سایه‌به‌سایه

گفتم: خیلی خسته‌م. گفت: از چی؟ گفتم: از تنهایی! با من متولد شده و الان 21 ساااالشه ولی بدجوری جا خوش کرده؛ موقعیتهای زیادی واسه رفتنش پیش اومده‌ها، ولی نمی‌ره! از من دل نمی‌کَنه! خندید و گفت: حق داره بیچاره؛ در رفاقت باهاش مگه چیزی کم گذاشتی؟! عاطفه شکرگزار
کد خبر: ۵۹۷۶۹۸

بعضیها بهترترند لابد

1-پولهای توی جیبم زیاد شد، امروز رفتم و برای خودم کمی دلتنگی و یک سبد تنهایی خریدم.

2-دوستی برام گفت: کنارم بود، پرسیدم دنبال از ما بهترون می‌گردی؟ گفت مگه از تو بهتر هم پیدا می‌شه؟ یه روز دیگه کنار یکی دیگه دیدمش. پرسیدم: یادته گفته بودی بهتر از تو پیدا نمی‌شه؟ گفت: حالا که پیدا شده!

3-کاش می‌دانستی این روزها آن‌قدر از دوست داشتن حرف برای گفتن دارم که اگر بنویسم، صفحة روزنامه همه هفته پر می‌شود از حرفها و دلنوشته‌های من اما از نوشتن می‌ترسم. می‌ترسم از تو شعری بسازم که تا قرنها ورد زبان مردم شوی.

احمد از بابل

آگهی تسلیت

 

امروز مصادف با سومین روز درگذشت عشقی آتشین است که نابودی‌اش را هنوز باور نداریم. با تشکر از کسی که با حضورش مرگ عشقمان را رقم زد، به همة عشاق خطر ورود نفر سوم به عاشقانه‌هایشان را هشدار می‌دهیم.

از همة دوستانی که در این مدت با ما ابراز همدردی نموده‌اند، در کمال شرمندگی تقاضا داریم این خاطره و تجربة تلخ را به همگان اعلام کنند تا مسئولیتی به گردنمان نماند. خانوادة تکنفری دلشکستة تنها.

النا 18

رهایی

 

1-دستهای خودت را گرفتم و دور شدم. هر چه فکر کردم دیدم نمی‌شود گذشت کرد از دستهایت.

2-رها کن اسارت را. گیر نده به درگیریهایت. به دق‌دادنی‌ها هم دقت نکن. بیخیال زمانه شو. بگذار آزادی را احساس کنیم.

3-از ردشدنی‌ها باید رد شد. مکث که می‌کنی پس از مدتی پشیمان می‌شوی و تنها سهم تو می‌شود یک آه.

4-کاش می‌شد یا ما از خاطرات عبور می‌کردیم یا خاطرات از ما... و هیچ‌کدام توان به یادآوری همدیگر را نداشتیم. جالب این‌جاست که آنها می‌خواهند از من شعر بگویند و من از همة آنها کتابی قطور در ذهنم دارم.

5-اگر ما رهایی را رها می‌کردیم، اکنون بند بند وجودمان در اسارتِ افکارمان نبود.

شادی اکبری

فروشی

 

1-کجایی که ببینی با تلنگری از هم می‌پاشم. کجایی که ببینی حسرتها را زندگی می‌کنم، غصه‌ها را می‌پوشم، سردی‌ها را می‌شنوم و دلتنگی‌ها را بغل می‌کنم. بیا سهمت را بگیر! من خریدار نیستم، خودم دنبال شریکم... سراغ داری؟

2-تمام نوشته‌هایم از نیامدنت می‌گویند. روزی اگر بیخبر از جادة بی‌بازگشت انتظار برگشتی، از نوشتن استعفا می‌دهم و لیلی باوفایت می‌شوم. بیا قصه‌ای دیگر بسازیم.

رضوان

من و او و سایه‌ام

 

آن روز باران می‌بارید و من آن‌قدر دلم برایت سوخت که با یک چتر به بدرقه‌ات آمدم. شانه به شانة من در زیر باران غبارآلود تابستان آن‌قدر خندیدیم که باران هم به ما حسادت کرد. من همیشه می‌گفتم باید مراقب چشمهایت باشی. همیشه می‌بایست دستانت را محکم می‌گرفتم تا رهایم نکنی.

تو حتی با سایة من هم دوست شدی. این را بعدها به من گفت؛ وقتی که دیدم شانه به شانة هم، زیر چتر، دور از من، چتر را بر زمین انداختی. زیر باران می‌دویدید و صدای خنده‌هایتان مثل یک آهنگ مرموز پاییزی روی زمین می‌ریخت و جویبار خیانت را به کفشهای من می‌رساند.

عاطفه از رودسر

آلزایمر

 

وقتی منتظر تلفن هستی تمام صداهای دور و برت برات بی‌معنی می‌شه. دلت می‌خواد همه ساکت بشن تا تو صدای زنگ تلفن رو بشنوی. ولی وقتی خبری از تلفن نمی‌شه دوست داری با همه صداهای دنیا یکصدا بشی و داد بزنی و بگی: آهاااای بی‌معرفت! بازم یادت رفت بهم زنگ بزنی!

هستی 93

ظرفیت‌شناسی

 

در جواب از کجا باید فهمید ظرفیت آدما چقدره: نباید دنبال این بود وقتی کسی رو خوب نمی‌شناسی. اگه برای اولین بار با شخصی آشنا شدیم لازم نیست که حتما بدونیم ظرفیتش چقدره. باید با شخص مقابل با عقل و منطق حرف بزنیم و حرف حسابی باشه. چون نمی‌شناسیم و ظرفیتش رو نمی‌دانیم، پس باید حرف پخته زد و طرف هم جواب مناسب بده. اگه حرف منطقی، پخته، حساب‌شده باشه، می‌شه در جواب طرف مقابل، ظرفیتش رو هم فهمید.

سلمان از خیاو

تست ظرفیت: آقا شوما از عصر پیشاتاریخ می‌یای؟ اون زمونا که به مشگین‌شهر می‌گفتن: خیاو؟ (داداش خبر داری گالیله و نیوتن چطوره اوضاشون بگو خانواده‌ای رو از نگرانی برهانیم‌هاااا!)

اندر معضلات شاعر بودن

1-بی‌پولم و خالی‌ست همه دور و برم/ از گردش روزگار هم بی‌خبرم/ فریاد نزن مادر من، فهمیدم/ این شعر سرودن بخورد توی سرم!

2-بی‌پولی‌ام بسادگی درمان نمی‌شود/ این دخل و خرج خانه که میزان نمی‌شود/ رحمت بر آن کسی که به من گفت: ای پری/ شاعر شدن برای کسی نان نمی‌شود!

3-می‌شود روزی ببینی که تو هم حس می‌شوی؟/ از کلاس و درس و مشق و تست، خالص می‌شوی؟/ شاعری عشق من است، اما پدر تهدید کرد:/ چه بخواهی، چه نخواهی، تو مهندس می‌شوی!

پری رحمانی از ماسال

مامان‌بزرگمم می‌گه: من نمی‌دونم مامان و بابات چه خوابی برات دیدن، ببینم غذات سوخته با همین وردنه همچی...!! (دِ! مامان بزرگ! دختر مردم به ما چه آخه؟)

هیس! بر پردة گوشها

 

حضورشان را می‌توان احساس کرد؛ آنهایی که از با تو بودن حرف می‌زنند؛ از رؤیای داشتن دستهایت! توانایی هیچ [کاری را] ندارم، حتی گرفتن گوشهایم را. «بگو ساکت شوند.»

نگار دهقانی از اصفهان

جریان حرفها

 

کاش پاهای صبوری بود که آهستگی‌ام را تحمل می‌کرد و به جای این عصا پیاده‌رو را با من قدم می‌زد. کاش دستهای مهربانی بود که مرا از خیابان بی‌تفاوتی‌ها رد می‌کرد. کاش چشمهای بخشنده‌ای بود که لحظه‌ای نگاهش را به این پیر فرتوت قرض می‌داد. آن‌وقت حرفهایی جاری می‌شد از جنس اشک.

(عجب سوژه‌ای شده‌ها. یکی نیس به ملت بگه شما کار و زندگی ندارین که چسبیدین به این پاسخگو؟ کااااملاً با نظر پیمان-ب موافقم. همه‌ش یه پاسخگوئه دیگه. بعضیام که کلاً تو رؤیا زندگی می‌کنن. خخخخخ).

مونا از کرمان

حسود

 

به این بچه‌هایی که تازه زبان باز کردند حسودیم می‌شه. برای این‌که یک کلمه کوچیک رو بگن همه خودشون رو به آب و آتیش می‌زنن. وقتی هم که حرف می‌زنن همه با اشتیاق و صبر و حوصله حرفهای هر چند بی‌معنی اونها رو گوش می‌دن و خوشحال می‌شن. حالا ما همونهایی هستیم که وقتی بچه بودیم برای هر کلمه گفتنمون کلی ذوق داشتن ولی الان چی؟ الان که پر از حرفهای نگفته‌ایم، کسی مشتاق شنیدن حرفهامون نیست. کاش همیشه بچه بودیم تا حرفهایمان را می‌شنیدند نه مثل الان که حتی اگر فریاد هم بزنیم نمی‌شنوند.

شکلات تلخ

حکایت شیدایی

 

به وصالت که می‌اندیشم تمام می‌شود تمام دغدغه‌های نبودنت. گرد و غبار سالهای پیری جاده را دستچین می‌کنم، نبودنت توفان به راه انداخته بر چهرة جوانی که لحظة رفتنت آرام می‌گریست. تپیدنهای ناکوک دلم، آشفتگی این روزهای بیقرار، آشوب نگاه مضطربم، دلشوره‌های عجیب این ثانیه‌ها، حکایت از آمدنت دارد.

فروزان

نقش خاطره ​

 

عصر یه روز تابستون من با برادرم تو ماشین در حال گشتزنی تو محل: بووووق... تلق...! تصادف!

دختره: مگه کوری؟ من: هااااا؟! دختره: ببین ماشینمُ چی‌کار کردی؟ من: تقصیر خودته پیچیدی جلوی من. افسر: مقصر شمایید خانوم. من: هه‌هه‌هه! دختره (با داد و هوار): همیشه حق رو به آقایون می‌دید! افسر: آروم خانوم! اصلاً من می‌رم خودتون مشکل رو حل کنید. دختره: وایسین! حالا باید ناز شما رو هم بخرم؟ افسر: آقا شما برید؛ ماشینتون خسارتی ندیده. دختره: به همین راحتی؟ من دختر فلانی‌ام (یکی از آدمای معروف شهر و پولدار محلمون) من: اصلا گواهینامه داری؟ دختره: به تو چه!! افسر: برو پسر دنبال شر نباش. نتیجه‌گیری: پدرم ماشین رو ازم گرفت برد گذاشت نمایشگاه!

نیما از کرمانشاه

من: هاااان؟!! (با یه خندة ریز و شیطانی:) هیح‌هیح‌هیح! شیخ ما ابوالمعالی دنده‌دندة نیسابوری هم خرش رو گذاشته واسه فروش!! می‌خوای بگم دس نگه داره... هیح‌هیح‌هیح! (پیاده نمونی خلاصه‌ش!)

دستهای کپکی

 

بچه‌ها و بچگی‌ها قیچی شدند. کوچه‌ها و کودکی‌ها زیر همان دوچرخه‌ها و صداها و فریادهای به آسمان بلندشده از جر زدن رفیق له شدند؛ خمیر شدند. مایة طعم‌دهندة شادیهای گذرای آن دوران اضافه شد؛ شد به اصطلاح «چه غذای خوشمزه‌ای»! سالهاست روزة فراموشی آن زمانها را گرفته‌ای. کاش بچگیهای کودکی که دستش کپک زده از بس نان بیات این و آن را برداشته نیز مثل من بود.

اسکلت بستنی

نجواهای کنار پنجره

 

پرده‌ها را کنار می‌زنم. بوی دریا می‌دهد امشب کویر. عید می‌آید می‌نشیند روی چادر نماز مادرم و ستاره‌ها آرام می‌گیرند در میان موجهای دامنش. برای من هم دعا کن مادر. به دستهای پر زحمت پدرم سوگند که من محتاجم. کنار پنجره می‌نشینم. چقدر آسمان نزدیکتر شده است. باران امان شیشه‌ها را می‌بُرد و دلم را با خودش می‌بَرد. از چه حیا می‌کنی مهتاب که مدام رنگ‌به‌رنگ می‌شوی. کنار پنجره می‌نشینم. اطلسی‌ها به گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و نسیم لحظه‌ای جداییشان می‌دهد. یاد شاملو به خیر که می‌گفت: «...من دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست.»

آراس 74

حرف طویل

 

الا یا ایهاالپاسی/ چرا این‌قدر تو وسواسی؟/ که می‌گی هی بکن کوتا/ مزن حرف طویل آقا/ ولی گفتی خودت پاسخ/ که هنگیدیم من و این مخ/ یه چیزایی در این ابعاد/ که کرده صفحه را آباد/ اگر حرف حساب است این/ چرا کردی خودت جز این؟/ مزن حرف اضاف آقا/ روراست هستی اگر با ما.

فاطمه اسماعیل‌پور

درک اساسی

 

باید زن باشی، باید مطلقه باشی، تا بفهمی حرفهای خاله‌زنکی یعنی چه. باید مرد باشی، باید دستت خالی باشد، باید صاحبخانه جوابت کرده باشد تا بفهمی شرمندگی جلوی زن و بچه یعنی چه. باید دختر باشی، باید تنها باشی، باید بعد از تاریکی هوا در یک خیابان خلوت با عجله به سمت خانه بروی تا بفهمی ترس یعنی چه. باید پسر باشی، باید یک مدرک دانشگاهی برای خاک خوردن داشته باشی، باید سربازی نرفته باشی، باید بیکار باشی و آه در بساط نداشته باشی تا بفهمی موانع ازدواج یعنی چه. باید و باید و باید... باید بفهمی که از درک درد دیگران عاجزی.

زهرا محمدی از خرم‌آباد

اصلی‌ترینش رو هم که جا انداختی! باید پاسی بروبچ باشی و گل‌گیجة ادبی گرفته باشی تا بفهمی این همه مطلب و اسم و پیامک رو چطو آخه می‌شه چاپید که دعا و ثنای قلبی حین ندیدن اسمت توی صفحه از راه دور برات ارسال نشه! مامان بزرگمم می‌گه : باید سرما خورده باشی تا بدونی دماغ باز و نفس پر زور چه نعمتیه!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها