گفت‌وگو با قاتل بخشوده شده

کابوس مرگ رهایم نمی‌کرد

سه سال وقت لازم است برای این‌که پرهام دوباره بتواند به زندگی لبخند بزند و سایه​دار از زندگی‌اش برداشته شود. این نوجوان متهم است جوانی را به ضرب‌ چاقو به قتل رسانده است. پرهام که در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شد، برای ما از جزئیات قتل و چرایی قاتل شدنش می‌گوید.
کد خبر: ۵۹۸۴۵۱

سه سال است در زندان به سر می‌بری برای ما بگو وقتی به زندان افتادی چند سالت بود و حالا چند ساله‌ هستی؟

سه سال است در زندان هستم. وقتی بازداشت شدم هنوز 16 سالم نشده‌ بود و حالا هم نزدیک به 19 سال دارم.

اتهامت قتل است قبول داری؟

بله قبول دارم. متاسفانه من این کار را کردم.

درباره پرونده‌ات بگو، این‌که چطور شد بازداشت شدی؟

من به خاطر قتل بازداشت شدم. البته نه زمانی که مرتکب قتل شدم. بعد از قتل به خانه رفتم و پلیس من را در خانه بازداشت کرد. خیلی روزهای وحشتناکی‌ بود خدا را شکر که گذشت. وقتی پلیس دستبند به دستم می‌زد حس کردم جانم دارد از بدنم بیرون می‌‌آید. نمی‌توانستم راه بروم.

با مقتول آشنا بودی؟

نه او را نمی‌شناختم، ما در همان زمان حادثه باهم درگیر شدیم.

دعوا سر چه بود؟

درگیری به خاطر پاشیده ‌شدن آب‌ بود. خیلی مسخره‌ است می‌دانم، اما واقعا به همین دلیل بود.

توضیح بده چطور اتفاق افتاد؟

من و دوستانم سوار موتور شدیم سه ترک بودیم. باران شدیدی می‌‌آمد و خیابان خیس‌ بود. ما از کنار گودالی رد شدیم. موتوری هم پشت ‌سرما بود آنها داخل گودال افتادند و آب‌ روی ما پاشیده شد و این‌طور بود که دعوا شروع شد.

پاشیده ‌شدن آب از درون گودال آنقدر مهم ‌بود که به خاطرش آدم‌ بکشی؟

راستش نه اصلا هم مهم‌ نبود. من درباره آن حادثه چیز زیادی به یاد نمی‌‌آورم.

مگر می‌شود حادثه به این مهمی را فراموش کنی؟

چون مشروب زیادی خورده‌ و کاملا مست‌ بودم، نمی‌توانستم خودم‌ را کنترل کنم.

پس‌چطور یادت آمد درگیری به خاطر پاشیده ‌شدن آب ‌بود؟

این چیز‌ها را دوستانم گفته‌اند. آنها توضیح دادند چه اتفاقی‌ افتاده‌ است و من هم حرفشان را باور‌ کردم.

دوستانت دیگر چه توضیحی درباره درگیری دادند؟

آن‌طور که آنها می‌گویند مقتول و دوستانش فحاشی کردند. من هم که مشروب‌ خورده ‌بودم و اصلا کارهایم دست‌ خودم نبود، چاقو را بیرون کشیدم و به مرد جوان ضربه‌ای زدم که همین هم باعث مرگش شد.

چطور از صحنه جرم فرار کردی؟

دوستانم می‌گویند همگی سوار موتور شدیم و از محل رفتیم. ظاهرا شماره موتور را برداشتند. پلیس هم اول دوستم را شناسایی و بازداشت کرد و بعد هم من را بازداشت کردند.

وقتی بازداشت شدی تست الکل از تو گرفته ‌شد؟

بله گرفتند، اما از آنجا که مدت ‌زمان زیادی از مصرف الکل گذشته ‌بود میزان واقعی الکل خونم در زمان قتل مشخص نشد و من را مسئول اعمال خودم تشخیص دادند.

چرا مشروب خورده بودی؟ مگر نمی‌دانستی الکل چه عواقبی به بار می‌آورد؟

دوستم مشروب خریده ‌بود، یک بطری نوشابه‌ خانواده پر ‌بود، من نصفش را خوردم.

مگر هر کاری که دوستت بگوید تو باید انجام بدهی؟

نه اشتباه کردم. خیلی اشتباه بزرگی کردم. خجالت کشیدم به آنها بگویم مشروب نمی‌خورم، ترسیدم مسخره‌ام کنند.

اما حالا تو گرفتار شدی و همه آنها آزاد هستند.

بله درست است، به خاطر همین هم می‌گویم اشتباه ‌کردم و نباید این کار را می‌کردم. چون بار اولی بود که مشروب می‌خوردم، خیلی مست‌ شدم و اصلا کارهایم دست خودم نبود. به خاطر همین هم چیزی یادم نمی‌‌آید.

خیلی از متهمان زمان بازداشت ادعا می‌کنند مشروب خورده و آدم کشته‌اند، به این امید که از مجازات رها‌ شوند ادعای ‌تو درباره این‌که مشروب ‌خوردی از موضوعاتی نیست که در زندان یاد گرفته​ای؟

نه این‌طور نیست. شما اگر پرونده من را ببینید از همان اول گفته‌ام که مشروب خورده‌ام و چیزی یادم نمی‌آید. من کار بدی کردم، بعد توبه کردم و بعد از آن دیگر دروغ نگفتم، حتی وقتی که در دادگاه اولیای‌دم درخواست قصاص کردند من خیلی ترسیدم، اما دروغ نگفتم با خدای خودم عهد کرده‌ بودم که واقعیت‌ را بگویم و توبه‌ام را نشکنم. خدا را شکر توانستم سر عهدی که با خدا بسته ‌بودم، بمانم.

چطور توانستی از اولیای دم مقتول رضایت بگیری؟

در این سه سال خانواده‌ام هر هفته به دیدن اولیای‌دم می‌رفتند. البته آنها اول حتی حاضر نبودند خانواده ‌من را ببینند، اما بعد کم‌کم نرم شدند و قبول کردند صحبت کنند. بازهم راضی نمی‌شدند گذشت کنند. با این حال با پدر و مادرم صحبت می‌کردند تا این‌که بالاخره راضی شدند اعلام گذشت کنند. من اشتباه بزرگی کردم، البته متوجه اشتباهم شدم و خداوند هم کمکم کرد تا توان توبه ‌کردن داشته ‌باشم.

چه زمانی تصمیم گرفتی توبه کنی؟

شاید باورتان نشود. وقتی در اداره آگاهی بودم. اصلا باورم نمی‌شد کسی را کشته ‌باشم. مرتب به این موضوع فکر می‌کردم. چند روزی که از بازداشتم در اداره آگاهی گذشت تصمیم گرفتم توبه کنم. به خدا توکل کردم و خودم را دست او سپردم. گفتم خدایا من جوان‌تر از آن هستم که معنی این گناه‌ها را بدانم و هنوز نمی‌توانم خوب را از بد تشخیص بدهم، اما از تو می‌خواهم من را ببخشی و راه را نشانم بدهی. بعد از آن بود که نماز خواندن را شروع کردم.

هنوز هم نماز می‌خوانی؟

بله. نمازم را به طور کامل می‌خوانم و حتی نمازهای قضایی را که داشتم هم در زندان خواندم. هر روز در زندان دعا می‌کنم و از خداوند می‌خواهم گناهان مقتول را ببخشد و او را شامل رحمت خودش بکند.

اگر دوستانت بعد از آزادی تو از زندان دوباره به سراغت بیایند و بگویند می‌خواهند برای این آزادی جشن بگیرند، چه خواهی کرد حاضری دوباره با آنها رفاقت کنی؟

وقتی که من در زندان بودم و کابوس مرگ رهایم نمی‌کرد و هر روز وزن کم‌می‌کردم آنها آزاد بودند و داشتند خوش می​گذراندند هیچ ‌کدامشان حاضر نشدند بگویند ما بودیم که به پرهام مشروب دادیم و در درگیری هم حضور داشتیم. من در زندان ماندم و خانواده‌ام به خاطر من همه دارایی‌شان را از دست دادند. در حالی که آنها در حال خودشان هستند و دارند زندگی‌شان را می‌کنند، بنابراین رفاقتی بین ما دیگر وجود ندارد. این چه رفاقتی است که من را تا پای مرگ برده‌ است. من مطمئن هستم اگر پای چوبه ‌دار هم می‌رفتم باز ناراحت نمی‌شدند و حتی به مراسم ختمم هم نمی‌آمدند. همان‌طور که در این مدت حتی برای گرفتن رضایت یک‌بار هم به پدر و مادرم کمک نکردند.

یعنی حاضری به آنها نه بگویی و مطمئن هستی که اگر از زندان آزاد شوی می‌توانی فردی مفید برای جامعه ‌باشی؟

من یک‌بار به آنها نه نگفتم و بلایی به سرم آمد که مرا تا پای مرگ برد. پس دیگر نمی‌توانم به خواسته آنها توجه کنم. برای من دیگر این رفاقت ارزشی ندارد، البته نمی‌گویم با کسی دوست نمی‌شوم. منظورم این است که برای آدم‌ها به اندازه خودشان ارزش قائل می‌شوم.

تو مدتی را در زندان بزرگسالان گذراندی و مدتی هم در کانون اصلاح‌ و تربیت. تفاوت این دو زندان چیست؟

وقتی در کانون بودم فکر می‌کردم خیلی اوضاع‌ بدی است و زندانی بودن چقدر سخت است. در کانون هر هفته می‌توانستم پدر و مادرم را ببینم و استخر داشتیم. ورزش می‌کردیم و کارهای تفرحی انجام می‌دادیم. همه ما همسن ‌بودیم، اما وقتی به سن 18 سالگی رسیدم و من را به زندان بزرگسالان فرستادند، تازه فهمیدم زندان یعنی چه. چند شب اول خوابم نمی‌برد. زندانیان بزرگسال خیلی من را اذیت می‌کردند. چون بچه ‌بودم و راه و چاه آنجا را بلد نبودم، مجبورم می‌کردند کارهای آنها را انجام بدهم، اصلا محیط آنجا و حتی شکل ساختمانش فرق می‌کند. زندان بزرگسالان یک دنیای دیگر است. آن هم بین قصاصی‌ها. گاهی فکر می‌کردم به آخر دنیا رسیده‌ام خیلی سختی می‌کشیدم. اما خداوند حاج‌ آقای پیش‌نمازمان را حفظ کند، او خیلی به ما روحیه می‌دهد. همیشه می‌گوید توکلتان به خدا باشد می‌توانید با توکل به خدا مشکلات را حل کنید.

می‌خواهی وقتی از زندان بیرون آمدی چه کار کنی؟

کنار پدرم کار می‌کنم. او کارگر ساختمان است برای خودش که کار می‌گیرد چند کارگر دیگر هم کنارش باید کار کنند. یکی از کارگرهای پدرم می‌شوم و سعی می‌کنم تا پایان عمرم غلامش باشم. امیدوارم خداوند در این مرحله هم کمکم کند.

مریم عفتی

شما چه فکر می‌کنید؟

به نظر شما اولیای دم مقتول با اعلام گذشت کار درستی انجام دادند و آیا پرهام می‌تواند به انسان سالمی تبدیل شود؟ نظر خود را برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها