به مهمانی خدا می رویم

در سالهای 51 و 52 که خیال پهلوی از هر جهت راحت شد و جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی را به عنوان نقطه اوج غرور و مستی خود برگزار کرد ، ناگهان در جایی که فکرش را هم نمی کرد ، یعنی در شهر نهاوند انفجارهای متعدد بر ارکان رژیم لرزه افکند.
کد خبر: ۶۰۳۷۳

دستگیری عاملان انفجارهای نهاوند به گرهی کور مبدل شد ، چرا که آنها به هیچ سازمان مسلح شناخته شده ای وابستگی نداشتند و بالاخره بعدها هنگام یکی دیگر از عملیات خود در شهر قم بازداشت شدند و تشکیلاتشان لو رفت.
موزه عبرت ایران که در محل کمیته مشترک ضد خرابکاری استقرار دارد و اینک به پربیننده ترین موزه های کشور بدل شده است ، اخیرا در اقدامی فرخنده و شایسته با برگزاری مراسمی در بزرگداشت اعضای گروه ابوذر ، غرفه مربوط به شهدای شجاع و رشید این گروه مخلص را افتتاح کرد. به همین مناسبت ، مقاله حاضر که نمایشگر گوشه ای از ایمان و تقوا و رشادت های آن جوانان مظلوم است ، به همه خوانندگان بویژه عزیزان نسل سومی تقدیم می شود.
در سلول های سرد و تاریک کمیته مشترک ضدخرابکاری ، صدای قهقهه مستانه شکنجه گران و آه و ناله مظلومان به گوش می رسید. یکی بشدت تشنه بود، چرا که با هر بار شوک الکتریکی ، مقدار زیادی آب بدنش را از دست می داد.
آن دیگری با زمزمه آیه امن یجیب ، تکه ای از باند پایش را می گشود تا بر زخم های عمیق برادرش بگذارد، بلکه مرهمی بر دردهای او باشد و سومی هم سر درگریبان برده و بدن سوخته و تاول زده اش را می نگریست.
در آن مکان مخوف که کسی جرات سخن گفتن با خودش را هم نداشت ؛ ناگهان صدایی از انتهای زندان برخاست. صدایی که روح امید را در دل زندانیان برانگیخت و تلخی شکست را به کام زندانبانان نشاند. چند زندانی دست در گردن هم انداخته و با فریادی بلند و متصل می خواندند: ما به مهمانی خدا می رویم ماموران و افسران نگهبان کابل ها را برداشتند و با شتاب به سمت آنان دویدند ، از آن روز دیگر کسی آنها را ندید تا پس از 2 ماه خبر اعدامشان تیتر روزنامه ها شد.
پس از قیام خونین پانزده خرداد 1342 و تبعید امام خمینی ره ، موج حملات رژیم ستمشاهی به اسلام و روحانیت از شدت بی سابقه ای برخوردار شد و با برنامه ریزی های دقیق و حساب شده زدودن فرهنگ اسلامی را هدف قرار داد.
از آن سو نیز ، روحانیون آگاه با روشهای جدید، شروع به فعالیت کردند ؛ برگزاری کلاسهای قرآنی ، راه اندازی کتابخانه ، رشد هیات های مذهبی و سفرهای تبلیغی علمای فاضل و متبحر به شهرهای گوناگون و... از جمله اقدامات آنان بود. این فعالیت ها، اگرچه در خفا، ولی همچنان ادامه داشت ؛ سال 1349 شهید آیت الله قدوسی و شهید آیت الله محمد علی حیدری ضمن حضور در نهاوند، با کمک عده ای از مردم متدین و انقلابی آن شهر اقدام به گسترش فرهنگ دینی خصوصا در نسل جوان کردند.
از جمله مبلغان مذهبی که به نهاوند دعوت می شدند حجج اسلام محمدتقی فلسفی ، فاکر، محمدی ، فلاح و روحانی بودند. در همین زمان شهید محمد طالبیان از دانشگاه اصفهان در رشته ادبیات عرب فارغ التحصیل شد و پس از مراجعت به نهاوند ، تدریس در دبیرستان هفتصد نفری کوروش را آغاز کرد. او به تعلیم و تربیت بچه ها می پرداخت و آنان را به شرکت در جلسات دینی بسیار تشویق می کرد.


فاکر در نهاوند



ورود حجت الاسلام فاکر به نهاوند مورد استقبال آقای طالبیان و دانش آموزان دبیرستان واقع شد و همین امر نگرانی ساواک را برانگیخت و موجب شد عده ای از متدینین و معتمدین شهر را احضار و تهدید کند که نتیجه ای در بر نداشت ، بلکه باعث حضور بیشتر مردم و دانش آموزان در مجالس وی گردید.
این استقبال مردم سبب شد حجت الاسلام فاکر با همفکری آقای طالبیان پیشنهاد تاسیس مدرسه اسلامی را در نماز عید فطر سال 1349 مطرح کند. مردم مومن و خصوصا کسبه با کمکهای بی دریغ خود ، مقدمات کار را فراهم کردند.
یکی از ساختمان های قدیمی شهر خریداری شد و تابستان همان سال مدرسه و کتابخانه مهدیه آماده گردید و از آن پس به محل رفت و آمد جوانان و طرح بحثهای عقیدتی و سیاسی تبدیل شد. بتدریج گروهی از جوانان برای بهره گیری بیشتر از فعالیت های خود به فکر یک کار تشکیلاتی و سازمان یافته افتادند و از همین جا هسته اولیه و محور گروهی به نام ابوذر شکل گرفت. این افراد عبارت بودند از:
1- عبادالله خدارحمی ، متولد 1328 ، ششم طبیعی ، محصل دبیرستان کوروش. او با 22 سال سن تقریبا مسن ترین فرد گروه بود.
2- بهمن منشط، 19 ساله ، دیپلم از دبیرستان کوروش
3- حجت الله عبدلی ، 19 ساله ، پنجم طبیعی
4- ماشاءالله سیف ، متولد 1332، ششم ابتدایی ، کارگر
5- روح الله سیف ، 20 ساله ، ششم طبیعی ، محصل
6- ولی الله سیف ، 19 ساله ، دیپلم ریاضی ، بیکار
7- محمد طالبیان ، 36 ساله لیسانس ، معلم (او بعدها در جریان جنگ تحمیلی به شهادت رسید).
8- ولی الله کشفی ، 19 ساله ، دیپلم ، ششم طبیعی (ایشان تنها عضو به جای مانده از این گروه است.)
9- علیرضا کرمعلی ، 21 ساله
10- حجت الله آورزمانی ، 19 ساله
گروه مزبور با تلاشهای فراوان گسترش یافت و افراد دیگری نیز به آنها پیوستند.


اصول برنامه های عملی گروه



گروه ابوذر اصول زیر را سرمشق برنامه های عملی خود قرار داده بود:
1- خواندن نمازهای یومیه در اول وقت و به جماعت.
2- هر روز صبح یک ساعت قرآن خوانده شود.
3- یک ساعت فکر در روز.
4- دو ساعت مطالعه خارجی در روز.
5- هر هفته حتما یک بار کوهنوردی.
6- هر روز 45 دقیقه ورزش.
7- در هر شرایطی به افراد نیازمند کمک کنیم.
8- نماز شب ترک نشود.
9- کسی از کار گروه خبردار نگردد.
10- هرگز دروغ نگوییم.
11- صداقت کامل نسبت به همرزمان خصوصا به عامه مردم.
12- اعمال روزانه ، شبها حسابرسی شود و از گناهان استغفار کنیم و از نیکی ها شکرگزاری.
13- به درسهای دبیرستان خوب برسیم.
14- نسبت به همه ، حتی حیوانات ، نیکوکار باشیم.
بعضی از اعضای این گروه ، اصلا لباس نو نمی پوشیدند و غذاهای بسیار ساده می خوردند. آنها با زحمت زیاد و با کارگری و قرض و... مجالس مذهبی به راه می انداختند و با پولهای جمع شده ، برنج و روغن و زغال تهیه می کردند و به مناطق محروم شهرشان می بردند و می گفتند ما باید تا جایی که ممکن است به بینوایان کمک کنیم. آنها از فقر مستمندان بسیار رنج می بردند. منشط و دیگران میوه و غذا نمی خوردند. طالبیان در بازجویی هایش به ساواک گفته است: «یک دفعه منشط، به علت دوری از غذا بسیار نحیف و لاغر شده بود ، او را سرزنش کردم ، ولی پاسخ داد: نمی توانم غذا بخورم وقتی بعضی ها در منطقه شیخ منصور شام و غذا ندارند، لذا به سراغ آقای فاکر رفتم و ضمن بیان این مطلب به ایشان گفتم: بهمن منشط عقیده دارد که وقتی جامعه پر از ظلم و جور شده ، درس خواندن سودی ندارد و باید مبارزه کنیم ، تا محرومین را نجات دهیم ، شما او و بقیه را راهنمایی کنید.» آقای فاکر هم به آنان متذکر می شود که بر اثر نخوردن غذا به جسم و روح انسان صدمه وارد می شود و کسی که می تواند و باید به مملکت خدمت کند ، از بین خواهد رفت.
همچنین درس خواندن وظیفه شرعی شماست و همان طور که با مطالعه ، فهم خود را در جنبه های دینی بالا می برید، در علم نیز لازم است پیشرفت کنید.
با این سخنان آنها تصمیم می گیرند یکی از اصول خود را درس خواندن قرار داده و همان سال همگی دیپلم خود را دریافت کنند و با اراده راسخ این کار را انجام می دهند.
افراد گروه حتی کوهنوردی هایشان را در تپه های منطقه فقیر شیخ منصور انجام می دادند. پس از بازداشت ، ولی الله سیف در پاسخ این سوال که در گروه ابوذر چه می کردید و می خواستید چه بگویید ، اعلام می کند: «یکی از برنامه های ما کوهنوردی بود که معمولی بود و با همان لباس و کفشی که در خیابان داشتیم بعضی هفته ها یک روز به کوه می رفتیم. البته کوههای آنجا به آن معنا کوه بلند نیست ، بلکه تپه است ، منتها تپه بلند. دیگر از برنامه های ما نرمش بود که قرار بود هر صبح نیم ساعت نرمش کنیم که البته وسیله نرمش از قبیل میل و دمبل و از این چیزها هم نداشتیم و هر صبح که بلند می شدیم هر کس در خانه خودش مقداری جست و خیز می کرد برنامه های مهم دیگری نداشته ایم. فقط برنامه خودسازی اخلاقی بود ، از روی سوره مومن در قرآن که می گوید مومن کسی است که از حرف لغو و بیهوده دوری کند و در نماز خاشع باشد، دروغ نگوید و یک سری دیگر از برنامه های اخلاقی. این بود که غیبت نمی کردیم ، فحش نمی دادیم ، هر هفته یا هر ماه یک روز را روزه می گرفتیم ، نمازهای مستحبی از قبیل نماز شب می خواندیم.

  • کافی بود اعضای گروه ابوذر یک جمله درخواست عفو می کردند حتما اعدام نمی شدندچون تلاش زیادی شد که این کار را انجام بدهند، ولی نکردند.

  • این کلیه برنامه هایی بوده است که داشته ایم و قرار بود هر روز نیم یا یک ساعت قرآن و نیم ساعت هم نهج البلاغه بخوانیم و مطالعه مذهبی نیز قرار بود همه داشته باشند». در سال 1351 کلیه محصلین گروه موفق به اخذ دیپلم می شوند و با اتمام دروس مدرسه در پی اقدامات عملی علیه مراکز فساد رژیم برمی آیند که موارد زیر از آن جمله اند:
    1- انفجار سینما تاج نهاوند که در روز 21 ماه مبارک رمضان اقدام به نمایش فیلم مبتذل کرده بود.
    2- آتش زدن خودروهای ژاندارمری و سایر ادارات.
    3- انفجار مراکز فساد و فحشا.
    4- درگیری با افراد نزول خوار که در یکی از این درگیری ها محمود مومنی معروف به دوخامحمود ، که از رباخواران معروف شهر بود ، کشته می شود.
    5- و....
    در جایی دیگر وقتی ساواک در بازجویی هایش از طالبیان می پرسد «هدف این گروه که شما معلم فکری آنها بودید ، چیست ؛» او پاسخ می دهد: «هدف گروه ابوذر مبارزه با فساد و فیلمهای زننده سینما بود. این سینما تاج که منفجر کردند به این علت بود که در یکی از مناسبت های دینی اقدام به پخش فیلم زننده ای کرده بود ، دلیل این که می خواستند سازمان زنان را منفجر کنند این بود که آنجا به مرکز فساد تبدیل شده بود و از این مساله رنج می بردند.
    ماشین تعاونی روستایی متعلق به ژاندارمری را آتش زده بودند چون می دیدند که به این اسم چه ظلم ها به روستایی و چه دزدی ها با این ماشین می شود ، حق روستایی محروم را در خانه های خود پخش می کنند. می گفتند ما باید تا جایی که ممکن است به مظلومان کمک کنیم و...».
    حجت الاسلام فاکر که از مرتبطان با گروه ابوذر بود، می گوید: «ما در زمان رژیم ستمشاهی به علت خفقان حاکم بر کشور اگر تشکیلاتی هم درست می کردیم ، اولین قدم این بود که خودمان هم همدیگر را نشناسیم ، همگی مسوول بودیم با کسانی مشغول به کار شویم بدون آن که آن افراد را به دیگران معرفی کنیم. لذا با دو نفر از اعضای این گروه آقایان بهمن منشط و ولی الله سیف به صورت اصلی در ارتباط بودم و بعدها در سفرهایم به نهاوند با چند نفر دیگرشان آشنا شدم.ابتدا موظف بودم هم رعایت احتیاط بکنم و هم بچه ها را رها نکنم ، که مبادا دست به کاری بزنند که موجب مشکل شوند. پس از منفجر کردن سینما تاج و سازمان زنان ، به من گفتند: این دو کار را انجام دادیم ، تا شما به ما مطمئن شوید و بدانید که کارمان درست است.»
    فاکر می افزاید: «آقای طالبیان معلم اینها بود و مکرر به من می گفت : بچه ها از من که راهنمایشان هستم خیلی جلوترند، اوقاتی که بعضی افراد گروه می آمدند با من صحبت می کردند، آقای طالبیان از اتاق بیرون می رفت و این کار به علت تواضع ایشان بود ، بدین معنی که سطح کار شما از من بالاتر است ، با همدیگر به تبادل افکار بپردازید. او برای بچه ها بسیار پدری می کرد و به من از سالم بودنشان اطمینان می داد. اعضای گروه وقتی به زندگی ساده من می آمدند، هیچ نمی خوردند و فقط کار و فعالیت می کردند. ذره ای در زندگی این افراد غبار نبود، صاف صاف بودند. روزی آقای منشط که بسیار جوان خوب و به درد بخوری بود و توانایی مدیریتی بالایی داشت ، به منزل ما آمد. ناهار، برنج و سیب زمینی داشتیم ، اما لب به غذا نزد، برای او یک پیاله پالوده آوردم و به اصرار، یکی دو قاشق در دهان او کردم».
    فاکر در ادامه می گوید: سازمان منافقین ، وقتی عملکرد و شجاعت بچه ها را دید بشدت اصرار داشت ، با این گروه ارتباط برقرار کند. ما آن موقع به علت نفاق سازمان از هویت اصلی شان مطلع نبودیم چرا که آنها کتابی داشتند با عنوان امام حسین ع به قلم رضا رضایی که تا حدودی جاذبه مذهبی داشت ، آن کتاب را به ما داده بودند و می گفتند: تالیفات ما فقط از این نوع است و پیرو راه ائمه ایم.
    یک روز من در اتاق طلبه ای که معروف به روشنفکری بود ، کتابی از سازمان مجاهدین مربوط به «کوبا و چه گوآرا» دیدم. از همان موقع به این تشکیلات مشکوک شدم زیرا دیدم به ما کتاب امام حسین ع می دهند و به دیگران کتاب چه گوآرا، لذا تصمیم گرفتم این بچه ها را از طریق کانال مطمئنی با آنها مرتبط کنم. یک کانال ارتباطی با آقای هاشمی رفسنجانی بود، با ایشان درباره گروه ابوذر صحبت کردم و نگرانی خود را درباره آنها با او در میان گذاشتم. ایشان مکث کرد و هیچ نگفت. روزی مرحوم شهید ربانی املشی مرا در قم دید و یک جمله ای به من گفت که حس کردم راجع به آن صحبتی است که با آقای هاشمی کردم و منظورشان این بود که بچه ها باید از طریق ایشان ادامه دهند و قرار شد آقای املشی روی این گروه مطالعه و تحقیق کند، این کارها یک مقدار طول می کشید، ولی این عزیزان آنقدر برای جانفشانی آماده بودند که به من می گفتند: حاج آقا، برای ما یک اسلحه هم کافی است تا برویم و شخص شاه را بکشیم.
    پس از این که کار گروه با آیت الله ربانی شروع شد و با سه نفر اصلی آنها به طور مداوم در ارتباط بودند. روزی منشط و خدارحمی و سیف نزد من در قم آمدند، منشط صحبت می کرد و 2 نفر دیگر کشیک می دادند. گفت می خواهیم کاری کنیم که صدا کند. گفتم : پس عجله نکن! فعلا شما باید به صورت فرهنگی کار کرده و خودسازی کنید و آنها را از انجام اقدامات بدون هماهنگی منع کردم. سپس به دیدن آیت الله ربانی رفتند. ایشان هم پس از شنیدن نظراتشان مبنی بر ضرورت مبارزه مسلحانه با رژیم ، آنان را به لزوم خودسازی ، گسترش امر به معروف و دوری از چنین درگیری هایی توصیه کرد ، افراد مذکور ابتدا متقاعد به اجرای نظرات آیت الله ربانی شدند و پس از مذاکره به حرم حضرت معصومه س رفتند ، مقداری نان و هندوانه تهیه کردند و به عنوان شام خوردند. پس از قدری استراحت در حرم ، نیمه شب در حال گذر از بازار قم به یک پاسبان بر می خورند و مرحوم عباد تصمیم می گیرد او را خلع سلاح کند ، درگیری شروع می شود ، در همین حین گشت شهربانی می رسد و درگیری ها شدت پیدا می کند.
    عباد دو گلوله می خورد ، یک پلیس کشته و چند نفر مجروح می شوند و این سه نفر را دستگیر می کنند. بازجویی عباد از روی تخت بیمارستان شروع شد. طالبیان هم که در این درگیری نقشی نداشت و برای جراحی پایش در بیمارستان ثریا بستری بود ، بلافاصله به بیمارستان شهربانی منتقل شد و با این که جرم آنها سیاسی بود ، در دادگاه نظامی محاکمه شدند. سرانجام 6 ماه بعد ، با انجام تحقیقات و بازجویی های گسترده که تمام مراحل تحت نظارت وزارت جنگ بود ، حکم نهایی صادر شد. طبق این حکم 6 نفر از اعضای گروه (بهمن منشط، عبادالله خدارحمی ، ولی الله سیف ، حجت الله عبدلی ، ماشاءالله سیف و روح الله سیف) به اعدام و بقیه (ولی الله کشفی ، محمد طالبیان ، حجت الله آورزمانی و علیرضا کرمعلی) به زندان های مختلف (از حبس ابد تا 5 سال) محکوم شدند.
    2 نفر از محکومان حتی درخواست فرجام هم ندادند و با عدم قبول فرجام خواهی بقیه اعضا و با دستور مستقیم شخص شاه ، حکم صادره ، سحرگاه سی بهمن 1352 در میدان چیتگر تهران به اجرا در آمد. فاکر می افزاید: رژیم دراجرای حکم اعدام بسیار مردد بود ؛ زیرا آنها به هیچ گروه و سازمانی وابسته نبودند و از طرفی می دید این جوانان تا مغز استخوان ، اسلامی و انقلابی هستند و باقی ماندنشان خطرناک است. لذا بر خلاف معمول که افراد اعدامی را یکی دو شب قبل از اجرای حکم به سلول انفرادی می بردند ، آن شش نفر را دو ماه زودتر به انفرادی بردند تا سرانجام محمدرضا پهلوی توانست بر تردیدش غالب شود وحکم اعدام را صادر کند. من (فاکر) با 3 نفر از آنها همبند بودم.
    یادم می آید شبی که می خواستند به انفرادی ببرندشان ، گفتند: حاج آقا، شما چیزی از ما بخواه تا این لحظات آخر کاری برایتان انجام دهیم. گفتم: بروید از ته زندان ، دستهایتان را بیندازید گردن هم و بگویید ما به مهمانی خدا می رویم. به علت فضای بسیار ترسناک حاکم بر زندان ، فکر نمی کردم این کار را بکنند. با همه خداحافظی کردند و رفتند ، یکدفعه از فاصله دور صدای این سه نفر را شنیدیم. آنان با چنین روحیه ای به سلولهای انفرادی منتقل شدند و بعد از 2 ماه تعدادی روزنامه بین ما پخش شد که تیتر اصلی آنها، شهادت بچه ها بود. آن روز برای ما روز عزا بود ، حتی مارکسیست ها (که از 300 نفری که در زندان بودیم 120 نفرشان رسما ادعای مارکسیستی می کردند.) و بعضی ماموران هم برای این گروه با تاثر فراوان گریستند.
    آقای یونسی وزیر اطلاعات نیز درباره این گروه می گوید: «کافی بود این عزیزان یک جمله درخواست عفو می کردند حتما اعدام نمی شدند ، چون تلاش زیادی شد که این کار را انجام بدهند ولی نکردند. این نبود جز داشتن روحیه ای در شخصیتی مانند ابوذر. خلوص و شهامت و ایمان آنها، شخصیت های بزرگ انقلاب را تحت تاثیر قرار داد که هر وقت نامی از این گروه برده می شود ، برایشان دعا می کنند.
    من خودم افتخار دارم که با اکثرشان ، نزدیک ، مانوس و رفیق بودم ، هرگز تاثیر نفس شهید منشط و خلوص نیت و استقامت شهید طالبیان را فراموش نمی کنم.

  • دفاع با صلابت


    برخی مطالب مطرح شده از سوی اعضای گروه در آخرین دادگاه مورخ 52.9.26 بدین شرح است:
    عباد خدارحمی: درباره صلاحیت دادگاه اعتراض دارم ، زیرا منصفانه نیست و محاکمه دور از نظر کسانی است که ما برای آنها قیام کردیم ، زیرا خواستار دادگاه علنی بودند.
    روح الله سیف: من هم به صلاحیت دادگاه معترض هستم ، برای این که جرم من سیاسی است و باید در دادگاه محاکمه شوم و دلیل من از این که جرمم سیاسی است ، این است که با دولت مخالفیم.
    بهمن منشط در جواب اتهامات دادگاه مبنی بر این که شما متهم به توطئه برای بر هم زدن اساس حکومت هستید ، ابتدا آیه شریفه «و نریدان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض...» را تلاوت می کند که منشی دادگاه نمی فهمد این آیه قرآن است ، می نویسد کمی عربی خواند و گفت: به خدا قسم اگر تک باشم و در برابر دشمن باشم ، در حالی که او تمام زمین را پر کرده باشد ، نمی ترسم چرا که به گمراهی که آنان غرقند من رستگارم. شناخت کامل دارم و امیدوارانه منتظر اجر ملکوتی هستم ؛ اما ما می خواستیم مواد منفجره و بمب تهیه کنیم و کاخ های ستمی را که شما دشمنان خلق با مکیدن خون مردم ساخته اید ، بر سرتان خراب کنیم. وی در ادامه با قرائت آیاتی از کلام الله مجید درباره فرعون و تشکیل گروه ابوذر می گوید. در تمام دوران تحصیل ممتاز بودم [لازم به ذکر است که شهید منشط از لحاظ درس و صدا نمونه بود و چند بار او را به عنوان خواننده انتخابی استان در اردوهای دانش آموزی دعوت کرده بودند.] به اردوهای زیادی می رفتم ، می دیدم که چطور جوانان معصوم را به فساد می کشند و آنها را با سرگرمی های مبتذل به بدبختی می کشند ، تقریبا از 3 سال قبل به مطالعه مذهبی پرداختم. وقتی دیدم واقعیت مذهب را از دید مردم پوشانده اند و چهره ای قلابی از آن برای مردم ساخته اند و آیت الله خمینی را تبعید می کنند، دیدم باید گلوله را با گلوله جواب داد و با عبادالله خدارحمی گروه ابوذر را تشکیل دادیم. ولی الله سیف نیز می گوید: جز این راه ، چاره دیگری نبوده است که باید بدین وسیله مردم بیدار شوند.


  • نجمه خاتون نوری
    newsQrCode
    ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

    نیازمندی ها