قرار نیست نباشند تا تندیسی فلزی بیانگر وابستگیشان به آن خاک باشد، میتوانند باشند و نفس بکشند و از شهری بگویند که در آن کودکی کردهاند و خاکش را خوب میشناسند. آدمها وسوسه سفر به شهرهایند، نه ثبت ملی میشوند و نه کشوری میتواند به یغما ببرندشان کافی است که فراموش نشوند. فکر کنید راهی شهری مثل نیشابور شدهاید، اما راهنمایتان استاد «شفیعی کدکنی» است! به همین اندازه رویایی. او که همه کوچه باغهای این شهر را نفس کشیده است میتواند هر ایرانی را وسوسه کند راهی نیشابور شود. ایرج افشار نازنین. بزرگمرد ایرانشناس تهرانی. کسی که وجب به وجب خاک این سرزمین را گشته است. بهتر از او چه کسی میتوانست «تهران» را جایی برای زندگی کند؟ «تهران» از نگاه ایرج افشار چقدر خواستنیتر از این روزهایش است؟ دومین شهر خشتی جهان را نه از کاتالوگهای خشک و خالی اداره میراث که باید از نوشتههای مهدی آذریزدی شناخت. باید راه رفت در محلههای دومین شهر قدیمی جهان و داستانهای شیرین این نویسنده را خواند. بعد ببینید چقدر «یزد» دوستداشتنیتر است. اگر رمان «گاوخونی» نوشته ماندگار جعفر مدرس صادقی را بخوانید دیگر شاید مقصد اولتان از سفر به نصف جهان سی و سه پل نباشد. همان ابتدای ورود راهی تالاب گاوخونی شوید. مسافران این روزها باید بدانند لذت سفر تنها به رفتن و رفتن نیست. سفر آگاهی میخواهد، نه از جنس اطلاعات خشک و اعداد و ارقام و تاریخ و قدمت، بلکه حلاوت و شیرینی یک داستان میتواند آدم را وسوسه کند به بهانه آن کتابها راهی سفر شود. سفر، گاهی خواندن است.