حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مطالعات مربوط به اسلام چه در حوزه تمدن و چه اعتقادات، در چهار دوره تاریخی قابل بررسی است. این دورهها عبارت است از قرون وسطی، رنسانس، استعمار و پسا استعمار. خود لفظ «قرون وسطی» ایدئولوژیک است و اولین بار توسط ژول میشله، نویسنده تاریخ فرانسه در 1883 استفاده شده است.مراد از وسطی اشاره به وسط بودن این دوره، بین نور باستان یونان و روم و رنسانس آن نور باستانی است. این دوره هزار ساله بین این دو تعریف میشود. قرون وسطی دوره حاکمیت اندیشه دینی، مسیحی، یهودی، عربی و در یک کلام روح سامی معرفی شده است. در رنسانس یک مبارزه کامل با روح «سامی» یا به معنای عام «شرقی» صورت گرفت.
از نظر محدوده زمانی، قرون وسطی از سقوط روم غربی در قرن پنجم میلادی تا سقوط روم شرقی مصادف با محمد فاتح محسوب میشود که 1450 در نظر گرفته میشود. از 1450تا 1500 انقلاب عجیبی در معادلات بینالمللی رخ میدهد. در 1492 قرناطه که آخرین شهر مسلمانان بود سقوط میکند و در 1492 کریستف کلمب آمریکا را کشف کرده و گمان میکند راهی دریایی برای دور زدن راه ابریشم پیدا کرده است. باید توجه داشته باشیم با اینکه برخی این دوره را دوره ظلمانی و وحشیگری نام نهادند، اما چنین توصیفی صحیح نیست زیرا بزرگترین آثار هنری غرب در این دوره به وجود آمده است.
ترجمه قرآن در عصر ترجمه، به قصد مبارزه با مسلمانان
قرون وسطی را میتوان به دو دوره تقسیم کرد. بخش اول از حدود قرن ششم تا قرن یازدهم و دیگری از قرن یازدهم تا پایان آن. در عصر دوم است که اولین ارتباط با جهان اسلام با عصر ترجمه آغاز میشود. جدایی روم شرقی و غربی سال 1050 باعث میشود سه جهان به وجود بیاید، جهان نویسندگان زبانهای لاتینی، یونانی و عربی. بعدها مشکلی که بهوسیله مستشرقین بهوجود آمد این بود که این سه قسم را از زبان به قوم برگرداندند. در حالی که ابن سینا عرب و یا دانس اسکوتوس لاتینی نبود. عصر ترجمه، یک قرن (از 1100 تا 1200 میلادی) را در برمیگیرد. در این یک قرن، در عرصه ترجمه، از عربی به لاتین ترجمه شده است. تا این زمان کتاب منطق ارسطو به صورت ناقص ترجمه شده بود، اما پس از عصر ترجمه فلاسفهای مانند آکویناس توانستند کل آثار ارسطو را با شرح و بسطی که ابنرشد و ابنسینا داده بودند، مطالعه کنند.
در عصر ترجمه هیچ کتابی در زمینه کلام، تصوف، فقه یا حتی حدیث ترجمه نشده است و ترجمهها مربوط به علوم معقول مانند ریاضیات و موسیقی و فلسفه بود. استثنای این مطلب قرآن بود که آنهم به صورت ناقص ترجمه شد. انگیزه ترجمه قرآن نیز مبارزه با مسلمانان بود. این ترجمه به زبان لاتین و به درخواست یک اسقف که به اندلس رفته بود و میدید برخی مخفیانه مسلمان ماندهاند و باید با آنها مبارزه کرد، انجام شد. این ترجمه نیز کامل نیست و در واقع یک نوع خلاصه است و همراه با پیشداوری است و جالب است که این ترجمه تا پانصد سال تنها ترجمه قرآن بوده و ترجمه بعدی سال 1647 بهعنوان اولین ترجمه به زبان فرانسه که به انگلیسی و آلمانی نیز برگردانده شد به عمل آمد و ترجمه سوم تا دویست سال دیگر و حول و حوش انقلاب فرانسه انجام شده و سپس ترجمههای دیگری از قرآن انجام شد. در قرون وسطی اعتقاد این بود که عقل بشر مشترک است و میتوان از مباحث عقلی و پژوهش علمی کسانی که جلوتر رفتهاند با وجود آنکه دین متفاوتی داشته باشند، استفاده کرد. فلسفه ارسطویی در قرون وسطی زبان مشترکی شده بوده میان مسلمانان، مسیحیان و یهودیانی که در اطراف مدیترانه بودهاند.
سهلگیری بر مسلمانان
در عصر رنسانس اولین کتاب چاپی، کتاب مقدس بود که سال 1455 توسط گوتنبرگ چاپ شد.اولین چاپهای کتب عربی نیز در غرب صورت گرفت. نخستین چاپخانهای که با حروفچینی عربی کتاب منتشر کرد، سال 1514 و در ایتالیا بود. این چاپخانهها بعدها در فرانسه و هلند نیز توسعه یافت.
اولین چاپخانه عربی در مصر متعلق به مسیحیان ارتدوکس و اولین چاپخانه عربی متعلق به مسلمانان سال 1821 در بولاق مصر بود. علت این تاخیر مخالفت مفتیان مسلمان بود و الا در اسلامبول یهودیان سال 1490 مجوز چاپخانه گرفتند و در آن حتی کتب ابن سینا و ابن میمون را که به زبان عربی بود با حروف عبری منتشر کردند. تدریس زبان عربی و مطالعه علوم شرقی در دوره رنسانس رواج داشت و منادیان بازگشت به یونان به این افراد شرق زده میگفتند. در دوران انقلاب فرانسه ترجمه سوم از قرآن از سوی کسانی که از ولتر متاثر بودند،ارائه شد. در این دوره اسلامستیزی وجود نداشت و حتی نبود کلیسا به عنوان واسطهای میان انسان و خدا و نیز تساهل اسلامی مورد ستایش افرادی مانند ولتر، دیدرو و روسو بود.
نیاز به نجات؟
دوره استعمار از سال 1830 زمانی که الجزایر به عنوان مستعمره فرانسه تسخیر میشود، آغاز شد. شرقشناسی در عصر استعمار شکل جدیدی به خود میگیرد. در این دوره شرق در مقابل غرب، مفهومی ایدئولوژیک دارد. شرق عالمی در نظر گرفته میشود که منور به عقلگرایی غربی نشده است. این دوره را میتوان بر مبنای الهیات نجاتکه مختص به این دوره است، بررسی کرد. الهیات نجات در یهودیت، مسیحیت، رنسانس و عصر استعمار معانی مختلفی دارد، به صورت کلی در الهیات نجات پرسش اصلی درباره این است که چه کسی نجات مییابد. میان یهودیان، قوم و نژاد یهود و میان مسیحیان، انسان معتقد به مسیح نجاتیافته است و در مسیحیت میتوان به تبشیر پرداخت و افراد بیشتری را مسیحی کرد. اما در دوره رنسانس کسانی نجات یافته تلقی شدند که به نور عقل رنسانس منور شده باشند. در دوره استعمار این الهیات نجات حفظ شد و شرق یعنی تمام دنیا که هنوز منور به عقل رنسانسی نشده است. (و باید نجات یابد)
در زمان استعمار میبینیم دو گروه از شرق شناسان مطرح میشوند. اولین گروه مبلغان مسیحی که اقلیت بودند و دیگر استعمارگران که با هدف اینکه چگونه بتوانند مستعمرات را اداره کنند، کار خود را آغاز کردند. برای آنها این سوال مطرح بود که شرق چه خصوصیتی از نظر اجتماعی، اقتصادی و اعتقادی دارد. عمده تحقیقات اسلامشناسانه فرانسه در باب آفریقای شمالی و ساحلی که حوزه استعمار این کشور بوده صورت گرفته و به طریقههای متصوفه که بافت اصلی این مناطق است، پرداخته شده است. شرقشناسان معتقد بودند اولین گروهی که باید شکست داده شود طرق صوفیه است، چون هر وقت اینها شکست بخورند دیگر بافت اجتماعی و دژی باقی نخواهد ماند و اسلام شکست خواهد خورد. برای این شرقشناسان مساله اصلی ارتباطات اجتماعی و اقتصادی بود و خیلی کم به مسائل اعتقادی پرداخته میشد.
غیر از طرق صوفیه موضوع دیگر پان اسلامیسم بود که پس از سقوط خلافت عثمانی مطرح شد. باز در این زمینه محققان درباب عقاید و ابعاد فلسفی و نظری کمتر وارد شدند. فکر رایج در میان شرقشناسان این دوره، این بود که در اسلام نه عقلگرایی میتواند وجود داشته باشد نه معنویت و اگر چنین چیزهایی وجود داشته باشد از جای دیگری وام گرفته شده است. این فکر ادامه داشت تا زمانی که ماسینیون تلاش کرد اثبات کند معنویت در اسلام وجود دارد و تصوف در خود قرآن وجود دارد و احتیاح ندارد مسلمانان از جای دیگری وام گرفته باشند. وی در همین زمینه کتابی با نام مصطلحات صوفیه و ریشههای قرآنی آن نوشت. شرق در این عصر شرق هزار و یک شب بوده، جایی که محل حاکمیت اسطوره و خرافه بود.
شرقشناسی یا استعمارگری؟
در عصر پسا استعمار شرقشناسی و اسلامشناسی یا اصلا مطرح نیست، یا کسی دوست ندارد با این صفت خوانده شود و در این دوره این صفت با بررسی ایدئولوژیک در مقابل بررسی علمی تعبیر شده است. اکنون متخصصان خود را به جای اسلامشناس و شرقشناس، مثلا اقتصاددان تخصصا اقتصاد ایران، مورخ امپراطوری اسلامی، زبانشناس در زمینه عربی در شمال آفریقا مینامند، در حالی که در دروه استعمار این افراد خود را شرقشناس یا اسلامشناس میخواندند. این کاملا درست است، زیرا ما موضوعی به نام شرق نداریم تا شرقشناسی داشته باشیم. شرق یا معنایی ایدئولوژیک داشت که شامل کسانی میشد که منور به نور عقلانیت رنسانس نیستند یا معنایی جغرافیایی که شمال آفریقا و بسیاری نقاط دیگر را در برنمیگرفت و معنایی نسبی داشت. این تحول دو علت داشت اول به دلیل رواج افکار ضداستعماری در میان تحصیلکردگان و دوم کتاب شرقشناسی ادوارد سعید. امروز حتی کسانی که روحیه استعماری دارند جرات نمیکنند بگویند ما طرفدار استعمار هستیم. این کتاب همه را وادار به موضعگیری کرد و عنوان فرعی آن شرق ساخته شده غرب بود و این بدان معنی است که این شرق (در مفهوم شرقشناسی) واقعی نیست و وجودخارجی ندارد. الان دیگر یک رشته یا دانشگاه بهعنوان دانشگاه شرقشناسی وجود ندارد و در نهایت چیزی به نام مطالعات اسلامی وجود دارد. این در حالی است که در عصر استعمار، شرقشناس بودن یک افتخار بود در حالی که الان کسی به نام شرقشناس وجود ندارد.
چرا شیعهشناسی در غرب گسترش نیافته است؟
در فرانسه بهطور خاص در مورد شیعه مطالعات جدی صورت نگرفته و این به آن سبب است که ایرانشناسان مطالعه در مورد شیعه را به عهده اسلامشناسان میدانند و اسلامشناسان شناخت شیعه را مربوط به مطالعات ایران میدانند و بنابراین شیعه شناسی گسترش کمی در فرانسه داشته است. از سوی دیگر کمتر تحقیقی درباره تشیع وجود دارد زیرا ایران مستعمره فرانسه نبوده است و چنانکه دیدیم انگیزه مطالعات در این زمینهها قبلا استعمار بوده است. ما در مورد شیعه در فرانسه تحقیقات معدودی داریم که آن هم درخصوص سیستم فئودالی جنوب لبنان بوده و نکات حائز اهمیتی ندارد.
میثم قهوهچیان / جام جم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....