اول کمی درباره ماجرای قتل توضیح بده.
نمیخواهم در این باره حرفی بزنم. آن موقع 17 سالم بود و عقلم نمیرسید. سر هیچ و پوچ با یکی دعوا کردم. همین.
چطور توانستی رضایت بگیری، دیه دادی؟
نه اولیای دم گفته بودند قصاص میخواهند، اما هیچ وقت دنبالش را نگرفتند و بعد هم خودشان آمدند و رضایت دادند. البته پدر و مادرم هم خیلی سعی کردند من را نجات بدهند. اولیایدم شرط گذاشتند من دیگر پایم را به روستا نگذارم. من اهل روستایی در غرب کشور هستم و قتل هم همانجا اتفاق افتاد.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
به خانه یکی از داییهایم در شهری در نزدیکی روستایمان رفتم. در سالهایی که من زندان بودم اتفاقات زیادی افتاده بود. تنها برادرم بر اثر تصادف فوت کرده بود و دو خواهرم هم ازدواج کرده بودند. من دامادهایمان را خیلی کم دیده بودم. این دوری از خانواده برایم سخت بود، اما نمیخواستم زیر قولم بزنم و به روستا بروم. فقط آنها هرازگاهی به شهر میآمدند و همدیگر را میدیدیم.
سراغ کار و منبع درآمد نرفتی؟
داییام قهوهخانهای داشت که در همانجا مشغول به کار شدم و بعد از مدتی قرار شد شبها هم همانجا بخوابم، چون داییام دختر جوان داشت و خوشش نمیآمد من زیاد به خانهاش رفتوآمد کنم. زندان خیلی سخت بود، اما بعد از آزادی هنوز خیلی از مشکلات قبلی را داشتم و احساس نمیکردم سقف درست و حسابی بالای سرم است. پیش خودم گفتم باید کاری کنم تا آن ده سال جبران شود. لازم نبود سربازی بروم برای همین از فرصت استفاده کردم و دیپلمم را گرفتم. قبل از اینکه زندانی شوم شاگرد خوبی بودم. نمرهام 20 نبود، اما تجدیدی هم نمیآوردم. بعد از گرفتن دیپلم به سرم زد دنبال یک حرفه بهتر بروم. خواستم تراشکاری یاد بگیرم، اما موقعیتش پیش نیامد چون اگر میخواستم دنبال آن کار بروم اولش حقوقی نمیدادند. داییام هم پولی نمیداد، اما در عوض خورد و خوراک و جای خواب داشتم و نیازی نبود خرج کنم. تازه بعضی وقتها مشتریها به من انعام میدادند.
چطور شد به تهران آمدی؟
یک سال بعد از آزادیام به تهران آمدم. پسر همان داییام در تهران سرباز بود و بعد از اینکه خدمتش تمام شد در تهران ماند تا کاری راه بیندازد. پدرش هم کمی سرمایه به او داد. پسرداییام پیشنهاد داد من هم پیشش بروم و با هم کار کنیم. یعنی من شاگرد او بشوم. پسرداییام مغازه کوچکی را اجاره کرد. میخواست بقالی راه بیندازد، اما سرمایهاش کافی نبود. ما جنس زیادی در مغازه نداشتیم و بیشتر سیگار و هلههوله میفروختیم. کارها آنطور که پسرداییام انتظار داشت پیش نرفت و کمکم من به موجودی اضافی تبدیل شدم. او مغازه را پس داد و به شهر خودشان برگشت، اما من در تهران ماندم. فکر کردم اینجا موقعیت کاری بهتری گیرم میآید.
اولین شغلت چه بود؟
جلوی یکی از پارکها مینشستم و سیگار میفروختم. یک تخت هم در یک پانسیون اجاره کرده بودم. البته حواسم بود تا کار بهتری گیر بیاورم ولی سه سال گذشت و از کار بهتر خبری نشد و من هم به همان سیگارفروشی عادت کرده بودم. پدرم فوت کرد و چارهای نداشتم جز اینکه به روستا برگردم. شوهر یکی از خواهرهایم با خانواده مقتول صحبت کرد و اجازه گرفت. در همان گیرودار عزاداری فکر کردم و دیدم در این مدت که آزاد شدهام هیچ کار مثبتی انجام ندادهام. بعد از اینکه دوباره به تهران برگشتم تصمیم گرفتم کار بهتری برای خودم جور کنم. این بار تصمیم جدی داشتم. خلاصه بعد از کلی دوندگی در یک نانوایی مشغول شدم.
الان چه کار میکنی؟
راستش هیچ وقت نتوانستم آن طور که دلم میخواست پیشرفت کنم و الان در یک میوهفروشی کار میکنم. فقط 10 درصد مغازه برای خودم است. سه شریک دیگر هم دارم که سهم آنها بیشتر است. ازدواج هم نکردهام. هیچ وقت موقعیتی پیش نیامد.
پس از وضعی که داری راضی نیستی؟
نمیتوانم ناراضی باشم. قرار بود من اعدام شوم و همینکه زندهام خودش شانس بزرگی است. در همه این سالها هیچ خطایی انجام نداده و حتی در یک دعوای ساده هم شرکت نکردهام. همین خیلی خوب است.
داوود ابوالحسنی