داستان زندگی مردی که بارها به اتهام‌های مختلف زندانی شده است

نمی‌خواهم در زندان بمیرم

نام و تاهل: احمد ـ ن، مجرد سن: 31 سال تحصیلات: دبیرستان اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۹۸۴۵۵

احمد در روستایی در شمال کشور به دنیا آمد و هنوز به سن مدرسه نرسیده بود که مادرش را از دست داد.

 

او هیچ خواهر و برادر تنی ندارد و آن‌طور که خودش می‌گوید، رابطه‌اش با برادر و خواهر ناتنی‌اش هم خوب نیست: بعداز مرگ مادرم، پدرم دست من را گرفت و به تهران آمدیم. او در مغازه پسر دایی‌اش کار می‌کرد و من که سن کمی داشتم، از صبح تا شب در خانه تنها بودیم. خانه کوچکی داشتیم و صاحبخانه هم طبقه بالای ما زندگی می‌کرد. من بیشتر وقتم را با پسر صاحبخانه که هم​سن و سال خودم بود می‌گذراندم، تا این‌که پدرم دوباره ازدواج کرد.

نامادری احمد از اقوام دور خانواده پدری بود. متهم می‌گوید: دیگر باید به مدرسه می‌رفتم، همان بهتر که کمتر در خانه بودم، چون نامادری اصلا من را دوست نداشت او خودش یک دختر کوچک داشت و همیشه از او طرفداری می‌کرد و از من پیش پدرم بد می‌گفت، بعد هم پسر خودشان به دنیا آمد و من در آن خانه به موجود اضافی تبدیل شدم.

احمد در خانه احساس آرامش نمی‌کرد، اما چاره‌ای هم نداشت. او می‌گوید: خیلی وقت‌ها پدرم کتکم می‌زد. اخلاقش با وقتی که شمال بودیم خیلی فرق کرده بود. اصلا او و نامادری‌ام را دوست نداشتم، دلم می‌خواست دوباره به شمال برگردیم. آنجا همه چیز بهتر بود.

متهم از نظر تحصیلی شرایط خوبی نداشت و سرانجام اول دبیرستان ترک تحصیل کرد. او می‌گوید: پدرم خودش سواد درست و حسابی ندارد، وقتی گفتم دیگر نمی‌خواهم مدرسه بروم گفت بهتر پس بگرد دنبال کار. خودش من را به مغازه‌ای فرستاد، البته حقوقی نداشتم و فقط قرار بود آرایشگری یاد بگیرم، اما اصلا خوشم نمی‌آمد برای همین به هر بهانه‌ای که بود دیگر آنجا نرفتم.

احمد دوستانی پیدا کرده بود که به گفته خودش سر به راه نبودند: «همان‌ها من را با مشروب آشنا کردند و بعد هم سراغ حشیش رفتم، خلاصه این‌که وضع خراب شد. خیلی شب‌ها به خانه نمی‌ر‌فتم و این‌طور برای همه بهتر بود و پدرم هم حرفی نمی‌زد. او خانواده جدیدش را بیشتر از من دوست داشت.»

احمد دفعه اول به اتهام حمل مشروبات الکلی، مرتبه دوم به جرم حمل مواد مخدر و دفعه سوم به اتهام شرکت در نزاع دستگیر شد. او می‌گوید: هم شلاق خورده‌ام و هم زندانی کشیده‌ام، اما هیچ کدام من را سر به راه نکرد و بعد از این‌که از حبس آزاد شدم با یکی از بچه‌ها که در زندان باهم رفیق شده و همخرج بودیم، شروع کردم به دزدی.

احمد که به اتهام سرقت لوازم داخل خودرو دستگیر شده، می‌گوید: شیشه ماشین‌ها را می‌شکستیم و رادیو پخش​شان را سرقت می‌کردیم. با پولی که گیر می‌آوردم، مواد می‌خریدم و خرج‌های دیگرم را می‌دادم. از پدرم هم زیاد خبری نداشتم، شاید دو یا سه بار دیدمش آن هم به محل کارش رفتم تا از او پول بگیرم. خلاصه این‌که آخرش گیر افتادم و فعلا بلاتکلیف هستم و نمی‌دانم چه حکمی برایم ببرند.

متهم ادامه می‌دهد: مادرم فوت نمی‌شد و پدرم به تهران نمی‌آمد، هیچ‌کدام از این بلاها سرم نمی‌آمد. تصمیم گرفته‌ام بعد از آزادی به شهر خودمان برگردم و زندگی جدیدی تشکیل بدهم. دیگر از دستگیر و زندانی شدن خسته شده‌ام، این وضع زندگی اصلا درست نیست.

نمی‌خواهم در زندان بمیرم. بعد از آزادی به پدرم می‌گویم اگر کمکم کرد و کمی پول داد که چه بهتر اگر هم نداد خودم می‌روم و هر طور شده کاری گیر می‌آورم و زندگی‌ام را سر و سامان می‌دهم تا دیگر مجبور نباشم خلاف کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها