اما ادبیات و خاصه رمان ابزار مهم و قابل اعتنایی است که همواره برای شناخت بیشتر جهان استفاده شده است. رمان، با تکیه بر روند زندگی اشخاص و خطی روایی بر بستر زندگی روزمره آنها درکی از تاریخ را به مخاطبانش منتقل میکند. هر رمانی در کنار اتکا به ابزارهای فنی و خلاقیتهای داستان پردازی، متکی است بر شکل زندگی آدمیان در تاریخ وقوع حوادث اثر و تفکرات رایج و معضلات فردی و عمومی زمان تولیدش؛ بنابراین اگر مجاز به تجزیه و تقسیم لذتهای نهفته در رمانی باشیم، میتوانیم از یکدسته لذتهای هنری و داستانی و دستهای لذتهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی حرف بزنیم.
رمان هم افراد را نمایش میدهد و هم زمینههای اجتماعی را باز میتاباند،هم مایههای روانشناسانه، هم جامعه شناسانه دارد. به همین دلیل علاوه بر عنصر خلاقیت و لذت هنری از راههای دست یافتن به روند تاریخی فکر بشر و خلقیات او در دورانهای مختلف است. ما با رمانها به هنجارهایی که پشت سر گذاشتهایم و ریشههای اخلاقیاتی که از گذشته به ما رسیده پی میبریم و امکان دیدن نوع حرکت انسان، جامعه را در طول تاریخ پیدا میکنیم. رمان از این وجه آینهای است پیش چشم بشریت؛ اما آیا این آینه شفاف است و تصویرش بدون ابهام؟ حتما پاسخ منفی است.
تصویری که آینهای چون رمان از ما نشان میدهد، آمیخته به خلاقیتها و تمایلات مؤلف و همچنین تمهیدات هنری و تزئینی است. از سوی دیگر پر از ابهامات زبانی و معنایی است که به سبب گذر تاریخ و تطور ادبیات رخمیدهد،پس آینهای که خود را در آن میبینیم، غبار گرفته و ناهموار است، اما از معدود ابزارهایی است که برای شناخت و درک خود بهعنوان بشر در اختیار داریم، بنابراین چشمپوشی از آن منطقی نیست. از راههای هموار کردن و نزدیکی بیشتر آینهای چون رمان به شفافیت نقدها، بازخوانیها و بازبینیهایی است که پس از سالها علاقهمندان ادبیات یا نشریات و رسانههای تخصصی انجام میدهند. اقتباسها و فعالیتهای گابهگاه محیطهای آکادمیک ـ اگر از جمود و تعصب فاصله بگیرند ـ هم در یافتن افقهای تازه مؤثر است. از درون همین بازنگریهاست که میتوان تا حدودی زوایای تاریک و مبهم تاریخی- فکری نهفته در هر اثری را آزمود. با وجود این؛ اما هیچ یک از این عوامل باز هم رمان را تبدیل به اثری وفادار و صادق نسبت به تاریخ نمیکند. رمان از آن جهت هنر است که آمیخته به تخیل مؤلف است و در برابر هر تفسیر صریحی نافرمانی میکند. از اصلیترین دلایل ماندگاری آثار هنری همین فرار از صراحت است. اثر هنری پدیدهای پیچیده و چند وجهی است، رمان را هم عقلانیت میسازد و هم تخیل به مانند معماری که بر آمده از تفکر ریاضی ـ علمی، خلاقیت هنری و فرهنگ عمومی است. مذهب، تمایلات غریزی و تضاد گاه خشن نیروهای متخاصم اجتماعی، از عوامل اساسی ظهور رمان است. میتوان اینها را با عنوان فلسفه، جنسیت و سیاست هم معرفی کرد. هر رمان بزرگی از این سه عامل ساخته میشود و این سه عامل در نقد رمان مورد بررسی قرار میگیرد.
تاریخ بشر به نوعی تاریخ عقاید و مذاهب (فلسفه ها)،تحولات غریزی،عشق و روابط عاطفی (جنسیت) و تضادهای طبقاتی و جابهجاییهای قدرت (سیاست) است. رمان بدون هر یک از این سه عنصر تبدیل به پدیدهای ماندگار نخواهد شد. به همین دلیل هم از دن کیشوت ـ بهعنوان اولین رمان در شکلی که امروز میشناسیم ـ تا آثار متفاوت و متنوع سلین، سلینجر، بوکوفسکی، براتیگان و... رمانهایی ماندگار شدهاند که به تحول عامتر و عمدهتر این سه عنصر اساسی زندگی بشری نظر کردند و آن را از فیلتر داستانی گذراندند.
نکته دیگر این که رمان با زندگی روزمره عجین است. اگر مفاهیم تاریخی و بازنمایی واقعیت یا به بیانی دقیقتر، باز تعریف واقعیت را در رمان کنار هم قرار دهیم، آنگاه رمان را نوعی آزمایش ایدهها و تفکرات در زندگی روزمره میتوان دانست. توصیفات و زندگی شهری به همان اندازهای در وداع با اسلحه اهمیت دارد که در بینوایان و برادران کارامازوف. تمام آثار جاویدان و در آثاری که در این پرونده مورد نظر قرارگرفتند، دارای همین خصوصیت باز تعریف واقعیت و گفتوگو با آن در ذیل مفاهیم و فلسفهها هستند. بیراه نیست اگر رمان را راهی برای خوانش ایدهها در زندگی روزمره بدانیم و آن را فلسفه یا متافیزیک روزمره بخوانیم. در رمان، شخصیتی در کنش و رویدادی قرار میگیرد که بر بستری اجتماعی و تاریخی پهن است. این وضع به ما کمک میکند که ایدهها را در منظر انسانی که شبیه ماست، ببینیم و بیندیشیم. رمان به ما کمک میکند که نیازمودههای زندگی خود و راههای نرفته را در انسانی چون خودمان بیازماییم و این نوعی تجربه فردی برای ماست و غنی شدن شناخت مان از زندگی.
در هر فهرستی که از بهترین رمانهای جهان تهیه شود، آثار زیادی مشترک و معدودی مختلف است. بسیاری از فهرستها از تاریخهای مختلف، آثاری را انتخاب میکنند. این نه به معنای برابری آثار در طول تاریخ رمان و نه به معنای این است که الزاما اثری چون ناتور دشت از دنکیشوت بهتر است.
پیشرفت از مهمترین نکاتی است که کیفیتش در رمان محل مناقشه و بحث است و پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا رمانهای بزرگ و ماندگار در طول تاریخ پیشرفت کردند، چون شناخت توسعه یافته یا پسرفتهاند چون عصر شاهکارهای پایان پذیرفته؟
پیشرفت در علم برای عوام امری بدیهی فرض میشود؛ البته معرفت تازهای که به عالمان یافتهاند این امر را از بداهت انداخته، چرا که دیگر نمیتوان علم را امری خطی در مسیری مستقیم دانست که مدام جلو میرود و پیشرفت میکند. تغییر رویکردها و اصول اولیه علوم را گاهی متوقف یا سردرگم میکند. حتی در مواردی بدیهیات علمی نقض میگردند و این دانشمندان را مجبور میکند که از نو شروع کنند. کشف بعدهای تازه،فضاهای نوین و... همه بدیهیات علمی را از بداهت خارج میکنند و خروج بدیهیات از بداهت و توقف علم آیا معنایی جز توقف پیشرفت را دارد؟
با وجود این علم به سبب تصور یقینی بشر ارزشگذاری روشنتر و شفاف تری دارد. علم تمام آن شناختی است که بر اموری یقینی، شفاف و ملموس متکی شده است و خود دستکم در بین جامعه عالمان قابل اثبات، ابطال و اندازهگیری است؛ بنابراین پیشرفت و پسرفتش قابل درک تر است. در مقابل هنر و از جمله ادبیات و بویژه رمان به دشواری تن به قضاوتهایی اینچنینی میدهد. چگونه میتوان رمانی را چون بینوایان با ناتور دشت مقایسه کرد و گفت دومی چون جدیدتر است، پیشرفته تر از اولی است، در حالی که هم ناتور دشت شاهکار و ماندگار است و هم بینوایان اثری بینظیر. با وجود این ما میدانیم که شناختی که امروز به تکنیکهای داستاننویسی، سبکها و نظریههای ادبیات وجود دارد قابل مقایسه با دوران ویکتور هوگو و رمانتیکها نیست. میدانیم که دسترسی به منابع خلاقیت، راههای شکوفایی آن، یافتن اطلاعات و... در دوران معاصر راحتتر از زمان ویکتور هوگوست، اما به هیچ وجه نمیتوانیم به این واسطه ادعایی درباره پیشرفت کنیم. در سبکها و روندهای مستقر ادبی ممکن است پیشرفت رخ دهد، اما در کل داعیه پیشرفت داشتن برای علم سخت و برای ادبیات تقریبا ناممکن است.
پیشرفت ادبی همان طور که آرتور کویستلر ، نویسنده و منتقد مجارستانی الاصل، در مقاله ادبیات و قانون بازده نزولی اشاره میکند نه مداوم است و نه مطلق بلکه در دورانهای محدود و روی خطی بریده بریده و ناهموار رخ میدهد. هر مکتب و سبک و دورانی در درون خود دورانی شکوفایی و اوج داشته که آن را میتوان دوران پیشرفتش دانست و در مقابل همان مکتب یا سبک دورانی از رکود و رخوت را که دوران افول نامیده میشود هم معمولا در انتها تجربه کرده است.
اما شاهکارها بیشتر یا سبکها را در نوردیدند و فراتر از آنها رفتند یا هر کدام از اوج شکوفایی سبکی خاص بیرون آمدند. با وجود این آیا این آثار قابل مقایسه با هم هستند؟ به نظر میرسد هر گونه مقایسهای هم نمیتواند ارزشگذارانه باشد، چرا که تنها میتواند متکی بر مقایسه رویارویی آثار با واقعیت، نگرش آنها نسبت به جنسیت، مذهب، سیاست و تحول تاریخی آنها باشد. از سوی دیگر مقایسه تنها میتواند منحصر در بررسیهای توصیفی به لحاظ ساختاری و تکنیکی باشد. به همین دلیل هم اگر نخواهیم با متر و معیار ایدئولوژیک شاهکارها را رویاروی هم قرار دهیم ارزشگذاری و دم از پیشرفت زدن درباره رمانها میسر نخواهد بود. از این امتناع ارزشگذاری میتوان اینگونه نتیجه گرفت که شاهکارها قابل مقایسه ارزشگذارانه نیستند. در طول تاریخ نه پیشرفت میکنند و نه پسرفت. شاهکار از آن جهت شاهکار است که منحصر به فرد و غیر قابل مقایسه است.
علیرضا نراقی / جامجم