالا بگیرن و موفق باشن.

نسیم- م. از بهبهان: یادم میاد 7 یا 8 ساله بودم. مادرم بهم گفت برو مغازه سر کوچه ادویه بگیر. منم رفتم به آقای مغازه‌دار گفتم: یک کیلو ادویه می‌خوام. همین که این رو گفتم چند تا مشتری وایساده بودن زدن زیر خنده! این‌قدر اعصابم خورد شد؛ پیش خودم گفتم چرا اینا بهم می‌خندن؟!

هه‌هه‌هه... مامان‌بزرگم می‌گه بذار من برم دوره 7 سالگیش لپش رو بکشم! می‌گم: شمام تونل زمان گیر آوردینا! نکنه دکتر هو می‌بینین؟! (از صب ورده‌نه‌ش رو زده زیر بغلش، هی لُپ این و اونو می‌کشه... کوچیک و بزرگم نداره!)

شاکی عشق: «ماماااان... این چسب من کجاست»؟ «تموم شده. برو یکی بخر». «مگه نگفتم کسی ازش استفاده نکنه»؟ مامان خیلی آروم: «فقط دل تو نیست که می‌شکنه»!

قناری از گنبد: با این مطالب بسیار قشنگی که بچه‌ها می‌فرستن دیگه اصلا دلم نمی‌خواد مطالب خودم چاپ بشه [...]. فقط حسامی جون خواهش می‌کنم به امید بگو بابت نوشته «دوباره‌ها» واقعاً ممنون. خیلی عالی بود. همچنین نوشته‌های «دریازدگی» پیمان و «شاکی و متشاکی» زهرا محمدی.

اکسیر آبی: گفتی دلم پیش توست اما هر چه نگاه کردم حتی رد پایت را پیدا نکردم. گفتی دلهایمان همسایه‌اند. دل پیشکش، بگو کجا ایستاده‌ای که حتی سایه‌ات را نمی‌بینم؟

آرام از کرج: کاش هیچ‌وقت مطلبی براتون نمی‌فرستادم (هر چند مطلب خاصی نبود) چون قبلش خیلی با مطالبتون (بخصوص جوابای شما) حال می‌کردم ولی الان قبل هر چیز دنبال یه اسمی از خودم توی صفحه‌تون می‌گردم و وقتی پیدا نمی‌کنم دیگه دل و دماغی واسه خوندن مطالب دیگران پیدا نمی‌کنم!

خب اول مطالب رو بخون بعد بگرد دنبال اسمت.

ازیادرفته، از آبادان: [...]می‌خواهم به زندگی چنگ بزنم و شادیها را در آغوش بگیرم. شاید خوشبختی در همین نزدیکیها باشد و من آن را نمی‌یابم. می‌خواهم شاد باشم و نفس بکشم تا زندگی کنم. باید به خودم ثابت کنم که بی‌تو هم می‌توان شاد زندگی کرد.

سایه از نوشهر: نمی‌دونم این بروبچ چه‌شون شده. همه حرف از تنهایی می‌زنن. کافیه زنگ بزنن به دوستا، رفیقا، هر کسی که دوستش دارن. دوره ما حتی تلفن هم نبود که به دوستام یه زنگ بزنم. با این همه امکاناتِ دوروبر، بازم تنهایید؟

آذین رخ‌فروز 18 ساله از مسجد سلیمان: من تمام بودنم در کنار تو معنا می‌دهد. تو که نهایت توجهت به من، نیم‌نگاهی‌ست زورکی؛ آن هم از سر کنجکاوی برای دیدن چهرۀ صدایی آشنا.

زهرا اکبرپور: دنیام رو عوض می‌کنم. یک مبادله کالا به کالا! کالایی برای من و دنیام دارید؟

سارا: می‌خواستم از پیمان مجیدی برای «من و این» تشکر کنم. وقتی وصف حالت رو از زبون شخص دیگه‌ای می‌خونی اون‌وقت احساس می‌کنی خیلی هم تنها نیستی و شبیه داری. اون‌وقته که دیگه خیلی به خودت گیر نمی‌دی و خسته نمی‌کنی خودت رو [...].

شلمان: از شلمان به بروبچ؛ صدام رو داری؟ اولین باره که برات پیام می‌فرستم. اگه بدونم چاپشون می‌کنی باید بگم بشدت عاشق شعر نوشتن و متن ادبی هستم که به نوبه خودشون ای... بد نیستن. شلمان خیلی تنهاست باهاش دوست شو.

از پاسی بروبچ به شلمان... پات رو از رو سیم وردار! نفرستاده که نمی‌شه. بفرست ببینم چطوره بالاخره توی یکی از سه قسمت بروبچ، اسمت میاد.

بدون نام: مطالب این صفحه خوبه. ما را متوجه اشتباهاتمون می‌کنه و سرگرم کننده هم هست.

برم یه مقدار خوشحالی کنم برگردم! تو هم یه محافظ بگیر بذار رو سرت، زیادی گرم نشه کلاً بسوزه! (ته‌دیگش مشکلی نداره، چون خودش نشونه تجربه‌دار شدنه!)

مجید خزائی از نوشهر: تو زندگیم چند تا سوال اساسی وجود داره که بدجوری فکرم رو مشغول کرده: [...]چرا همه خریدهای عیدشون رو می‌ذارن روزای آخر اسفند؟ چرا بارون میاد ترافیک هم پشت سرش میاد؟ و در آخر: پشه‌ها روزها کجا می‌رن!

آذر صحت از مشگین ‌شهر: یاد گرفتم تلخی قرصهایم یعنی: دردهایم حقیقت دارند. این زندگی که من دارم، چیزی جز یک مرگ طولانی‌مدت نیست.

الف. ب. گلشن: فرقی ندارد کجای زمین ایستاده‌ای. مهم این است که چگونه می‌اندیشی. فراز و نشیب زندگی زیاد است. مهم این است که کم نیاری. چندان مهم نیست که چه می‌خوری و چه می‌پوشی. مهم این است که صبح را بدون اندیشه آغاز نکنی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها