خانه بر و بچه ها

تقصیر من چیه خب

کدام شادی را به تصویر بکشم وقتی به جز مداد سیاه، قلمی به دستم نداده‌اند؟ از کدام تنهایی نگویم وقتی همه دورم را خط کشیده‌اند؟
کد خبر: ۶۶۰۱۱۹

دنیای من سایه روشن نیست که جایم را عوض کنم تا رو به نور بایستم. من به روشنی پشت نکرده‌ام. این صفحه سیاه سیاه است. باور کن «چشمهایم را بارها شسته‌ام». مرا متهم نکن! نمی‌بینم.

مونا

حواست نیس... گاهی باید به جای چشمها، مخچه رو شست تا اگه قلم و کاغذ سیاه هم دادن دستش، راهی برای تغییر و گفتن از سفیدی پیدا کنه.

نیوتن اولیه و درخت چشم

هزاران بار دیگر هم اگر می‌خواهی حوا باش. این بار هم به هوایت هوایی‌ام. بگذار برای من و تویی که عاشقیم تمام قانونهای دنیا همچنان کشف نشده بر جای بماند! قرار ما زیر درخت سیب. این بار هم به هوای جاذبۀ چشمهای تو.

نگار دهقانی از اصفهان

مخچه‌تکانی

آقای امید. کدام دغدغه همگانی؟ یک کاخ‌نشین شمال پایتخت با یک حلبی‌نشین در حاشیه یک شهر محروم درد مشترک دارد؟ اگر اتفاقات تلخ جامعه را درد همگانی می‌دانی، صفحه حوادث روزنامه تمام تلخیها را بازگو می‌کند. من و امثال من، شما و امثال شما، جامعه‌ای را تشکیل می‌دهیم که برای بهتر شدنش تحمیل نظراتمان به یکدیگر کارساز نیست. من برای شما، تفکراتتان و نوشته‌هایتان ارزش قائلم، شما هم به خودت حق توهین به تفکرات و دلنوشته‌های دیگران و زدن مهر ابتذال به آنها را نده. حتی اگر اشتباهی هم (البته از نظر ما) وجود داشته باشد. برای اصلاحش راههای بهتری هم هست و تمام حرف من در این راستاست.

در ضمن، برای «نو» شدن باید اندیشه را نو کنی، فقر فقط سفرة خالی نیست.

النا 18

(من کاری به دعوای تو و امید ندارم! اما تو پرانتز یه چی کلی بگم... تفکر با آدم فرق داره. تفکرها رو می‌شه و باید به سیخ و میخ کشید تا سره و ناسره ازشون جدا شه، اما آدما... خیلی هم قابل احترام... خیلی هم خوب... بَه! چه آقای مهربونی، چه خانوم محترمی!)

چراغ نفتی

چقدر خوب بود در آخرین دیدارمان، آخرین لبخندت را نثارم می‌کردی، نه به خاطر این‌که لایقش بودم، که نبودم، نه به خاطر باور خاطرات شیرین گذشته، نه... فقط به خاطر این‌که این روزها که نیستی و رفته‌ای مدیون شوری اشکهایم نشوی، مدیون غم و بغض و تنهایی‌ام نشوی. درک نمی‌کنی حرفهایم را چون عشق را باور نکرده‌ای، چون تا به حال شاهد خاموش شدن فیتیله‌ای پرشور به خاطر بی‌نفتی نبوده‌ای. اصلا ولش کن. فقط کاش هرگز مجبور نشوی در روز روشن چراغ دست بگیری و دنبال دوستی مثل من بگردی.

مهران از تهران

غذا حاضر است

من می‌گم از این زندگی سیرم، تو می‌گی: چه بموقع اومدی، شام حاضره! من می‌گم از این زندگی دست کشیدم، تو می‌گی: ببینم دستات رو شستی؟ من می‌گم از این زندگی بیزارم، تو می‌گی: اتفاقاً غذای مورد علاقه‌ت رو درست کردم. با این بوی غذایی که راه انداختی، من بازم دلم زندگی می‌خواد؛ حالا شام چی هست؟

پیمان مجیدی معین

نوسازی

من تمام هستی‌ام، تمام بودنهایم را در نفسی عمیق از جنس عشق، از بغضی غریب از یک حس، جا می‌گذارم. این‌بار زندگی خود مرا به پایان می‌رساند. خود می‌ایستد و به نظاره فردای نداشته‌ام می خندد؛ به گریه‌های کودکانه‌ام ترحم می‌کند؛ به وجود نداشته‌ام تخم محبت همراه با ریشه حسرت می‌کارد و من خالی را با هزار ناله و هیچ و هیچ، از نو می‌سازد!

زندگی! نمی‌خواهم ای کاشهایم را قاب بگیری و روی دیوار احساسهای به پایان رسیده‌ام آویزان کنی. کمی زود است. زندگی! کمی زود برایم نقش بازنده را انتخاب کرده‌ای.

چشم سوم از قائمشهر

درس زندگی

چشمم به پنج شاخه گیاه روندۀ کنار اتاق افتاد. دو تا از شاخه‌ها خودشون رو تا سقف اتاق رسونده بودن. بعضی از برگهاشون رو که زرد شده بودن، چند روز پیش از ساقه جدا کرده بودم. حالا دیگه همۀ برگهاش سبز بودن. نکتۀ جالبش برام این بود که همۀ این شاخه‌های قدکشیده به علاوۀ چند تا ساقۀ کوچیک، همگی تو یه گلدونی ریشه دوونده بودن که فقط چند مشت کوچیک، خاک توش جا می‌گرفت!

اونا به همین چند مشت خاک و هفته‌ای دو بار آب و نور آفتاب که از پنجره بهشون می‌تابید، قانع بودن برای زندگی. قاطعانه تصمیم داشتند کمبود امکانات رو از رو ببرند و رو به بالاها رشد کنند.

مژگان 84

آفرین... به این می‌گن نگاه دقیق به طبیعت، برای درس گرفتن و خلاص شدن از احساس ناتوانی. بذا یه کلید طلایی بدم بهت جایزه نگاهت: بعضی از اونا که می‌بینی هی از شکستهاشون می‌نالن، اونایی‌اند که اطلاع و آگاهی دقیقی از طبیعت و موضوعات دوروبرشون ندارن، برا همین ادعای اشرف مخلوقات می‌کنن اما به اندازه یه گیاه، به قدر یه مورچه، به سهم یه باکتری برای زندگیشون تلاش نمی‌کنن. تو دقیق نگاه کن و زیاد تلاش کن؛ از اون دسته اول موفقتر خواهی بود.

خواب دیدی، خیر باشه

داشتم می‌گفتم: چه خوب است که انسانها با هم برابرند، چه خوب است که سرخپوستها دیگر نمی‌میرند به جرم سرخی و سیاهان در مزارع پنبه جان نمی‌دهند به جرم سیاهی. چه خوب است که رنگها همه با هم برادرند.

گفت: مطمئنی همه با هم برابرند؟ یعنی نان به همه می‌رسد؟ و پناه؟ محبت؟ آزادی؟ خنده و شادی؟ یعنی دیگر سینه‌ای آماج گلوله نیست؟ دیگر اثری از تانک و توپ و لوله نیست؟ یعنی می‌گویی سیاست را پدرومادری به فرزندخواندگی قبول کرده‌اند؟

جوابم صدای سنگین سکوت بود.

با خنده گفت: بخواب عزیزکم! شاید در خواب ببینی که آدمها برابرند، رنگها با هم برادرند و...

زهرا محمدی از خرم‌آباد

گاهی سکوتعلامت رضا نیست

سکوت، سکوت، سکوت.

بغض مهر لبهایم است تا به حرمت عشقی که سوزاند و خاکستر کرد، لب به شکوه نگشایم. تا شاید به حرمت همان عشق، از لرزش لبهایم، از نگاه لرزانم، غصۀ قصۀ بی‌تو را درک کنی و بیش از این آزارم ندهی.

زهرا محمدیان

هیم، گفتی زندگی چیه؟

من سالهاست دنبال جوابم. امروز بعد از 22 سال سن می‌خوام یافته‌هام رو ثبت کنم! زندگی هنر بیخیال بودن در برابر انبوه مسائلیه که نمی‌تونی حلش کنی. زندگی باور این حقیقت تلخه که تنهایی و اگه جز خودت به کسی و چیزی دیگه تکیه کنی، لحظه تلخ تبدیل امید به ناامیدی رو تجربه می‌کنی. زندگی یه بازیه که من یه تنم و درد هزار تن. زندگی بر خلاف اسمش یه مرگ تدریجیه که اگه با هر ذره‌ای که از جونت تباه می‌شه چشم انتظار یه دست سحرآمیز زندگی‌بخش باشی، آخر همین انتظارته که تیر آخر رو می‌زنه و تمومت می‌کنه. پس خودت رو گول نزن. دنبال حقیقت باش تا پیدا بشه. به قول استادم: در برابر فهمیدن مقاومت نکن.

عاطفه شکرگزار

طنز سیاه

یه مصرع سروده‌م که بر خلاف لیست خرید که فرمودید که فرمودند نکته جالبی واسه بقیه نداشت، این داره و خودش کلی فرهنگسازی داره. با روحیه و روان آدم بازی می‌کنه. احصاب پحصاب واسه آدم به جا نمی‌ذاره، نابودت می‌کنه، بنزین می‌زنه روت کبریت پرخطر می‌کشه پرت می‌کنه سمتت، می‌سوزونت. اصلا بذ​ار بخونم خیلی داری نابود می‌کنی خودت رو. اگه این جور پیش بره نخونده از فضولی مُردی حتما! باشه الان می‌خونم: «شبا که ما می‌خوابیم آقا پلیسه بیداره/ ...و [البته] اونایی [هم] که شب شام نداشتن بخورن»!

زینب فخار 26 ساله از کاشمر

19 سالت بود شعر و طنز می‌فرستادی‌هااااا... خاطرت هست؟ حالا 26 سالت شده، هنوز عوض نشدی! خوبه نگفتی: توپولو‌ام... توپولو... صورتم عین هلو! (حالا ببین کدوم یکی احصاب پحصاب نمی‌ذاره! نابود که هیچ، از شدت توپولویی منفجر می‌کنه آدم رو!).

عیدی که گذشت

-قبل از تعطیلات:

پسر ارشد خانواده: بچه‌ها من نشستم حساب و کتبا کردم اگه امسال بریم مسافرت کلی سود کردیم. هم حال و هوامون عوض می‌شه هم از دست فک‌وفامیل یه بار مصرف راحت می‌شیم، هم پول آجیل و عیدی می‌مونه تو جیبمون. می‌تونیم کلی واسه خودمون سوغات بخریم. فقط موندم بریم شمال یا جنوب.

دختر بزرگه: جنوب بهتره. شمال سرده!

دختر وسطی: من که کنکور دارم هیچ جا نمی‌آم.

پدر خانواده: من که دیگه چیزی از حساب یارانه‌م نمونده. نه پول آجیل دارم نه عیدی نه سفر.

مادر خانواده: انقدر غر نزن بیا سر فرش رو بگیر تا هوا خوبه بشوریمش.

-حین تعطیلات:

آیفون تصویری خونه زری اینا: هوشی بیا ببین کی پشت دره! من که اس‌ام‌اس دادم امسال می‌ریم مسافرت، چقدر سیریشه این خواهرت!

-سیزده به در: بچه‌ها امسال عید حالی نداد. نه سفر رفتیم نه عیدی گرفتیم. معلوم نشد عید بود یا چی!

زهرا فرخی 33 ساله از همدان

وقتی مرغابی قدقد کنه...

عشقم برای سر کار گذاشتن من پرسید: مرغابی‌ها از کی قدقد می‌کنند؟

گفتم: از همان زمانی که تو عشق را باور کنی.

احسان 87

تشکر ویژه

بعضی وقتا باید از بعضیها خیلی تشکر کرد. مثلا از شهرداری که کل شهر رو یه تغییر اساسی می‌ده تا خاطراتی رو هم که با هم داشتیم رو بشوره و ببره. نه این‌که ناراضی با​شم، نه. اون خاطراتی که ما داشتیم فقط ارزش شستن داره؛ نه نشستن و فکر کردن.

جوجه تیغی

9+1 قانون طلایی برای ارسال متن!

* 1-از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامکهای باحالی که به دستت می‌رسن، شعر و نوشته‌هایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها