بتازگی هم کتابی به نام «یادتونه» به چاپ رسیده که اثری از فردی متولد دهه 60 و اهل قوچان است. او نمادهایی را که از آن سالها به یاد داشته، کنار هم چیده است. منظور از چنین مقدمه کوتاهی این است که این روزها بازار خاطرهبازی میان ناشران و در هر رسانهای داغ است و در نهایت همه اینها یک نتیجه اخلاقی دارد؛ این که تلویزیون دیگر به بخشی فراموشنشدنی از فرهنگ مردم ایران تبدیل شده است.
ما دانسته یا ندانسته، اکبر عبدی و برنامه «باز مدرسم دیر شد» را به بخشی از خاطرات دهه 60 افرادی تبدیل کردهایم که با خوردن لقمه نان و پنیر به مدرسه میرفتند. البته جثه اکبر عبدی از قاب کوچک تلویزیون سیاه و سفید ما بزرگتر بود و برای دیدن یک تصویر صاف باید بارها روی تلویزیونی ضربه میزدیم، اما حالا وقتی همین مجموعه بعد از گذشت سالهای زیاد از شبکهای پخش میشود، همچنان پرمخاطب است. شاید بدون اغراق دیدنش از تماشای صد برنامه تولیدی جدید ارزش بیشتری داشته باشد.
همینطور تماشای «سالهای دور از خانه» و کارتون «سندباد» و «سفرهای گالیور» و... که حتی شنیدن اسمشان هم لبخند یا قطره اشکی به مخاطب هدیه میدهد؛ قطره اشکی برای آن سالها و کسانی که در کنارشان مینشستی و همراهشان نگاهت به قاب جادویی تلویزیون گره میخورد، اما دیگر خیلی از آنها میان ما نیستند.
شاید هم علت جذابیت چنین برنامههایی این بود که ما تنها دو شبکه داشتیم و شبکه یا رسانه دیگری با آن رقابت نمیکرد. شاید هم کیفیت مطلوب این فیلمها و سریالها بود که آنها را دیدنی میکرد. برخورداری از پشتوانه متنی خوب در عین طراحی صحنه و استفاده از دکورهایی ساده، قصهها را بهقدری گیرا میکرد که مردم با آنها ارتباط برقرار میکردند. شاید هم علت جذابیتش در ساده دلی آدمهای آن نسل و فرزندان آن دوره بود.
کودکانی که لوسیمی میدیدند حالا خودشان فرزندانی دارند که به خاطر سلیقهسازیهای کج و معوج سالهای بعد، پای کارتونهایی که ما برایشان جان میدادیم، خمیازه میکشند و به دنبال فضاهایی اکشن و به اصطلاح «بکش بکش و بزن بزن» هستند.
به هرحال پخش چنین برنامههایی از تلویزیون شاید فرصتی باشد برای این که بیشتر فکر کنیم. این که ما طی سالها چه کردهایم؟ یعنی اگر حالا داریم از این برنامهها استفاده میکنیم تا بیننده جلب و جدول پخش را پر کنیم، کمی هم به خودمان بیاییم.
باید پرسید خوراکی که به مخاطب امروز میدهیم چقدر محتوا دارد؟ مگر نه این است که بسیاری از این برنامههای قدیمی در شرایط سخت جنگ و با کمبود بودجه ساخته شده است؟ پس چگونه است که بسیاری از آنها یک سر و گردن بالاتر از برنامههای پرزرق و برق این سالها نشان میدهد؟ علت آن کارگردانهای بزرگ پشت فیلمها هستند یا بازیگرانی که با جدیت و علاقه کارشان را دنبال میکردند یا نویسندگانی که متنهایی بهتر مینوشتند و نگاهی تخصصگرایانهتر داشتند؟
همچنین باید سوال کنیم علت موفقیت سریالهای «سربداران»، «بوعلی سینا»، «هزاردستان» و طرحهای قدیمی چیست و فیلمهای خوب خارجی در گذشته عمدتا از چه کشورهایی خریده میشد؟ دلیل خاطرهانگیزشدن برخی کارتونها و برنامههای کودک چیست؟ چرا اینگونه آثار دارای دوبلههای بهتری بودند و داستانهایی جذابتر و مضامینی انسانیتر داشتند؟ چرا این روزها به سمت فضایی اکشن حرکت کردهایم؟
جایگاه ملودرام کجاست؟ چرا کارتونهای فانتزی جایگزین کارتونهای فلسفی شده است؟ کارتونهایی مانند «مهاجران»، «خانواده دکتر ارنست» و حتی «هاچ زنبور عسل» و... که بیشتر آنها براساس بزرگترین و معروفترین رمانها ساخته میشدند.
بنابراین اگر باور کنیم این سینماتوگراف آدم تربیت میکند، آن وقت شاید نگاه خاصمان را از برنامههای قدیمی برداریم و کمی به فکر نسلی باشیم که بیخبر از ما دارد خاطرات خود را میسازد.
میترا لبافی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)