حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
این زن توضیح میدهد: «من اهل جنوب کشور هستم و در خانواده ما ازدواج دخترعمو و پسرعمو رسم بود من 19 سالم بود که به عقد پسرعمویم درآمدم، اما او در دریا غرق شد و مرد. بعد از آن پدرم میخواست مجبورم کند با برادرشوهرم ازدواج کنم، اما گفتم حتی اگر خودم را بکشم راضی به این ازدواج نمیشوم. با یکی از پسرهای محل آشنا شده بودم. هر دو همدیگر را دوست داشتیم و با اصرار زیاد ازدواج کردیم. البته هر دو خانواده مخالف بودند و گفتند اگر ازدواج کنیم دیگر کاری با ما نخواهند داشت.»
مینا و همسرش شرط دو خانواده را قبول کردند و شوهر مینا که تا قبل از آن در قهوهخانه پدرش کار میکرد از آنجا اخراج شد. زندانی سابق توضیح میدهد: «من و شوهرم به شهر دیگری که بزرگتر بود رفتیم. قرار شد هر دو نفرمان کار کنیم ولی من کاری پیدا نکردم شوهرم هم دو سه بار در مغازهها مشغول شد، اما هر دفعه اخراجش کردند. واقعا درمانده شده بودیم تا این که شوهرم دزدیهایش را شروع کرد. او در خیابان طلای زنان را سرقت میکرد و به من میداد تا بفروشم اصلا از این کار خوشم نمیآمد، اما شوهرم گفت این کار را فقط تا وقتی انجام میدهیم که او کار بهتری گیر بیاورد.»
یک سال به این منوال گذشت. تا این که همسر مینا توسط پلیس بازداشت شد و بعد از آن ماموران مینا را هم دستگیر کردند. او میگوید: «چون سابقه نداشتم قاضی برایم نه ماه زندان نوشت که سه ماه زودتر بخشیده شدم و بیرون آمدم، اما شوهرم هنوز در زندان بود. میدانستم اگر بخواهم با او زندگی کنم همین وضع ادامه پیدا میکند. برای همین درخواست طلاق دادم و جدا شدم بعد به خانه پدرم برگشتم. او اصلا حاضر نبود مرا ببیند میگفت حالا که به زندان افتادهام آبرویش را بردهام و حق ندارم با او زندگی کنم.»
مینا آواره شده بود و نمیدانست چه باید بکند تا این که خواهرش به او پیشنهاد داد به تهران بیاید: «خواهرم با یکی از پسرعمههایم ازدواج کرده و به تهران آمده بود. او به این شرط به من اجازه داد در خانهاش بمانم که خودم کار پیدا کنم و کمی از هزینهها را بدهم. قرار شد یک سوم کرایه خانه را به اضافه کمی پول بابت خورد و خوراک بدهم. البته خواهرم و شوهرش تقصیری نداشتند خود آنها هم وضع مالیشان خراب بود و مجبور بودند از من پول بگیرند.»
مینا به محض رسیدن به تهران جستجو برای یافتن کار را شروع کرد. او میگوید: «نه دیپلم داشتم نه در تهران کسی را میشناختم تازه سابقهام هم خراب بود همان شش ماه زندان باعث شد خیلی از فرصتها را از دست بدهم. کاری گیر نمیآوردم تا این که بالاخره در یک کارگاه فرششویی استخدامم کردند. خیلی کم پول میدادند، اما چارهای نداشتم.»
زندانی سابق یک سال در آنجا ماند تا این که کارگاه تعطیل شد. او میگوید: «همان روز که صاحب کارگاه گفت میخواهد آنجا را تعطیل کند سرکارگر از من خواستگاری کرد. او قبلا ازدواج کرده و دختر دو سالهای داشت، اما زنش فوت شده بود. من قبول کردم چون فکر میکردم دیگر نمیتوانم خانه خواهرم بمانم.»
زن میانسال ادامه میدهد: «این ازدواج واقعا برایم خوب بود. شوهرم مرد زحمتکشی است. او در همه این سالها کار کرده تا خانوادهاش سختی نکشند. من از دختر او مراقبت کردم و خودم هم صاحب دختری شدم تا قبل از بارداری خودم هم با او در کارگاه دیگری که آنجا هم فرششویی بود کار میکردم. بعد از آن دو سال خانهنشین شدم و بعد دوباره شروع به کار کردم. این بار در خانههای مردم کارگری میکردم. این طوری وقتم آزادتر بود و میتوانستم بیشتر به بچههایم برسم تازه با انعامی که میگرفتم درآمد بیشتری هم داشتم. سه سال هم این طور کار کردم، اما بعد از آن شوهرم گفت دیگر نیازی نیست کار کنم و بهتر است خانه بمانم. او در شرکتی شغل خوبی پیدا کرده و حقوق خوبی میگیرد. خدا را شکر مشکلاتمان خیلی وقت است که تمام شده است.»
زندانی سابق حرفهایش را این طور به پایان میبرد: «گاهی وقتها یک انتخاب و تصمیم اشتباه همه زندگی آدم را خراب میکند من هم در ازدواج دومم اشتباه کردم و تاوان زیادی بابتش دادم.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....