کیوان خانوادهای معمولی و متوسط دارد. او میگوید: «پدرم کارمند بانک است و مادرم خانهدار. یک خواهر و یک برادر دارم. برادر بزرگم الان سرباز است و خواهرم هم سال آینده دیپلم میگیرد. ما در خانه و خانواده مشکلی نداشتیم. خودم هم دانشجوی دانشگاه... هستم. البته خیلی وقت است که از دانشگاه خبر ندارم. همین ترمی که گذشت اصلا برای امتحانات نرفتم.»
خانواده کیوان در یکی از شهرهای جنوبی کشور سکونت دارند و خود او از دو سال قبل وقتی در دانشگاه قبول شد به تهران آمد و به گفته خودش همین کار شروع بدبختیهای او بود: «من در خوابگاه میماندم و همانجا با چند نفری رفیق شدم که اصلا دوستان خوبی نبودند. آنها من را با شیشه آشنا کردند. گفتند اصلا اعتیاد که نمیآورد، هیچ کلی هم خاصیت دارد و مثلا فکر را باز میکند یا شب امتحان خواب را میپراند تا راحتتر و بهتر درس بخوانم.»
کیوان اوایل به صورت تفننی شیشه مصرف میکرد و وقتی به خودش آمد که به طور کامل در دام اعتیاد اسیر شده بود. او توضیح میدهد: «خودم اصلا نفهمیدم کی و چطور معتاد شدم، اما کار به جایی رسید که دیگر نمیتوانستم درس بخوانم. در خوابگاه چند بار به من تذکر دادند، من هم برای این که مشکلی پیش نیاید برای پدرم بهانهتراشی کردم، از او پول گرفتم و خانهای را اجاره کردم. از آن به بعد وضع بدتری پیدا کردم؛ چون دیگر هیچ محدودیتی نداشتم. بعد از آن دیگر سر کلاسها نمیرفتم یا اگر میرفتم اصلا حواسم به درس نبود و نمیفهمیدم کلاس کی شروع و کی تمام شده است.»
پسر جوان بعد از مدتی برای تامین هزینه مواد مخدر با مشکل مالی مواجه شد. او میگوید: «پدرم هر ماه کرایه خانه را به حساب صاحبخانه میریخت و از این بابت پولی دست خودم نمیآمد. کمکخرجی هم که میگرفتم کافی نبود. راستش من همیشه دوستانم را، همانهایی را که معتادم کرده بودند، به خانه خودم دعوت میکردم و برای همین هزینههایم بالا بود. یک بار که بدجوری بیپول شده بودم کیف پول یکی از بچههای دانشگاه را سرقت کردم. پول زیادی نبود، اما فکر کردم از این راه میتوانم مشکلات مالیام را حل کنم.»
کیوان میگوید خیلی به موضوع سرقت فکر کرد از این میترسید که گیر بیفتد و آبرویش پیش خانواده برود. او در همین افکار بود که پیشنهادی برایش مطرح شد: «یکی از دوستانم گفت اگر خردهفروشی کنم این طوری هیچ وقت لنگ نمیمانم. این کار خطرش از دزدی کمتر بود. او خودش هم همین کار را انجام میداد. طوری حرف میزد که آن موقع خیال میکردم فرشته نجاتم است. بالاخره بعد از این که کلی با خودم کلنجار رفتم، پیشنهاد او را قبول کردم.»
فروش مواد مخدر باعث شد کیوان دستگیر شود. او میگوید: «حالا سرم به سنگ خورده و پشیمان شدهام. هنوز خانوادهام در جریان قرار نگرفتهاند، اما دیر یا زود همه چیز را میفهمند و آبرویم میرود.»
کیوان حرفهایش را این طور ادامه میدهد: «خانوادهام در کارهایی که من کردم هیچ تقصیری ندارند، همه چیز زیر سر خودم است. نباید به آن نارفیقها اعتماد میکردم. علتش هم این است که از وقتی تهران آمدم احساس کردم خیلی آزاد هستم و هر کاری که دلم خواست میتوانم انجام بدهم. خیال میکردم هر وقت دلم خواست مواد میکشم و هر وقت نخواستم ترک میکنم. اینها همه از نادانی و ناآگاهی خودم بود، حالا هم نمیدانم چه اتفاقی برایم میافتد. امیدوار هستم از دانشگاه اخراجم نکنند و بتوانم به درسم ادامه بدهم. اگر پدر و مادرم از ماجرا باخبر شوند حتما بلایی سرم میآورند، اما من خودم را برای برخوردهای بد آنها آماده کردهام به هر حال کار خطایی کردهام و حالا باید جورش را بکشم.»
کیوان در پایان میگوید: «بعد از این که آزاد شدم دیگر سراغ هیچ خلافی نمیروم، همین تجربه برایم بس بود. من آدم خلافکار و معتادی نیستم و فقط از سر بیتجربگی به این راه افتادم. به خودم قول دادهام همه چیز را جبران کنم.»
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)