خانه بروبچه‌ها

فاصله مولکولی

1-سکوت از سنگ هم که باشد خیالی نیست! من از ورای اشکهایت غصه‌هایت را می‌بینم؛ بی‌جهت آنها را شیشه‌ای نساختند!
کد خبر: ۵۹۵۵۴۲

2-با سر انگشت خیال فاصله‌ها را نقش امید می‌زنم به امید روزی که فاصله حتی یک انگشت هم نباشد.

3-قصة من و تو که به سر رسید، کلاغ پیر آمد و مهر نرسیدنش را روی قصة ما هم زد. وقت رفتن گفت: دیگر به او نمی‌رسی. انتهای این امید چیزی نیست جز گذر عمر. من این راه را رفته‌ام که به آخر این همه قصه رسیدم. بال روی بال گذاشتن بهتر از پروازی‌ست که می‌دانی اوجش سقوط است. باور کن که زیر گنبد کبود هیچ خبری نبود.

(آخر پیام «یک پرده به آخر» امید بیست و چن ساله از کرج که گفت ارزش انسان به هدفهاشه، واقعاً حرف نداشت. خیلی قشنگ بود)

مونا از کرمان

حالا نری به حرف کلاغه گوش کنیاااا... چون معلومه که یا داره سر تو گل می‌ماله، یا سر خودش. زجر تشنگی نکشیده وگرنه خودش به عنوان آخرین کار، شیشه سم رو هم به امیدِ آب سر می‌کشه بل‌که یه تلاشی برای پرواز مجدد و نجات دادن زندگی خودش پیدا کنه.

تاکتیک تمشکی

 

1-این روزها که می‌گذرد، دلم عجیب جا می‌ماند و جا می‌گذارد ذره ذرة تپشهایش را. این روزها و شبها با همة ساعتهایش انگار پوچ می‌شود در پشت خانة تنهای دلم؛ در نفسهای به شماره افتادة وجودم. کاش می‌دانستی این روزها در پس پرتو نگاهش ذوب می‌شوم؛ و شاید... شده‌ام!

2-در جواب جوجه تیغی می‌خوام بگم: چون ما آدما فکر می‌کنیم همة تصمیما یا کارا مثل کندن تمشک از رو شاخه‌شه! ما فقط به فکر کندن هستیم ولی نمی‌دونیم خارش ممکنه دستمون رو زخمی کنه یا اگه فشارش بدیم له می‌شه. برا همینه که حتی برا کندن تمشک باید از منطقت کمک بگیری تا به هدفت برسی. فکر آدما، اراده‌شون، جهت زندگیشونه اما بعضی به جای منطق از احساس استفاده می‌کنن و فکر می‌کنن اراده همون شانسه که گاهی بده و گاهی خوب و فکرشونم می‌سپرن بهش و از جهت منحرف می‌شن و می‌رن تو جاده خاکی. بعدشم تسویه حساب خودشون رو می‌سپرن به جیب قسمت و تاوانشم تا آخر عمر بیخ ریشمونه.

چشم سوم از قائمشهر

مات

با آخرین حرکتت کیش و ماتم کردی. در حالی که من همچنان مات و مبهوت مرامت شده بودم، از کیش و کاشانة من گذشتی. با خود فکر کردی که من باختم و تو بردی! آری، بردی... ولی نه بازی را، بل‌که آبروی عشق و عاشقی را.

پاییز

ضعف چشم

تو همیشه برایم نقطه‌ای بودی که از بالا می‌دیدمت اما نمی‌دانم باز روزگار، برایم چه حقه‌ای از آستین بیرون کشید که یک آن، خودم را مقابلت دیدم؛ درست روبرویت. آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم تمام اجزای چهره‌ات را موبه‌مو ببینم؛ حتی چشمانت را! و به خود که آمدم تو را از پشت پردة اشکی تماشا می‌کردم که انگار بعد از مدتها می‌خواست ضعف چشمانم را به رخ تو بکشد!

نمی‌دانم... جرقه بود یا آتشفشان، که یخهای دلم را آب کرد و بر گونه‌ام جاری؟ ولی حالا این را خوب می‌دانم که نه تو، دیگر برایم نقطه‌ای، و نه انگار من، دیگر برای تو آرزو.

ف. متولد ماه مهر

نسیم نامه‌بر

1-گاهی دلت می‌خواهد مثل مولکولهای هوا شوی تا همراه هر نفسی به قلب سنگش راه پیدا کنی شاید بفهمی جنسش از چیست؟ شاید بفهمی به چه می‌اندیشد که این‌چنین نظاره‌گر است عبور ثانیه‌های بیهودگی را.

2-این‌جا آسمان تماماً به رنگ عشق است، به صافی دل تو. فضا پر شده از عطر محبتت. این‌جا شکوفه‌های بهاری با یادت زیبا شده. هوا گرم است از گرمای وجودت؛ فقط گاهی نسیمی می‌وزد که دلتنگی‌ام را برایت می‌فرستد.

هستی 93

پله‌های غیر برقی

1-من این طرف خیابان و تو آن طرف خیابان. تا هم‌مسیر شدنمان فقط یک پل باقی‌ست. زحمت بالا رفتن از پله‌ها را تو می‌کشی یا من؟

2-سر کلاس پر استدلال و علت و معلولی منطق، پای تخته نوشت: تنها عشق واجب‌الوجود، وجود آدمی‌ست.

فروزان

فروشگاه

منُ ببخش، به خاطر کاری که شده. می‌دونم بخشیدن همیشه آسون نیست، تو هم این بار رو نذار به پای همیشه. تو دنیای منی اما با من مثل دنیا بیرحم نباش. تا پشت قفسه‌های اون فروشگاه تعقیبت می‌کردم؛ تو گریه‌هاتُ از من پشت یک قفسة دستمال کاغذی پنهون کردی. می‌خوام بدونی که من هنوز یک قلب پشت قفسة سینه‌م دارم که اون هم قبلاً فروخته شده.

پیمان مجیدی معین

مبحث پردرد سوزن و جوالدوز

امروز گفته بودم واسه‌م یه چاردیواری بخرن. جواب شنیدم: ما پول نداریم پیاز بخریم، اون‌وخ تو خونه می‌خوای؟! بعد منظورم رو واضح بیان کردم و از سر بی‌صبری همون‌جا پشت گوشی منتظر شدم. مثل روز اعلام کنکور! تا نیگا کنن ببینن اسمم توی اسامی قبول‌شدگان هست یا نه! و فاجعه اتفاق افتاده بود! نبود! نه توی کبوترا، نه توی مرغ و خروسا، نه توی گنجشکا و بلبلا، نه حتی توی کلاغا و کرکسا!

آه... ای پاسخگو! فرزندم! چرا رحمی نمی‌نمائی؟ چرا این‌گونه می‌کنی؟ تو در تمام دوران «پاسخگو» بوده‌ای، نخواهی توانست خود را جای «پاسخگیر»ی همچو من نهی! چه باید کرد؟ چشمه‌های هنر را که در دل و جانم جوشیدن گرفته با ساروج پر نمایم و گیتی را از الطاف طبع خود بی‌نصیب نمایم؟

(آثار ادبی خود را بار دیگر می‌فرستم -و چه احتمال شیرینی- اگر تو بی‌گناه بوده باشی و حسودان هرگز پیامهایم را به تو نرسانده باشند!)

شیوا

آه ای مادرم! صحبت رحم و شفقت نیست؛ همه‌ش تقصیر این آنجلوپولوس است! در پیامکهایش نمی‌نویسد: بروبچ! کلئوپاترا هم که فقط پیامهای دارای واژگان «بروبچ» یا «چاردیواری» را پرینت می‌گیرد و به من می‌دهد، صبر هم که نداری کلاً! (به جای مخارج ساروج، یک کلام بنویس: بروبچ! یکی دو ماه هم صبر کن! حسودی نخواهد ماند به حق همین شبهای عزیز!)

ژست الکی

در آن وقت که شیخ ما ابوالمعالی دنده‌دندة نیسابوری (برکت الکلامه و قدس اللسانه) به بلاد دایناسوریه سفر کرده بودی، او را آنجا تعارفها کرده بودی و دعوتها ساخته بودی و شیخ ما همه را بیجواب بنهاده؛ یا به چاککریم و مخلصیم و چمنتیم داااوش رد نمود. مگر دعوت یکی که گفتند بسیار کسان را میزبان شده، مهمانیها داده بودی. وقت خُسبیدن، بومعالی جامه به در کردی، بدقت چار تای نمودی، کناری بنهاده، با دستار و زیرپوشِ رکابی و پایجامة مامان‌دوز رو به میزبان کرده گفت: شب به خیر کوچولو! و بخُسبید. مگر ساعتی، ناگه به خود آمدی که عین بزچه بر خویشتن همی‌لرزید! برخاست دید روی‌انداز ندارد! گفت: دِ بیـــــــا! در غربت، آسفالت خیابان چون پتو بر خود کشیدن بِه که در دوستی پتوی دیگران رپتوپتو کردن! فی‌الساعه پاشنة موزه برکشید و دوان‌دوان به صحرا شد.

بیت: تو کز دعوت مردمان دم زنی/ چگونه ز روشان پتو می‌زنی؟!

(بوستان به روایت دوستان، برگ دویُّم، باب قمپوز در کردن)

ف.حسامی

اینم برا اونا که هی می‌گن چرا بازم نوشتن خودت رو قطع کردی! آخه جای مطالب خودتون کم می‌شه که!

خاطرات خانوم هاویشام

دور خودم حصاری کشیده‌ام به بلندی دیوار چین از جنس تنهایی؛ انگار رنگها با من قهر کرده‌اند که پردة اتاقم در کشاکشی سخت با نور، مشق سیاهی را به اتاقم دیکته می‌کند؛ ولی من دلم برای سایه‌ها تنگ شده و چشمهایم آبی آسمان را بهانه می‌کنند. آرزو بار دیگر در نگاهم جان می‌گیرد. می‌خواهم اعتماد کنم و دستهایم را با پنجره آشتی دهم.

آناهیتا بابااحمدی از اهواز

ترس و لرز

ابتدایی که بودیم واسه نمره 20 می‌خوندیم و 20 می‌گرفتیم. راهنمایی واسه 20 می‌خوندیم و 15 می‌گرفتیم. دبیرستان واسه 20 می‌خوندیم و 10 می‌گرفتیم. حالا هم که کنکور قبول شدم از دانشگاه رفتن می‌ترسم! از این‌که واسه 20 بخونم و 5 بگیرم می‌ترسم. تو بودی نمی‌ترسیدی؟!

(ادای پسر شجاع رو در نیار حسامی)!

انیس 72 از دزفول

(کور خوندی! چون دارم ادای لوک خوش‌شانس رو درمیارم! آخه من واسه 5 می‌خوندم 15 می‌گرفتم! هه‌هه‌هه... دلت بسـوزه!)

حرّافی

نشسته زل زده به چشمام داره یه ریز حرف می‌زنه. منم عین خنگا سرم رو به نشونة تأئید تکون می‌دم. با کمال خونسردی می‌گم: ببخشید، دوست داشتم بیشتر باهات حرف بزنم منتها یه کار واجب دارم باید برم جایی، باشه برا یه وقت دیگه (یعنی می‌شه جون مادرت بیخیال شی دیگه؟). می‌گه: حالا کجا می‌ری؟ می‌رسونمت تو راه باهات حرف می‌زنم!

ناشناس مرموز

غریبة مجهول

و از نهایت احساس، بیصدا رفتی/ نه بدرقه، نه اشکی، بی‌وفا رفتی/ در این شب یخ، و پر فاجعه، سراسر شوم/ میان خنده و هوهوی جغدها رفتی/ مرا چه ساده سیاهچال شب فرو بلعید/ تو بی‌تفاوت و بی‌هیچ اعتنا رفتی/ آهای همیشه معما، غریبة مجهول/ دلت نسوخت به حال دلم، چرا رفتی؟/ مرا به مرگ سپردی و تلخی تردید/ تمام هستی من! ناگهان کجا رفتی؟

پری رحمانی از ماسال

دوراهی عقل و دل

در جواب جوجه تیغی: بعضی آدما مغرورن، فکر می‌کنن هر کاری انجام می‌دن درست هست و نیاز نیست از کسی مشورت بگیرن یا اصلاً به نظر دیگران اهمیت نمی‌دن و تو کارها حرف دلشون رو گوش می‌دن نه حرف عقلشون رو.

سایه از نوشهر

آینده در گذشته

1-در جواب جوجه تیغی: خیلیا به فکر خودشون خیلی اعتماد دارن و به حرف و تجربه دیگران بی‌اعتنا هستن. یادمون باشه هر اشتباهی به همون اندازه که کوچیک یا بزرگ باشه تاوان کوچیک یا بزرگی داره. خوبه بیایم قبل از انجام هر کاری به این نتیجه برسیم که همیشه فکرمون فکر برتر نیست.

2-همیشه باید در حال زندگی کرد، به آینده فکر کرد اما حسرت گذشته‌ای رو که گذشته نخورد. اگه این‌جوری فکر کنیم کلید طلایی زندگیمون رو پیدا کردیم.

(3-اولاً یه چیزی که تو زندگیم بهش اعتقاد ندارم خرافاته. دوماً تمام کسانی که متولد بهمن بودن و من دیدم باحال و باانرژی بودن. سوماً یقه رو ول کن! مدتیه خشن شدی)

حمید از ایلام

اولاً خرافات شاخ و دم نداره که ماااادر! منم تا وقتی فرق بین سایه و سیاهی رو نمی‌دونستم به خرافات عقیده نداشتم اما می‌گفتم زیرزمینمون لولوخورخوره داره! دوماً پس مراجعه شود به جواب اولاً! سوماً من؟ من؟ من یقه رو گرفته‌م و خشن شده‌م؟ من به این مهربوووونـــی و سربه‌زیری! دلت میاد؟ (آدم هر چی تو کارش استاد باشه، بازم یه جاهایی کلمه و جمله و نوشته، لحن رو نمی‌رسونه و ملت گمون می‌کنن خشن شده؛ وای به حال مثل من که تو کارش استاد هم نیس)

فریب

خانة دل من سردتر از آن است که به بهانة حضور تو گرم شود؛ دلت را به امید بهارِ نیامده خوش نکن. این زمستان که به حکم طبیعت صاحبخانه شده، رفتنی نیست. دلخوش چشمان من هم نباش، فریب دستان یاریگرت را نمی‌خورد؛ سالهاست دنیا برایش فهمانده که سلام هیچ گرگی پناهِ آوارگی‌اش نیست.

یه حوا

یکی بود یکی نبود اون یکی که اصاً ثبت نام نکرده بود، این یکی هم که خیر سرش همیشه غایب بود! زیر گنبد کبود (البته هوا ابری بود!) یه ماهی سیاه کوچولویی بود که با خودش گفت: حالا اومدیم دیدیم ماهیایی که می‌گن به حکم طبیعت صاحبخونه همین رود باریکیم و زمستون و تابستون باس هویجور واس خودمون بپلکیم تا تهش نفله شیم و خلااااص، اشتب می‌کردن! به امید پیدا کردن حقیقت، چش و گوشش رو باز کرد، حساب شده و با دقت، زد به جادة رودخونه و رفت توی دل گرگا و کوسه‌های واقعی! رفت و رفت و رفت... تا چی شد؟ (الو! ...پرسیدم چی شد؟) رسید به دریا! (دانشگاه رفته واس ما!) درد سرت ندم ماااادر! می‌گن یکی از آدما قصة ماهیه رو نوشت تا بگه موجود به اون کوچولویی، توی برکه نموند که خودش رو درگیر ضرب‌المثلای ادبی کنه، دس گذاشت رو زانوهای مخش و یه تکونی به باله‌هاش داد تا دریا رو کشف کنه، آدما با این همه بزرگی و ادعا، چرا چسبیدن به شعر و ضرب‌المثل و نمی‌رن فرق بین حقیقت و فریب، گرگ و گوسفند رو کشف کنن و تشخیص بدن، منم مونده‌م تو جوابش!

فرهنگ اصطلاحات

همان لحظه‌ای که وجودت آرامش‌بخش وجودم شد، فهمیدم دوست داشتن چیز عجیبی نیست. همین که با یادت لبخند بر لبم می‌نشیند، همین که لحظاتم با بودنت شیرین می‌شود، دوست داشتن شکل می‌گیرد.

جوجه تیغی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها