با این نگاه حتی اگر ساکنان یک سرزمین تشنه باشند و خیره به دست حاکمان برای کسب حقوق خود ـ که اغلب اینچنین نیستند چون هنوز شهروند نشدهاند و حقوق خود را نمیشناسند ـ و برای رسیدن به این هدف از هر وسیلهای هم بهره بگیرند، چیزی عوض نخواهد شد و قدمی پیش نخواهد رفت. شهروندی هدیه دولتها نیست، بلکه دولت نتیجه تلاش شهروندان (ملتها) است. شهروندی درک جمع و پا نهادن متمدنانه به شهر برای برپایی جامعه است. پس شهروند شدن درجهای از انسانیت است؛ مرحلهای از مراحل تکاملی انسان در طول تاریخ که به اموری پیشینی و عینی به عنوان زمینه و مقدمات امکان تحققاش نیاز دارد. شهروندی حرکتی بیرونی از سوی دولت نیست که منتهی به زایش ملت شود؛ حتی محصول صرف رفاه، دولت کارآمد و مدرنیزاسیون شهری نیست، شهروندی حرکتی درونی است که از خواست زندگی جمعی با آدمیان و امکان مشارکت فعال در سرنوشت شهر زاده میشود. به این معنا مردمی که امروز در شهرهای فوقپیشرفته حوزه خلیج فارس زندگی میکنند، به هیچ وجه به اندازه یک مرد یونانی که در کوچههای خاکی ایالت آتیکا با آن لباس عجیب، انبوه ریش و صندلهای خاکی پنج قرن قبل از میلاد مسیح زندگی میکرد، شهروند نیستند. چرا که دسته اول که معاصر ما هستند و در عصر دموکراسیهای بزرگ زندگی میکنند، از مشارکت فعال در سرنوشت شهر محروماند و آنچنان نگاه جمعی و در نظر گرفتن دیگری به عنوان تقیدی برای تنظیم اعمال خود، برایشان نهادینه نشده است. اخلاق اجتماعی و رفتار بالغانه زیر نظر نهاد قانون با همراهی امکانهایی چون حق مشارکت سیاسی، حق داشتن حداقلهای اجتماعی (بهداشت، آموزش و پرورش و...) و حقوق اقتصادی (فضای امن کسب و کار و...) مجموعهای است که از یک رعیت، ساکن ساده شهر و انسانی خنثی در جهان قدرتهای بزرگ و امپراتوریهای عظیم، موجودی صاحب رأی، تأثیر و جایگاه ساخته، که عنوانش شهروند است.
شهروند شدن پیشنیاز داشتن حقوق شهروندی است. حقوق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را داشتن، بدون وجود جامعهپذیری و رفتار بالغانه افراد (یعنی شهروند بودن) محال است. فقدان شهروند از بهترین دموکراسی جهان حکومت جاهلان و در نهایت اغتشاش و استبداد میسازد. حقوق شهروندی و دموکراسی دو گوهری است که فقط کسی که گوهرشناس است میتواند از آنها حفاظت کند و آن گوهرشناس، شهروند دموکراسی است.
بشر از دیر باز در پی ساختن یک زندگی مطلوب بوده است. زندگی مطلوب و رفع نیازهای انسان، بدون وجود دیگری میسر نیست. انسانها در حضور یکدیگر است که امنیت پیدا میکنند و میتوانند سطح و کیفیت زندگی خود را ارتقا بخشند. فقدان دیگران یعنی فقدان امنیت و آسیبپذیری و در نهایت یعنی در جا زدن زندگی و نبود شرایط مطلوب برای تحقق استعدادها. فارغ از این نیازهای اولیه به زندگی جمعی و همچنین جدای از معنا بخش بودن جمع و کم کردن تهدید همیشه حاضر پوچی برای انسان، در جامعه بودن، برای آدمیان ناگزیر و غیرقابل تغییر است. انسان در جمع زاده میشود، در جمع رشد میکند و در جمع به ثمر میرسد. خلوت به عنوان یک ارزش انسانی یا مثلا سکوت به عنوان یک راه سلامت روحی، هم موقعیتهایی جاودان برای بشر نیست و بیشتر به مانند نوعی مرخصی از زندگی اجتماعی است ، که در نهایت ، کیفیت همنشینی با دیگران و سلامت ارتباطی را افزایش میدهد. درست مانند مرخصی کاری که در نهایت به نفع کیفیت و بالا رفتن بازدهی کار است. اما همان طور که اشاره شد از دیر باز بشر در پی ساختن زندگی مطلوب بوده است، اما از همان آغاز که ساختن زندگی مطلوب آرمان بشر بوده است، مسائلی دشوار و معادلههایی چندوجهی پیش پایش قرار گرفتهاند. از مهمترین این معادلهها نیازهای دستکم در ظاهر متضادی بوده است که انسان برای مطلوب خود داشته. نیاز، به رهایی و آزادی فردی کامل یکی از آن مطلوبها بوده است، اما در مقابل این نیاز، جامعه و دیگر انسانها قرار داشتهاند؛ دیگرانی که خود نیازمند آزادی فردی هستند. تداخل آزادیها و نیازها به گونهای است که ارادههای متضاد رویاروی هم قرار میگیرد و این در حالی است که زندگی مطلوب در اجتماعی آرام ساخته میشود. برای قرنها و شاید تا همین امروز قانونی حیوانی برای حل این تناقض بر نظم اجتماعی و سیاسی جهان حاکم بود؛ قانون محدود کردن، سرکوب کردن آزادی دیگران و از بین بردن دیگری برای کسب بیشترین و بهترین امکانهای بودن در جهان. قدرت معنایی جز این برای بشر نداشت، اما بشر از جایی و از لحظهای در تاریخ ـ دستکم در نظر ـ تصمیم به جایگزینکردن اجتماعپذیری؛ یعنی به رسمیت شناختن و مقید کردن خود به دیگری گرفت. چیزی که از آن میتوان با عناوینی چون تمدن انسانی، فرارفتن از خوی طبیعی و صعود به مقام انسان بالغ و... یاد کرد.
از همین نقطه است که قانون برای تنظیم روابط انسانی الزامی میشود. قانون ضمن تعیین حدود تمام قدرتهای حاضر در اجتماع، مرزهای آزادی را تعیین میکند و آزادی را با تحقق نسبی آرمان بشری یعنی برابری لگام میزند. آرمان دیگری که بشر پس از آزادی دارد برابری و عدالت است. امکانهای برابر، مظلوم نبودن در برابر قدرت و گرفتن پاسخهایی درخور و به قدر تلاش از جامعه، ارزشهای بلند بشری بوده و هستند. نیاز اصلی این برابری همان تعیین حدود فردیت و گذر از قانون حیوانی زور است. آنچه در اداره ها و نظام سلسله مراتبی ناعادلانه حاکم بر آن، در نهادهای فاسد و روابط اجتماعی بدوی رخ میدهد و موجب از بین رفتن گوهر اجتماع و زیرسوال رفتن اصل جامعهپذیری میشود، فقدان نگاه جمعی و احترام به مساوات است؛ به منزله رعایت امکانها و امتیازهای دیگران. قوانین و خدمات حمایتی که حتی در لیبرالترین کشورها هم وجود دارد به قصد برقرار کردن همین فرصتهای برابر و جبران نابرابریهای پیشین یا حتی طبیعی بین انسانهاست.
زندگی مطلوب بدون آزادی، بدون برابری و پاسخ درخور با عمل از سوی اجتماع میسر نمیشود. زندگی مطلوب یک زندگی اجتماعی با حفظ ساحت فردی است. لذا زندگی مطلوب بدون توجه به الزام وجود قانون و کنترل قدرت میسر نیست. قدرت بدون کنترل یعنی از بین رفتن آزادی و عدالت هر دو. شهروندی حرکت به سمت زندگی مطلوب است.
اما شهروندی اهدایی دولت نیست، مثل حق هم گرفتنی نیست. شروط اول تحقق شهروندی تفکر جمعی و درک الزام رعایت دیگری است؛ وجود آموزش و اخلاق در سطحی فراگیر؛ در گذشتن از قوم و قبیلهای اندیشیدن و دغدغههای عمومی نزد روشنفکران است. بیرونآمدن از حلقه بسته گفتمانهای خویشاوندی، نژادی و برتریطلبیهای قومی برای به رسمیت شناختن دیگران از اصلیترین رهیافتهای شهروندی است. شهروندی با خودآگاهی و بلوغ و رعایت اصول و قوانین همراه است، اما این به آن معنا نیست که شهروندی امری منفعل است که صرفا باید همه اصول جمعی را در آن رعایت کرد. اینجا همان جایی است که شهروند در پی حقوق خود که گرفتنی از دولتها و حاکمان است، تلاش میکند. نهادهای مدنی تقویت میشوند، آموزش از سطح مدارس و دانشگاهها به خیابانها گسترش پیدا میکند و گروههای مرجع توسط شهروندان به طور فعال و مداوم به کار گرفته میشوند. احزاب جان میگیرند و هنرمندان و نویسندگان از رفیع نشینان شاکی، تبدیل به رهبران فکری مماس با جامعه خود میشوند. روزنامهها و رسانهها تقویت شده، مجبور به دادن خوراکی مطلوب به مخاطب میشوند و لذا از قدرت پاسخهای قانعکننده طلب میکنند. تمام این مراحل با وجود شهروند معنا دارد. پا نگرفتن جامعه مدنی، حزب، انزوای نخبگان اعم از سیاسی، هنری و فرهنگی، حصر آموزش در چنگ ایدئولوژی، فرهنگ عمومی ضعیف و حقیر با اخلاقی فروپاشیده، همه نشانه عدم به وجود آمدن شهروند است.
شهروندی که به جامعه خود اهمیت میدهد، نسبت به اخبار جهان حساس است و بیشتر از آن که در مترو به فکر لگد کردن پای دیگران و هل دادن برای کسب جا باشد، امنیت فضای عمومی و حمل و نقل خود و همشهریانشان را ارج مینهد. جامعهای که در آن آمار تصادفات دهشتناک است و راهگرفتن در حین رانندگی و پیشی گرفتن از دیگران با ابزار دور زدن قانون، ارزش و تیزهوشی محسوب میشود طعم زندگی مطلوب را نخواهد چشید و ساکنانش تودههای بیشکلی از انسانهای نابالغ خواهند بود.
البته در میان همه نقشی که افراد و نهادهای اجتماعی مردمی دارند، وجود دولتهای نسبتا کارآمد با هر سر و شکل و در هر نظام سیاسیای سطح شهروندی را بالا میبرد و بالارفتن این سطح مساوی است با تقویت نهادهای مدنی در همه سطوح و تقویت نهادهای مدنی یعنی کلید خوردن پروژه مطالبه و کسب حقوق شهروندی. یعنی داشتن نظام سلامت مطلوب، آموزش و پرورش پر قدرت و با کیفیت، امنیت اقتصادی و مالی و داشتن حق رأی برای بیشترین افراد و امکان مشارکت و حضور فعال سیاسی همه شهروندان و امکان اصلاح مداوم کژیها و کاستیهای دولت.
حق یکی از اصلیترین نکاتی است که مدرنیته را ایجاد کرد و ارزشهای آن را رشد داد. انسانها صاحب حق شدند، صاحب حق برای مطالبه زندگی بهتر و داشتن حضوری موثر در مهمترین تصمیمات ملی، اما این حق با توجه به قوانین و عقاید هر جامعهای در کشورهای مختلف متفاوت و متغیر است به همین سبب اینک مشخصات شهروندی در جهان یکسان و یگانه نیست و از جامعهای به جامعه دیگر تفاوت میکند؛ مفهوم شهروندی و حقوقی که یک کشور در خاورمیانه مطالبه میکند با کشوری دیگر در همین منطقه فرق دارد و همین تفاوت در نسبت با غرب و کشورهای غربی با یکدیگر هم صادق است.
شهروندی تجسم آرمانشمول (فراگیری) است، حد مطلوبی از حق برای همگان. تاریخ این واژه حاکی از مبارزه علیه طرد کسانی است که از عضویت کامل یا موثر در جامعه که وعده شهروندی بود محروم شده بودند. برای کسب حقوق شهروندی در چند جهت همواره مبارزه شده است. یکی کسب حقوق شهروندی برای بیشترین افراد است؛ حق داشتن اولیات حقوق شهروندی برای زنان، سیاه پوستان و... تا همین چند دهه گذشته ادامه داشت و همچنان ادامه دارد؛ چراکه حق شهروندی تنها حق رأی نیست، بلکه امری است گستردهتر که تنها یکی از پیشفرضهایش حق رأی است. اموری چون حق آزادی بیان، حق تحصیل، داشتن موقعیت شغلی برابر برای همه نژادها، جنسیتها و... حقوقی است که علاوه بر حق رأی به طور مداوم طلب میشود و تا همین امروز ادامه دارد. جهت دیگر در مطالبه حقوق شهروندی فراتر از اقلیتها و گروههای مختلف جنسی، نژادی و طبقهای و... شمول این حق در موارد جزئی و موقعیتهای متفاوت و عینی است. برای مثال حق شهروندان در باب گردش آزاد اطلاعات و داشتن آگاهی از فلان خبر یا ابهامی که در بهمان مسأله و پرونده سیاسی، اقتصادی و... رخ داده است. شهروندان حق خود میدانند که از پشت پردههای تصمیمات سیاسی مطلع گردند. اینها اگرچه بهطور کلی در هر جامعه با نسبتهای متفاوت به رسمیت شناخته شده، اما شهروندان طالب حقوق دقیق و حداکثری خود در هرموردی هستند که پیش میآید.
مبارزات برای کسب حقوق شهروندی همچنان در مقیاسهای متفاوت در سراسر دنیا،از ترکیه و افغانستان تا آمریکا و فرانسه ادامه دارد، اما باید در نظر داشت که شهروند شدن یک وظیفه و حرکت فردی و حقوق شهروندی یک حق غیرقابل گذشت است. شهروندان در برابر جامعه وظایفی دارند و دولت به عنوان ادارهکنندهای برآمده از اراده آنها در برابرشان وظایفی دارد. جامعه حق خود را از افراد و میزان جامعهپذیری و مسئولیتشان در برابر دیگری و قانون میگیرد و افراد حقوق خود را از سیاست که برآیند میزان تعلقشان به جامعه است پس میگیرند. این گونه جامعه دارای ساختاری سالم و شفاف، با ابزارهایی کارآمد، برای ایجاد زندگی مطلوب (وجود عدالت و آزادی) برای همه میشود که نهایتش گذر از حیوان بودن به آرمانی گمشده به نام آدمیت است.
علیرضا نراقی / جامجم