«من در کار بلوریجات بودم و درآمد خوبی هم داشتم، اما میخواستم پیشرفت کنم و چون سرمایه کافی نداشتم با چند نفر وارد معامله شدم و از آنها پول گرفتم، اما نتوانستم سودشان را بپردازم و یکدفعه همه چیز به هم ریخت. بعد از مدتی کار به جایی رسید که حتی اصل پولشان را هم نداشتم. آنها شکایت کردند و من به زندان افتادم.»
احسان زمانی به زندان افتاد که تازه ازدواج کرده بود. او میگوید: «همسرم همان اول کار طلاق گرفت و رفت. تازه لطف کرد و مهریهاش را اجرا نگذاشت. اصلا کسی نبود که در سختی کنار آدم بماند. از همان موقع خبری از او ندارم. در تمام سالهایی که زندانی بودم برادرها و پدرم خودشان را به آب و آتش زدند و بالاخره بعد از 5 سال اصل پول طلبکاران را دادیم و رضایت گرفتیم.»
احسان درباره دوران زندان میگوید: «آدم به هر شرایطی عادت میکند. زندان خیلی سخت است آنقدر که اصلا نمیشود توضیح داد، اما من هم مثل بقیه به آن زندگی خو گرفته بودم. وقتی بیرون آمدم شوک بزرگی به من وارد شد. قبلش ازدواج کرده بودم و خیال میکردم زندگی خوبی خواهم داشت، پدر میشوم، به بچههایم کمک میکنم، پیشرفت میکنم، کارم را توسعه میدهم و حسابی ثروتمند میشوم، اما وقتی بیرون آمدم باورم شد که همه آنها رویا و خواب و خیال بوده و من یک ریال هم ته جیبم پول نیست. دیگر نه از کاسبی خبری بود و نه از خانواده مستقل. خدا را شکر خانوادهام خیلی از من حمایت کردند.»
زندانی سابق تا شش ماه بعد از آزادی بشدت احساس افسردگی میکرد و هیچ اقدامی انجام نداد: «خانهنشین شده بودم. برادرهایم خیلی اصرار داشتند کاری را شروع کنم. یکی از آنها در کار خرید و فروش عمده مواد پروتئینی بود. یکی از آنها هم کارمند بود و آن یکی هم معلمی میکرد. خودم هم که سرمایهای نداشتم به همین دلیل کاری از دستم برنمیآمد و نمیخواستم برای کسی کار کنم. قبلا برای خودم برو بیایی داشتم.»
شش ماه که گذشت احسان به این نتیجه رسید چارهای ندارد جز اینکه از صفر شروع کند. او میگوید: «پدرم با عمویم صحبت کرد و قرار شد من با ماشین او مسافرکشی کنم. عمویم بازنشسته بود و سر کار نمیرفت. احتیاجی هم به ماشین نداشت و آن را فقط برای کارهای ضروری خریده بود. ماشین را هر روز صبح میگرفتم و شب تحویل میدادم. پیش خودم خیال میکردم این یک کار موقتی است و بعد از مدتی که اوضاع رو به راه شد دوباره مغازهای اجاره میکنم و دست به کار میشوم.»
تصورات احسان یک بار دیگر هم نادرست از آب درآمد. این را خودش میگوید و ادامه میدهد: «هنوز هم مسافرکش هستم و تنها پیشرفتی که کردهام این است که توانستم برای خودم ماشین بخرم. بعضی وقتها آدم چنان ضربه میخورد که دیگر نمیتواند بلند شود. چند بار به سرم زد با سرمایه دیگران کاری را شروع کنم، اما یاد زندان که میافتادم تنم میلرزید برای همین گفتم همین زندگی ساکت و سالم بهتر از هر چیز دیگری است. از همان اول هم اگر صبر میکردم تا پلهپله پیشرفت کنم خیلی از اتفاقات بد در زندگیام نمیافتاد. بلندپروازی کار دستم داد و واقعا مرا به زمین کوبید.»
احسان میگوید حسرتی بزرگ در دل دارد: «اگر به زندان نمیافتادم و زنم طلاق نمیگرفت الان بچههایم بزرگ شده بودند و من میتوانستم پیشرفت آنها را ببینم. خیلی پدر شدن را دوست داشتم و این حسرت همیشه با من خواهد بود. بعد از زندان آنقدر گرفتاری داشتم که اصلا نتوانستم فرصتی دوباره برای ازدواجم فراهم کنم و حالا هم که سنام بالا رفته و دیگر دیر شده است.»
زندانی سابق حرفهایش را اینطور به پایان میرساند: «خیلی از بچههای زندان وقتی آزاد میشوند کارشان که درست نمیشود هیچ به وضع بدتری هم میافتند، اما خدا را شکر من این طور نشدم و دیگر به زندان برنگشتم. البته من مجرم نبودم، اما در زندان افرادی را داشتیم که مثل من بد آورده و به کلاهبردار حرفهای تبدیل شده بودند. خانواده من نقش بزرگی در نگهداشتن من داشتند.»
داوود ابوالحسنی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)