صبح - خارجی - بم
ساعت 6 صبح را نشان می دهد. از پله های هواپیما که پایین می آییم ، وحشت خرابی ساختمان فرودگاه با باد سردی که می وزد، تنمان را به لرز می آورد.
کد خبر: ۶۰۵۳۰
جز هواپیمای ما که تعدادی خبرنگار و امدادگر را برای دومین روز زلزله به بم می رساند، هواپیمای دیگری هم امدادگران خارجی و تعدادی سگ زنده یاب را به منطقه رسانده است. سگها پارس می کنند و در آن گرگ و میش هوا، سیمای شهر زلزله زده در ذهنمان هولناک می شود.
شهر در بهت ، شوک ، مصیبت و آشفتگی مطلق است. اتوبوسی ما را به مرکز شهر می آورد، هر کس به سمتی می رود ، یکی گریه می کند ، یکی فریاد می زند اینجا را بکنید ، آن یکی می دود و...و ما مات از این همه حس دردآور، بی آن که بدانیم ، بی آنکه بپرسیم ، مسیر کوچه ای را پیش می گیریم ، چند قدم جلوتر، مرد جوان با لباس امدادگران.
بسرعت از کنارمان می گذرد. نگاه مبهوت ما را که می بیند، با صدایی شبیه فریاد می پرسد: خبرنگارید؛ جلوتر دارند آواربرداری می کنند. صاحبخانه میهمان داشته و تعداد کسانی که زیر آوار مانده اند، زیاد است ، بروید ببینید...
آخرین جملاتش بسختی شنیده می شود. می خواهد نیروی کمکی بیاورد. عکاس ما می دود. ما هم. همه تصورمان از یک خانه به هم می ریزد. حجمی از آوار، یک چارچوب لجباز که به حساب خودش به زلزله دهن کجی کرده است.
امدادگران ، اجساد را کنار هم می گذارند. 2 زن ، 3 کودک ، یک مرد، 2 دختر جوان و...
ساعت کج چسبیده به دیوار نیمه ریخته ، روی 5 و 28 دقیقه به خواب رفته است. تا به مقر سپاه که در آن جایگاهی برای خبرنگاران تهیه شده ، برسیم ، هنوز در بهت حادثه بودیم.
این شروع ماجرا می شود ؛ ماجرای زلزله ای که بیش از یک سوم از جمعیت 90 هزار نفری بم را به زیر خاک برد. عکاسان عکس گرفتند ، خبرنگاران نوشتند ، تصویرها به ثبت رسید و زلزله بم یک فاجعه ملی شد، فاجعه ای که بحث مدیریت بحران را زنده کرد. هیچ کس خودش را برای چنین اتفاقی آماده نکرده بود.
صبح - خارجی - بلده
ساعت 4 صبح است.
از جاده ای خاکی و صعب العبور خودمان را به شهرستان بلده رسانده ایم ؛ همان جایی که مرکز زلزله 6.2 ریشتری معرفی شده است. حرکتمان را از شب قبل آغاز کرده ایم.
شدت زلزله در تهران هم حس شده و هراس آن ، مردم تهران را وادار کرده که شب را در حیاط منزل (اگر حیاطی باشد) یا پارکها به صبح برسانند. این وضعیت در بلده مشهودتر است. به خیابان اصلی بلده که می رسیم ، هنوز مردم در خوابند. کلانتری بلده ، برای کسب اطلاعات ، قابل دسترس ترین مکان است. افسر نگهبان ، توضیح می دهد زلزله خسارت جانی نداشته است. اطلاعات دقیقی از بقیه مناطق ندارد. دوباره برمی گردیم.
حالا کسانی هستند که به پرسش هایمان پاسخ دهند. حرف مشترک همه این است: «اینجا چیزی نشده ، اما می گویند، بقیه روستاها، ویران شده اند.» همین حرفها را می گیریم و می زنیم به جاده ؛ جاده ای که انتهایش می رسد به جاده چالوس و حرفهایی که تکرار می شود تا جاده چالوس. از بلده می رویم کلاک. چند خانه قدیمی روستایی ترکهای عمیقی خورده اند. کسی آسیب ندیده و مردم روستا ما را به مسیر بعدی هدایت می کنند: «بروید یوش ، آنجا، آسیب بیشتری دیده و...» به دیار نیما هم می رویم.
مردم روستا ما را به خانه هایشان دعوت می کنند و ترکهای دیوارها را نشان می دهند و اصرار دارند همه را ببینیم و بنویسیم. به خانه نیما هم سری می زنیم. زنی که کلید خانه دست اوست ، تمامی ترکهای بزرگ و کوچک خانه را نشانمان می دهد. خانه نیما آسیب ندیده است و شب قبل میزبان همسایه ها بوده است.
در حیاط بزرگ خانه نیما ، هنوز هم موکتها و پتوهای شب قبل پهن شده تا برای شبهای بعدی هم هراس زلزله ، خواب را از چشم یوشیان دور نکند. مردم یوش هم مسیر بعدی را نشان می دهند. به کمربن ، دونا، سیاه بیشه و... هم می رویم. زلزله بم ، کارش را کرده است: ترس. حالا دیگر زلزله ، بدون خسارت هم ، توهم خسارت را می پراکند. آخر مسیر، ابتدای جاده ، چالوس است ؛ هزار برادران ، همان جایی که 25 نفر از مسافران تعطیلی آخر هفته ، زیر ریزش کوه جان باخته اند. با مسوول امدادگران اعزامی به منطقه هم که حرف می زنیم ، مطمئن مان می کند زلزله خسارت جانی نداشته جز در جاده. اما ترس زلزله ، جان همه را گرفته است.
صبح - خارجی - حتکن (زرند) این بار خیلی زود نمی رسیم. عبور از جاده باریک و لغزنده ، حرکتمان را کند می کند. ساعت 10 صبح را نشان می دهد.
از کرمان اطلاعات را گرفته ایم. خسارت زرند اندک بوده ، اما روستاها، حتکن ، داهویه ، سرباغ ، دره آب و... 90 تا 100 درصد تخریب شده اند. به حتکن که می رسیم ، برف هم نامردی نمی کند و باران را پشت سر می گذارد.
خانه های روستا در شیب کوه ساخته شده اند. به قولی حیاط هر خانه ، بام خانه دیگر است ؛ اما حالا در دومین روز زلزله 6.4 ریشتری ، بام و حیاط خانه ها یکی شده است.
آوارها با آب باران قاتی شده ، نرم شده ، سنگین شده ، فرورفته و همان شد، که رئیس دفتر امداد و نجات هلال احمر پیش بینی کرده: «وحشتناک». از تهران که حرکت می کنیم ، با بیژن دفتری همسفر می شویم. از اوضاع که می پرسیم ، می گوید: وحشتناک است. زیر باران و برف کار امدادرسانی مختل می شود. گاهی هیچ کاری نمی شود کرد. نیروهای امداد این بار بموقع رسیده اند، اما مگر این برف و باران بند می آید. یکی از نیروهای سپاه که حالا اینجا مامور جمع آوری آمار کشته ها و مجروحان شده ، رو به روی اسم جان باخته ای ، عدد 30 را می نویسد: «دیروز 90 جسد را دفن کردیم ، امروز از صبح 30 نفر، اما هنوز ادامه دارد.»
نزدیک ظهر است. باید به روستاهای دیگر هم سری بزنیم. ماشین های سپاه در ظرفهای یکبار مصرف ، غذای گرم توزیع می کنند. یاد کنسروهای بم می افتیم که تا روز پنجم حادثه تنها غذایی بود که میان مردم توزیع می شد. دفتری هم همین ها را پیش بینی کرده بود: «بچه ها این بار خوب و بموقع می رسند، هرچند این کارها دیگر فایده ای ندارد. باید به فکر نوسازی و مقاوم سازی بود. کشور ما حادثه خیز است.»