
بانوی قدکشیده پابهپای شالیزار، که هزار آفتاب نورس تا نگاهت دویدهاند، حالا ایستادهای بر بلندای همتی که فقط مال توست، با دستهایی از ترانه و توفان که بافههای برنج را تا سفرههای مردان قبیله همراهی کنی.
بانوی کار، بانوی دردهای بزرگ و شادیهای خرد، دستی به داس داری و دستی به بافه برنج، این سهم تو از زندگی مردانهمان نیست.
به بادها گفتهام رنجنامهات را که پرستوهای مهاجر نوشتهاند، بپراکنند در شرق و غرب، در شمال و جنوب تا مردان پستونشین بدانند :
باد، این آشنای شالیزار/ میدود لابهلای شالیزار
تا خدا با نسیم با باران/ میروی پابهپای شالیزار
حرکت با تو بوده و باشد/ برکت با خدای شالیزار
به باران سپردهام که تنها بر جا پای تو ببارد و به خورشید سفارش کردهام که تنها از شانههای تو آسمان را شروع کند و زیارتنامه گلها تنها برای تو خوانده شود.
من دستهای تو را میشناسم، دستهایی که شبها با یکی گاهواره و با دیگری جهان را تکان میدهی.
من دستهای تو را میشناسم، دستهایی که برکت را از زمین میگیرد تا سفرههای مردان دهکده خالی نماند تا برنجی را که به رنج به دست آوردهای در میان قبیله هزار قبله تقسیم کنی به عدالت و به زبان بیزبانی بگویی که خدا در همین نزدیکی است، چشمها را باید شست.
فردایی را میبینم که دستهای تو تیتر یک روزنامههاست و از نگاهت جشنوارهای میسازند تا پرندگان بومی، بویی از نگاه تو را به جماعت هدیه دهند.
فردا از آن توست، من این را با چشمهای خودم میبینم. / ضمیمه چاردیواری
علی بارانی