حرفهای خانم مجری، امیر را به فکر فرو برد. پسر کوچولو پیش مادرش رفت. مادر داشت غذا درست میکرد. مادر مهربان امیر یک پرستار بود و هر روز در بیمارستان کار میکرد.
امیر، ماجرا را برای مادر تعریف کرد و از او خواست در این وظیفه مهم به او کمک کند. مادر امیر هم قبول کرد. فردای آن روز امیر تعدادی کاغذ کادو خرید و در اتاقش نشست و لوازم و وسایل مدرسهاش را هم آورد و از هر چیزی که دو تا داشت، یکی از آن را برداشت و کنار گذاشت و بعد آنها را یکی یکی کادو کرد.
تعداد زیادی هدیه جمع شد که شامل لباس، کیف و کفش، دفتر، مداد و مدادرنگی بود. آن روز مادر امیر مرخصی گرفته بود و به پسرش قول داد این هدیهها را با هم ببرند و به بچههای نیازمند بدهند. چون که او تعدادی از این کودکان را میشناخت. مادر با امیر سوار ماشین شدند و به محله آنها رفتند و آن هدایا را که خیلی هم زیبا کادو شده بود به بچهها دادند. بچه هاخیلی شاد شدند و امیر هم که از شادی آنها به ذوق آمده بود رو کرد به مادرش و گفت: مادر خیلی خوشحالم و کاش وسایل دیگرم را هم برای آنها میآوردم.
مادر خندید و گفت: امیر جان خیلی خوشحالم از اینکه تو بچه مهربان و فهمیدهای هستی و باعث شدی من هم در این کار خیر سهیم باشم.امیر ماجرا را برای دوستان دیگرش هم تعریف کرد و آنها هم مشتاق شدند در این کار خیر شرکت کنند و از آن روز همه یاد گرفتند چگونه به دیگران کمک کنند.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد