خانم شفیعی که ناصرخان او را همیشه نازی خانم صدا میکرد اکنون اصلا احساس تنهایی نمیکند. او در حالی که با دختر، پسر، عروس، داماد و البته نوههایش در یک ساختمان زندگی میکند سرزنده و شاد است و اعتقاد دارد هواداران سینه چاک ناصر، بزرگترین قوت قلب او هستند. او در گفتوگو با «جامجم » از روزهای پس از کوچ ناصر حجازی میگوید و روزهایی که بتازگی زندگی مشترک را با او آغاز کرده بود. نازی خانم درباره نوههایش صحبت میکند و هوادارانی که هنوز او و همسرش را فراموش نکردهاند. این گفتوگو پیش روی شماست.
گذشت دو سال از فوت آقای حجازی باعث نشده است به نبودنش عادت کرده باشید؟
خیر، من هرگز به نبودنش عادت نمیکنم، چون او هنوز با ما زندگی میکند و لحظات من هنوز با او سپری میشود. ناصر هنوز در خانه است. او اینجا مدام در حال رفت و آمد است و فکرش هنوز با ماست. فکر من هم لحظهای از او جدا نمیشود. من بعد از دو سال از فوت ناصر هنوز در خانه با او حرف میزنم، روحش را در خانه حس میکنم و به همین دلایل است که هنوز رفتنش را باور ندارم. از اینکه او در این خانه نیست ناراحت نیستم، چون هرچند از لحاظ فیزیکی نیست، اما روح او در این خانه حضور دارد.
از آنجا که فرزندانتان ازدواج کردهاند، تنهایی خود را چگونه پر میکنید؟
نوه دختریام، یعنی امیرارسلان نزد من است. از زمانی که ناصر رفت او همیشه با من است. طبقه اول آپارتمان خودم زندگی میکنم، طبقه دوم دخترم آتوسا و طبقه سوم پسرم آتیلا، بنابراین با وجود آنها و البته امیرارسلان اصلا احساس تنهایی نمیکنم. اگر هم امیرارسلان اینجا نباشد روزنامه میخوانم و تلویزیون میبینم. کارهای خانهداری هم که جای خود دارد. ما در ساختمان بزرگی زندگی میکنیم، بنابراین کار هم زیاد است.
نوههایتان بزرگ شدهاند؟
بله، امیرارسلان پسر دخترم آتوسا که 11 سال دارد و جانان، دختر آتیلا هم سه ساله شده است.
ارسلان هنوز هم میخواهد همانند پدربزرگش دروازهبان بشود؟
بله، ارسلان از هفت سالگی به مدرسه فوتبال داییاش میرود، من هم گاهی اوقات به آنجا میروم و پیشرفت او را در دروازهبانی کاملا احساس میکنم و از این بابت خیلی خوشحالم. البته این را که بخواهد دروازه بانی یا اصلا فوتبال را ادامه بدهد؛ پای خودش گذاشتهایم و اصلا او را مجبور نمیکنیم فوتبال بازی کند. شاید خواست فوتبال را کنار بگذارد، شاید هم بخواهد تغییر پست بدهد، اما هر چه هست او اکنون کاملا به دروازهبانی علاقه نشان داده است. اگر میخواهد دروازهبان بزرگی همانند پدربزرگش بشود باید پشتکار به خرج بدهد. شبها گاهی اوقات من در خانه با امیرارسلان تمرین دروازهبانی میکنم. او شیرجههای خیلی خوبی دارد و میتواند روزی مثل پدربزرگش بشود.
دو سال پیش که آقای حجازی فوت کردند، میگفتید جانان با اینکه چند ماهه است، اما پدربزرگش را خوب میشناسد و عکس او را میبوسد. الان هم در سه سالگی پدربزرگش را میشناسد؟
بله، زمانی که ناصر رفت جانان چهار ماهه بود. بعد از آن هم که بزرگتر شد پدربزرگش را خوب میشناخت و عکس او را میبوسید. الان هم همانطور است و کاملا پدربزرگش را میشناسد. برخی از هواداران ناصر هنوز شعار عقاب آسیا کیه/ ناصرخان حجازیه را سر میدهند و جانان این شعار را کاملا یاد گرفته است و مدام آن را تکرار میکند.
حتی جانان هم قبول ندارد پدربزرگش فوت کرده است. ما در این دو سال همیشه کلیپها و تصاویر مربوط به ناصر حجازی را میبینیم و جانان هم پا به پای ما این تصاویر و کلیپها را نگاه میکند. ناصر علاقه زیادی به جانان داشت روزهای آخر عمرش میگفت فقط از خدا میخواهم به من عمر بیشتری بدهد تا تابستان سال آینده که جانان بزرگتر شد او را با خودم به استخر ببرم. باور کنید آرزویش همین بود. روزهای آخر عمرش حتی توان راه رفتن نداشت، اما من تا یک لحظه از او غافل میشدم و به آشپزخانه میرفتم سریع با عصایش به طبقه بالا میرفت تا جانان را ببیند. حتی توان در آغوش کشیدن جانان را نداشت، اما نیم ساعت فقط بالای سر او مینشست و نوهاش را در خواب نگاه میکرد. ناصر خیلی جانان را دوست داشت. الان که جانان سه ساله شده و حسابی شیرینزبانی میکند آتیلا ناراحت میشود. میگوید کاش بابا بود و این جانان شیرینزبان را بغل میکرد.
کدام نوهشان را بیشتر دوست داشت، امیرارسلان یا جانان؟
هر دو را به یک اندازه دوست داشت. البته اوقات بیشتری را با ارسلان گذراند. وقتی فوت کرد ارسلان 9 ساله بود. به ارسلان خیلی علاقه داشت، از راه که میرسید، میرفت سراغ ارسلان و او را با خود به پارک میبرد.
به نظر میآمد ناصر حجازی بعد از فوتش محبوبتر شد. اینطور فکر نمیکنید؟
بله، حتی این محبوبیت با گذشت دو سال بیشتر هم شده است. من این را بوضوح در اجتماع میبینم. مردم خیلی بیشتر از گذشته به ناصرخان بها میدهند. ناراحتیام این است که چرا وقتی زنده بود تا این حد به او اهمیت نمیدادند. البته ناراحتی دیگر من از این است که وقتی ناصر زنده بود او را به وادی سیاست بردند. او اصلا به سیاست تعلق نداشت و حتی مردان سیاسی را نمیشناخت. عشق و علاقه اصلی او مردم و هوادارانش بودند. گاهی اوقات به او میگفتم ناصر بیا برای همیشه به خارج از کشور برویم، اما او قبول نمیکرد و این فقط به دلیل عشقی بود که به مردم داشت. اگر هم در مقطعی سیاسی صحبت کرد فقط به دلیل عشق به مردم بود. هنوز هم هواداران ناصر به در منزل ما میآیند. در روز حداقل دو سه هوادار داریم که درخواست پوستر و عکس ناصر را از ما دارند. برای ما هم عادت شده که عکس و پوستر ناصر را برای این هواداران از پنجره پایین بیندازیم. این پوسترها را یا من از طرف ناصر امضا میکنم یا آتیلا. تمام تابستان ما به همینگونه گذشت، هواداران مدام میآمدند و از ما عکس و پوستر ناصر را میخواستند.
ماجرای جالب دیگری که باید برایتان بگویم این که بعد از دو سال هنوز مردم و افراد غریبه به تلفن همراه ناصر زنگ میزنند و به او پیامک میدهند. ما گوشی ناصر را هفت روز بعد از فوتش روشن کردیم و هنوز هم روشن است. آن زمان حدود 80 پیامک صبح میگرفتیم و همین حدود پیامک شب. یکی از همسایگان ما که خیلی هم جوان است، میگوید با اینکه من جوان هستم اینقدر در طول یک ماه پیامک ندارم که ناصرخان مرحوم در طول یک روز اینقدر دریافت میکند. هواداران ناصر خیلی پراحساسند. وقتی پدر و مادر آدم میمیرد تا مدتی فرد گریه میکند اما بعد از گذشت مدتی فوت این پدر یا مادر عادی میشود و آن فرد دیگر گریه نمیکند؛ اما با اینکه دو سال از مرگ ناصر میگذرد هوادارانش هنوز برای او گریه میکنند. حجازی عشق هواداران بود. من نمیفهمم این همه عشق از کجا آمد؟ ناصر الان هواداری دارد که دو روز در میان به اینجا میآید و میگوید هر کاری که دارید من برایتان انجام میدهم. من با دیدن او بغض میکنم. واقعا عشق عجیبی است که هواداران به ناصر دارند.
جالبترین خاطرهای که در این دو سال برای شما اتفاق چه بود؟
چند وقت پیش با ارسلان در اتاق خواب بودیم. به او گفتم ارسلان یادت میآید بابا ناصر همیشه به تو چه میگفت؟ پدربزرگت همیشه به تو میگفت ارسلان وقتی من خانه نیستم و به مسافرت رفتهام در خانه را شبها همیشه از پشت قفل کن. با یادآوری این حرف ناصر، ارسلان رفت که در اتاق را قفل کند، من هم پشت سر او رفتم. باورتان میشود وقتی به سراغ در رفتیم قفل شده بود؟ و باورتان میشود که نه من و نه ارسلان قبل از آن در را قفل نکرده بودیم؟ آن شب بسیار گریه کردم. ارسلان هم خیلی راحت پذیرفته بود و میگفت بابا ناصر در را قفل کرده است. یک ماجرای جالب دیگری که باید برایتان تعریف کنم این است که یکی از همسایههای ما روزی ساعت 9 صبح به دیدن من آمد و گفت خواب ناصر را دیده. ناصر در خواب به همسایه ما گفته برو به نازی بگو من همیشه کنار پنجره وسطی پذیرایی مینشینم. الان هم در خانه که راه میروم ایمان دارم ناصر کنار پنجره وسطی ایستاده است. بله، او هنوز در این خانه است و من میروم کنار پنجره وسطی پیش ناصر مینشینم.
جالبترین خاطرهای که از زمان حیات آقای حجازی دارید، چیست؟
به ماجرای خواستگاری او از من مربوط میشود. زمانی که میخواست به خواستگاری بیاید ابتدا او را به خانه خواهرم فرستادم تا اگر خواهر و شوهرخواهرم تائید کردند به خانه ما بیاید. ما آن زمان آزادیهای جوانهای امروزی را نداشتیم، خیلی از پدرمان حساب میبردیم. او بعد از اینکه نزد خواهرم و شوهرش رفت تائید شد و پس از آن به خانه خودمان آمد. آن زمان خیلی ارزانی بود و حتی دانشجوی بیست و سه سالهای مثل ناصرخان هم میتوانست ازدواج کند. او خیلی متین و موقر به خواستگاری من آمد. پدرم او را بسیار پسندید، اما تنها مشکل این بود که اصلا قبول نمیکرد ناصر کار اصلیاش فوتبال است. هرچه به او میگفتیم فوتبال حرفهاش است باورش نمیشد و میگفت باید یک کار حسابی داشته باشد. البته پدرم زیاد سختگیری نکرد. ناصر با یک پیکان جوانان به خواستگاری من آمده بود. پدرم از او پرسید این پیکان را چه کسی برایت خریده، او هم گفت خودم. پدرم به ناصر گفت جوانی که در بیست و سه سالگی خودش خودرو خریده باشد یعنی اینکه خیلی عرضه دارد و با ازدواج ما موافقت کرد. پدرم درباره مهریه هم سختگیری نکرد، همانطور که خود ما برای دخترمان سختگیری نکردیم. زمانی که خانواده دامادم، یعنی سعید رمضانی به خواستگاری آتوسا آمد از ما درباره مهریه پرسیدند، من و ناصر هم گفتیم که فقط 15 عدد سکه. آنها گفتند مگر میشود دختر ناصر حجازی 15 سکه مهریهاش باشد، ما هم گفتیم بله، میشود! اصلا به مهریه بالا اعتقاد نداریم.
سالهای اول زندگی شما با ناصر حجازی چگونه گذشت؟
ناصر در دوران اوج فوتبالش بود و زیاد مسافرت میرفت. پنج سال اول زندگی ما همینگونه گذشت و من بناچار به منزل مادر و پدرم رفتم. همان زمان آتیلا به دنیا آمد. بعد از پنج سال ناصر کمی سرش خلوتتر شد و یک آپارتمان صد متری خرید. در طول سالها این آپارتمان را وسیعتر کردیم.
فرزندانتان آتیلا و آتوسا اکنون چه میکنند؟
آتیلا که فصل پیش با آقای پرویز مظلومی در آلومینیوم هرمزگان کار میکرد. قرار بود. در این فصل هم همانجا باشند، اما تغییر و تحولاتی بهوجود آمد و آتیلا بناچار از آن مجموعه جدا شد. گاهی اوقات به شوخی به آتیلا میگویم باید نام فامیلیاش را عوض کند، چون خیلیها بهدلیل نام حجازی با او خوب برخورد نمیکنند و نمیگذارند کار کند. دخترم آتوسا هم که به زندگی خودش مشغول است.
آتوسا جزو نسل اول فوتسال بانوان محسوب میشود. نمیخواهد به فوتسال برگردد و در این زمینه فعالیت داشته باشد؟
بچههای من چوب شهرت پدرشان را خوردند. او در آن زمانی که فوتسال بتازگی به راهاندازی شده بود خانم گل ایران بود، اما در عین شایستگی و در حالی که در اوج قرار داشت نام او را از تیم ملی خط زدند. نامش را فقط به این دلیل خط زدند که دختر ناصر حجازی بود. آتوسا بعد از آن فوتسال را کنار گذاشت، چون بدجوری دلسرد شده بود. آتیلا هم بالاترین مدرک مربیگری را دارد و به زبان هم مسلط است، اما او هم چوب شهرت پدرش را میخورد. آتیلا از زمانی که یک سال و نیمه بود با پدرش سر تمرینات میرفت. ناصراو را از همان زمان به تمرینات میبرد، آتیلا به اندازه کافی تجربه و کسوت دارد، اما برخی نمیخواهند او باشد. او 15 سال است کار مربیگری میکند، اما برخی میخواهند او نباشد.
حرف پایانیتان را هم میشنویم.
من از مردم و هواداران نهایت تشکر را میکنم که هنوز ناصر را فراموش نکردهاند. واقعا متشکرم و قدردان محبتهای آنها هستم.
هیلدا حسینی خواه
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)