گفت‌وگو با زنی که به همکاری در قتل متهم شده بود

خودم را نجات دادم

ملیحه ـ ح وقتی بیست و چهار ساله بود به اتهام معاونت در قتل به زندان افتاد. او با این که به پنج سال حبس محکوم شده بود پس از گذشت سه سال از زندان آزاد شد و از آن پس زندگی سالمی را در پیش گرفت. او اکنون 50 سال دارد و از زندگیش راضی است. گفت‌وگو با ملیحه را پیش رو دارید.
کد خبر: ۵۹۴۱۲۷

ماجرای زندانی شدنت را تعریف کن.

من تقصیر زیادی نداشتم. شوهرم از زنی پول گرفته بود تا همسر او را بکشد. شوهرم موقع قتل من را هم با خودش برده بود. برای این که شک نکنند این کار را کرد. همین هم باعث شد من را هم محکوم کنند.

شوهرت قصاص شد؟

نه، بعد شنیدم رضایت گرفته و بیرون آمده است. البته خیلی وقت است از او خبر ندارم. همین که از زندان آزاد شدم طلاقم را گرفتم و از آن به بعد نه به شهر خودمان برگشتم و نه خبری از شوهر سابقم گرفتم. برادرم که گاهی به شهر خودمان سر می‌زند به من گفت او بعد از ده سال رضایت گرفت.

بعد از آزادی چه کار کردی؟

پدر و مادر من هر دو فوت شده بودند. در شهر خودمان جایی برای ماندن نداشتم و باید سر بار دیگران می‌شدم. تازه انگشت‌‌نما هم شده بودم. برای همین به تهران آمدم. یکی از برادرانم در تهران دستفروشی می‌کرد و در جنوب شهر اتاقی داشت، البته با یکی دیگر همخانه بود، اما وقتی فهمید من می‌خواهم به تهران بیایم طرف را بیرون کرد و دو نفری زندگی می‌کردیم. تا مدتی من کارهای پخت و پز را انجام می‌دادم. درآمد برادرم طوری نبود که خرج‌‌مان دربیاید. برای همین خودش یک روز گفت بهتر است من هم کار کنم. از آن به بعد با برادرم سرچهارراه‌ها دستفروشی می‌کردم. گاهی بیسکویت می‌فروختم، گاهی دستمال سفره و هر چیز دیگر.

این کار چقدر طول کشید؟

به آن شکل سه سال. راستش برادرم معتاد شد. من خیلی سعی کردم کمکش کنم، اما فایده‌ای نداشت. طوری شده بود که از او می‌ترسیدم. برای همین هم دیگر کاری به کارش نداشتم. خیلی روزها اصلا سر کار نمی‌آمد. بالاخره یک روز غیبش زد و دیگر پیدایش نشد. آن موقع یکی دیگر از برادرانم هم به تهران آمده بود، همانی که خبر آزادی شوهر سابقم را به من داد. او مدتی دنبال برادرمان گشت، اما پیدایش نکرد. بعد از آن من تنهایی دستفروشی می‌کردم. یک سال هم این طوری کار کردم تا این که کار بهتری گیر آوردم.

چه کاری؟

کارگری. من که کار دیگری نمی‌توانم انجام بدهم و توقعی هم ندارم. شروع کردم به کار در خانه‌های مردم. دو سال هم این طور سرم گرم بود تا این که زن و شوهری که تازه ازدواج کرده بودند به من گفتند هر روز به خانه‌شان بروم. وضع آنها خیلی خوب بود. من برای مادر عروس هفته‌ای یکبار کار می‌کردم. دو سال در خانه آنها ماندم و همان موقع بود که دوباره ازدواج کردم.

با شوهرت چطور آشنا شدی؟

خانه‌ای که در آن کار می‌کردم ویلایی و بزرگ بود و من هم برای خودم اتاقی گوشه حیاط داشتم. اما رو به روی ما ساختمان بزرگی بود که سرایدار داشت. شوهرم سرایدار آنجا بود. اول نمی‌خواستم ازدواج کنم، اما خیلی گیر داد و من هم قبول کردم.

بعد از ازدواج کارت را رها کردی؟

تا پنج ماه نه. شب‌ها به برج می‌رفتم و صبح‌ها می‌رفتم آن طرف خیابان سر کار خودم، اما بعد از پنج ماه آن زن و شوهر خانه‌شان را فروختند و به خارج رفتند. از آن به بعد من هم در همان برج ماندم.

مشکل مالی نداشتید؟

نه، چون اجاره خانه نمی‌دادیم. تازه خودم هم در خانه اهالی برج کار می‌کردم. هنوز هم کار می‌کنم البته کمتر چون کمی پادرد اذیتم می‌کند. اهالی برج تا حالا چند بار عوض شده‌اند، ولی ما هنوز آنجا هستیم و به قول معروف قدیمی شده‌ایم.

از زندگیت راضی هستی؟

همین که توانستم خودم را از آن وضع نجات بدهم خیلی خوب است، اما دو تا مشکل دارم. یکی این که ما بچه نداریم. یکی هم این که همیشه یاد آن برادرم می‌افتم که دستم را گرفت و کمکم کرد، اما وقتی معتاد شد خودم نتوانستم برایش کاری انجام بدهم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها