چقدر​بی‌انصافیم!

سال‌هاست در مهدکودک کار می‌کنم و هنوز هم عاشق کارم هستم. هیچ وقت از این کار خسته نمی‌شوم و فکر می‌کنم بهترین و زیباترین کار دنیا را دارم. زمانی که با بچه‌ها هستم، همه ناراحتی‌ها و غصه‌هایم را فراموش می‌کنم و یادم می‌رود باید اول ماه، کرایه خانه را آماده کنم. آن ساعت‌های شاد و آرام برایم مثل یک معجزه است؛ همه نگرانی‌ها و دغدغه‌ها از بین می‌رود و فقط عشق و پاکی کودکانه می‌ماند.
کد خبر: ۵۹۷۶۸۸

تا به حال، بچه‌های زیادی را نگه داشته‌ام. بچه‌هایی که حالا بعضی‌هایشان دوره دبیرستان را می‌گذرانند و هنوز هم گاهی به من سر می‌زنند. همه آنها برایم دوست‌داشتنی بوده و هستند. هیچ وقت کودکی با کودک دیگر برایم فرق نداشته است، اما بعضی‌ها بهتر از بقیه در خاطرم می‌مانند. یا ویژگی خاصشان را همیشه به یاد دارم.

سال گذشته هم دو پسر کوچولوی دوقلو مهمان من بودند. آنها تقریبا از اواسط سال به مهدکودک آمدند و وظیفه نگهداری آنها به من سپرده شد. پسربچه‌ها ناز و دوست‌داشتنی بودند، اما چیزی که برایم عجیب بود، نحوه لباس پوشیدن‌شان بود. آنها فقط دو دست لباس می‌پوشیدند. روزهای اول هفته یک بلوز زرد با شلوار سفید و نیمه دوم هفته هم بلوز و شلواری زرشکی. لباس‌ها همیشه تمیز و مرتب بود، اما هیچ وقت عوض نمی‌شد. چند بار که خواستم لباس‌هایشان را تمیز کنم، متوجه شدم لبه آستین‌ها دوخته شده و تکه‌هایی از پارچه لباس رفته است.

همین موضوع باعث شد بیش از گذشته به رفتار آنها و خانواده‌شان دقت کنم. متوجه شدم هر روز دختر نوجوانی دنبال دوقلوها می‌آید و آنها را با عجله به سمت خانه می‌برد.

یکی از همین روزها که داشتم از مهدکودک خارج می‌شدم، از بقیه مادرها شنیدم که خانواده دوقلوها از نظر مالی وضع خوبی ندارند. آنها می‌گفتند مادر خانواده سخت بیمار است و نمی‌تواند کار کند و پدر هم ناچار است بیشتر ساعات روز را مشغول کار شود تا خرج زندگی را دربیاورد.

با خودم فکر کردم اگر مادری در خانه آنها نیست، پس چطور دوقلوها هر روز تمیز و مرتب با لباس‌هایی شسته و اتو شده به مهد می‌آیند؟ چطور هر روز غذایی گرم و خوشمزه دارند؟

این پرسش‌ها باعث شد فردای آن روز دخترک را به دفتر ببرم و با او صحبت کنم. خواهر بزرگ‌تر دوقلوها فقط 16 سال داشت، اما می‌گفت بعد از بیماری مادرش مراقبت از برادرهایش را به عهده گرفته است که واقعا این وظیفه را به بهترین نحو ممکن انجام می‌داد.

او هر روز صبح، قبل از این‌که به مدرسه برود برادرهایش را آماده می‌کرد و به مهدکودک می‌آورد. غذایشان هم همیشه از شب قبل آماده شده بود و صبح‌ها فقط کافی بود در ظرف مخصوص‌شان ریخته شود. بعد‌ازظهر هم پس از پایان درس و مدرسه دوباره به مهد می‌آمد تا دوقلوها را به خانه ببرد.

او می‌گفت در تمام این سال‌ها، فقط به عشق برادرها و مادر و پدرش این کارها را انجام داده و امیدوار است مادرش هرچه زودتر خوب شود.

وقتی او پسرها را بغل کرد و از مهد خارج شد، فکر کردم ما چقدر از سختی‌های زندگی شکایت می‌کنیم در حالی که اصلا زندگی‌مان سخت نیست. چقدر زیبایی‌ها و داشته‌هایمان را نادیده می‌گیریم و چقدر نسبت به زندگی بی‌انصافیم.

مترجم: زهره شعاع

Academictips.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها