داستان زندگی زنی که همسرش را با چاقو مجروح کرد

پدرم نباید برای ازدواج مجبورم می​کرد

معصومه ـ ح، زنی چهل و شش ساله است که در بیست و سه سالگی به زندان افتاد. اتهامش ایراد ضرب و جرح عمدی بود و او شش ماه در حبس ماند. خودش ماجرا را این‌طور توضیح می‌دهد: به زور پدرم شوهر کردم.
کد خبر: ۶۲۰۱۵۴
پدرم نباید برای ازدواج مجبورم می​کرد
از شوهرم بدم می‌آمد و همیشه باهم دعوا داشتیم، خیلی کتکم می‌زد. در یکی از دعواها با چاقو زدمش و کارش به بیمارستان کشید. راستش او هم من را دوست نداشت، برای همین هم شکایت کرد و به زندان افتادم.
 

زندانی سابق می‌گوید: از همان لحظه‌ای که بازداشت شدم، خانواده‌‌ام پشتم را خالی کردند. حتی پدرم می‌خواست در کلانتری کتکم بزند، اگر ماموران جلویش را نگرفته بودند، حتما مرا می‌کشت.

معصومه بعد از محاکمه به تحمل یک سال حبس و پرداخت دیه محکوم شد. او می‌گوید: دیه و مهریه را باهم مبادله کردیم و من طلاق گرفتم. شش ماه هم زودتر از زندان آزاد شدم، اما مشکل اصلی بعد از آزادی بود. پدرم من را به خانه‌اش راه نمی‌داد. خاله‌ای داشتم که تنها زندگی می‌کرد، چون دو پسرش به خارج رفته بودند و تنها دخترش هم شوهر کرده بود، ناچار به خانه او رفتم و آنجا ماندگار شدم.

زن میانسال حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: بعد از یک ماه به این نتیجه رسیدم که خانه ماندن و دست روی دست گذاشتن فایده‌ای ندارد، برای همین دنبال کار گشتم. کمی آرایشگری بلد بودم، بعد از چند روز که این در و آن در زدم بالاخره در یک آرایشگاه مشغول شدم.

مادرم مرتب از طریق خاله‌ام از من خبر می‌گرفت. وقتی به گوش پدرم رسید سر کار می‌روم، حسابی از کوره در رفت. آرایشگاه را پیدا کرد و یک روز صبح جلوی در آنجا چنان داد و فریادی راه انداخت که دیگر نتوانستم سر کار بروم و باز خانه‌نشین شدم.

خاله معصومه تلاش کرد پدر او را نرم کند، اما این کوشش‌ها آن‌طور که زندانی سابق توضیح می‌دهد در یک سال اول فایده‌ای نداشت: بعد از آن آرایشگاه در جای دیگری مشغول شدم، البته این دفعه خاله‌ام در این‌باره حرفی به کسی نزد تا مشکلی پیش نیاید. بالاخره بعد از گذشت یک سال از آزادی‌ام با پدرم آشتی کردم، البته رابطه‌‌مان هیچ وقت خوب نشد، اما دیگر خانه خاله‌ام نبودم و او به کار کردن من ایرادی نمی‌گرفت. درواقع کاری به کار هم
نداشتیم.

معصومه بیست و شش ساله بود که به دانشگاه رفت. او می‌گوید: پیش خودم فکر کردم خیلی از مشکلاتی که برایم پیش می‌آید به خاطر ناآگاهی است، برای همین بکوب درس خواندم و در کنکور قبول شدم. جامعه‌شناسی خواندم و بعد از آن‌که لیسانس گرفتم در یک شرکت مشغول به کار شدم، البته کارم ربطی به رشته‌ام ندارد و در بخش امور اداری یک شرکت کار گرفتم که هنوز هم همان​جا هستم.

معصومه در همان شرکت با همسرش آشنا شد و دوباره ازدواج کرد. او می‌گوید: شوهرم برای ازدواج با من خیلی اصرار کرد، به او گفتم قبلا یک‌بار شوهر کرده و او را با چاقو زده‌ام، اما کنار نکشید.

البته این را هم بگویم که وقتی هر دو به توافق رسیدیم تازه مخالفت‌های خانواده او شروع شد. می‌گفتند بچه‌شان نباید با یک زن مطلقه ازدواج کند. سر این موضوع خیلی گرفتاری داشتیم و چند بار تا آنجا پیش رفتم که همه قول و قرارها را به هم بزنم، اما بالاخره شوهرم همه چیز را درست کرد. این‌که می‌گویم درست شد مثل رابطه‌ام با پدرم است، یعنی خانواده شوهرم موافقت کردند، اما گفتند هیچ کاری به کار ما ندارند.

زن و شوهر بعد از ازدواج سعی کردند زندگی آرامی را برای خود مهیا کنند. معصومه می‌گوید: من و شوهرم با کمک هم رابطه‌مان را با خانواده‌هایمان بهتر کردیم. هر دو کار می‌کردیم تا از نظر مالی مشکل نداشته باشیم، خدا را شکر همه مشکلات را پشت سر گذاشتیم و حالا با داشتن یک فرزند پسر احساس می‌کنم زندگی خوبی دارم و خوشبخت شده‌ام.

معصومه حرف‌هایش را این‌گونه به پایان می‌برد: بعد از آزادی از زندان، سختی‌های زیادی کشیدم و اگر خاله‌ام نبود، نمی‌دانم باید چه کار می‌کردم. او دو سال قبل فوت شد، واقعا برایم دردناک بود. پدر و مادرم هم پیر شده‌اند. سعی می‌کنم به کارهایشان رسیدگی کنم تا اگر کدورتی مانده است، برطرف شود و از من دلخور نباشند. قبول دارم در رفتارم با شوهر اولم اشتباه کردم، اما پدرم هم نباید من را به ازدواج با آن مرد مجبور می‌کرد. هر چه بود دیگر تمام شده و همان‌طور که گفتم سختی‌ها را پشت سر گذاشتم./ ضمیمه تپش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها