حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همین قطعه کوتاه کافی است به قدرت شگفت و شگرف خیال شاعر ـ که بخشی از آن در پشت صافی و سرند ترجمه باقیمانده است ـ پی ببرید، خیال برای شاعری که راوی بیپرده و بیواسطه درد و رنج قومی آواره و خانه به دوش است، نمیتواند عنصر مهمی باشد؛ زیرا برهنگی بُرنده، تیز و تیغوار کلامی را که تا اعماق روح آدمی نفوذ میکند، میپوشاند و کند میکند شگفتا که خیال، تیغ شعر شیرکو بیکس را تیزتر و برندهتر میکند.
براستی او چه افسونی در جان کلمات میدمد که درد و عشق را بهگونهای در هم میآمیزد که حماسه و تغزل یا همان رزم و بزم توامان ملت کُرد را به شیرینی و شیوایی و در عین حال بهسختی و درشتناکی بازتاب میدهد؟
این جوهره سحرآمیز که از سر واژگان شعر شاعر میگذرد و چون معجونی اثیری عناصر زبان او را در خود حل میکند و یکدست میکند، چیست؟
این بخار گرم و گیرای هیجان و خلجان که از کلام او برمیخیزد و چون مهی ملیح پیش روی خواننده قرار میگیرد و همه چیز را در ابر نمناک و دلچسب خود میپوشاند ازکجا سرچشمه میگیرد؟
خشونت بیلگام و بیمهاری که کودکی شاعر را در چنگال بیرحم و بیمروت خود مثله و مچاله کرده، چگونه به این تخیل نازک و مخملین در شعر او بدل میشود و آرام میگیرد؟
واژ گانی که در کودکی/ رعشه میگیرند و / شبها در خواب هذیان میگویند/ در بزرگسالی/ بدل به شعر میشوند (از گل تا خاکستر)
آن عصیان توفنده و سرکش چگونه تن به این مهربانی نجیب و فروتن میدهد؟
چگونه میشود شتک خون سرخ را بر نطع سبز سرزمینت ببینی و گل و سبزه بر زبانت جاری باشد؟
در شعر او درشتی و نرمی به هم در به است، کوه روح مهربان گلها و درختانش را به او بخشیده بود نه سختی و درشتی سنگ و صخرههایش را، شیرکو دشمن دژخیمش را دشنام نمیدهد، او را حتی سرزنش نمیکند، از او چهرهای رقتانگیز و قابل ترحم میسازد، موجود بدبخت حقیر مفلوکی که دل قربانی حتی به حالش میسوزد:
در برابر چشمهای آسمان / ابر را /در برابر چشمهای ابر / باد را / در برابر چشمهای باد /باران را در برابر چشمهای باران / خاک را / دزدیدند / و سرانجام در برابر همه چشمها / دو چشم زنده را زنده به گور کردند / چشمهایی که دزدها را دیده بود (سلیمانیه و سپیدهدم جهان)
شیرکو حلبچه را این گونه تصویر میکند:
زین پس من حلبچهام/ زین پس من دانه اشک آن غم بزرگم/ زین پس من بار آن سیبم/ که دیگر بار به حلبچه برنمیگردم / به من بگویید چه کار کنم / تا کره سرکش نفسهایم رام شود؟
در این دشت/ چه روی داد که ناگهان / بوتههای فریاد به شکوفه نشستند و/ چغاله شدند؟
در این دشت / چه روی داد که ناگهان / این آوازهای خزانی / باز روییدند و آلاله شدند؟ (دره پروانه/ ترجمه محمد روف مرادی)
شعر بیکس سمبلیک و کنایی نیست، اما بشدت تمثیلی است ادله های شاعرانه او چنان عینی و باور پذیرند که خواننده کوچکترین تردیدی در راستی و درستی آنها به خود راه نمیدهد:
شعر / آوای کبوتر است به وقت عشق
شعر / بال پروانه است به وقت باران
شعر / غبار ستارهایست / که بر دشتها و دامنهها میبارد / و شعر / سرانگشتان کودکان است / در دوزخ کردستان / و در گورهای بینشان رواندا.
اهمیت و عظمت کار او زمانی روشن میشود که بدانیم او وارث آثار بزرگ نظم و نثر به زبان مادری نیست. زبان کردی تا چند دهه پیش کتابت نداشته است ـ نگذاشتهاند داشته باشد ـ (منظور من در حد انبوه و در گسترهای وسیع است. بسیاری از زبانشناسان و مورخان به آثاری به زبان کردی اشاره میکنند که قدمتی هزار ساله دارد).
ادبیات کردی بیشتر شفاهی و افواهی بوده و از نسلی به نسل دیگر دهان به دهان منتقل میشده شاعران نامدار دو، سه سده اخیر کرد هم شعر منظوم میگفتهاند مثل شعر سنتی فارسی و عربی از ملاپریشان، هیمن و گوران بگیر تا مولوی کرد، غلامرضا ارکوازی، شاکه، خان منصور، خانی، وفایی، هژار، ملا حقعلی و... تنها نالی در محدودهای مشخص چارچوبهای قراردادی شعر کردی را تغییر داد و امکاناتی را به آن افزود.
در حوزه ادبیات منثور کردی هم جز ژانی گل ابراهیم احمد اثر مهم دیگری به شکل مکتوب نگاشته نشده، اما تا بخواهی ادبیات شفاهی و فولکلوریک ناحیه کردستان غنی و درخشان است و پر از شعر، قصه، داستان، اسطوره، افسانه و...
حالا یک نفر ناگهان از دل این زبان شفاهی و بیکتابت برخیزد و همه قراردادها را به هم بریزد و عمارت با شکوه شعری آسمان سا را بر افرازد تنها با مصالح بومی و اقلیمی و با زبانی سخت ستمدیده و بیمهری کشیده و دنیا را به تماشای این عمارت بکشاند.
کاری است که نه از نخبگان که تنها از نظرکردگانی بر میآید که خدا برای بیان مظلومیت قومی مامور میکند به قول حافظ:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود / عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
این بیپیشینگی مکتوب ـ نه بیریشگی البته ـ در شعر کردی در آن مقطع تاریخی (دهه 70 میلادی) این امکان را برای شاعر باهوشی چون او فراهم آورد تا بدون مقاومت و معاندت طرفداران شعر منظوم و سنتی با فراغ بال و آرامش بیشتری مزرعه شعرش را آبیاری و بارآور کند. همراهی چند شاعر جسور دیگر مثل عبدالله پشیو، رفیق صابر و لطیف هلمت به شکلگیری، قوام و دوام این جریان کمک بسیار کرد.
در شعر شیرکو بیکس اشخاص و اساطیر، زمانها و مکانها و قصهها و روایتها بهگونهای دراماتیک به هم در آمیختهاند. در شعرهای بلند او بویژه در دو کتاب دره پروانه و بونامه که با عنوان آزادی این واژه بیآبرو از سوی محمد روف مرادی ترجمه شدهاند نثر و شعر از دل هم میگذرند و جلوهای از هر کدام در سایه دیگری شکل میگیرد و محو میشود، پریچه شعر او چهرهاش را به تمام نمینماید، دیدار مینماید و پرهیز میکند. به قول سعدی، گاهی که زبان در روند روایی خود شکل هموار نثر به خود میگیرد، ناگهان تصویری درخشان همه قراردادهای نحوی و دستوری زبان را به هم میریزد و گاهی که غرق دریای مواج خیال شاعر میشوی، بیهوا به ساحل آرام کلمات عادی میافتی تا کمی نفس تازه کنی، در شنهای داغ ساحل غلت بزنی و دوباره خود را در میان امواج خروشان رها کنی:
بر قله حضرت نالی1 برایم شمعی بر افروزید / گردن درختی باشد / یا پنجه نرگسی / یا زلف بنفشهای / بر قله ککون2 حاجی3 به من زخمی بزنید / که سر بریده شعری باشد / یا سینه وسانان4 یا قامت حلبچه 5 (دره پروانه / ترجمه محمد روف مرادی)
... به شرمی داغ آغشته بودی / هنگامی که صورتت را برگرداندند / مرده بودی / از همان راه مالرو تشنگیات / به همان کوه خسته بازگشتی / سیاه بادی خشک با گرد و خاک وزیدن گرفت / تنوره باد جلوی پایت رسید / و تو در آن گم شدی (همان)
...آمدهام باد بیاموزدم / چگونه رودها را بجنبانم / آمدهام سنگ بیاموزدم / چگونه از دل او برویم / آمدهام ریشه بیاموزدم / از کدام سو به دل خاک برسم / آمدهام گل بیاموزدم / شعر چگونه زیبا میشود / آمدهام پرنده بیاموزدم / نگاهم چگونه پر میگیرد (همان)
شعر بیکس اگرچه از همه امکانات غنایی آوایی و معنایی زبان کردی بهره میگیرد در زبان شکل نمیگیرد، بیشتر و پیشتر در ذهن یا به تعبیری در جان شاعر نطفه میبندد. انبانه ذهن او پر است از اتفاق شاعرانه و راز ترجمهپذیری شعر شاعر به زبانهای دیگر بیآنکه بخش زیادی از معنا و مضمون آن از دست برود در همین نکته نهفته است:
از شعرهای من اگر / گل را بگیرند / یک فصل خواهد مُرد / اگر عشق را بگیرند / دو فصل خواهد مُرد / و اگر نان را / سه فصل خواهد مرد / اما آزادی را... / اگر از ترانههای من،
آزادی را بگیرند / سال / تمام سال خواهد مُرد
بسیار چیزها هستند که زنگ میزنند و / از یاد میروند و /سپس میمیرند /همچو تاج و /عصای مُرصّع و / تخت پادشاهان!
بسیار چیزهای دیگری هستند /که نمیپوسند و / از یاد نمیروند و / هرگز نمیمیرند /همچو کلاه و/ عصا و / کفشهای / چارلی چاپلین
ناگهان / پرستوهای جان شاعران جهان پرواز کردند / چرخی زدند / و بعد به آرامی / فرود آمدند و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند / امروز به آن صندوق / پیانو میگوییم.
فقر و درد و رنج و غربت و آوارگی حتی در وطن خویش شعر او را خوراک میدهد:
تنها من غریب خانه خود نیستم/ خانه هم غریب محله و / شهر هم غریب کشور است/ کشور غریب جهان و / جهان غریب گردون (70 پنجره سیار)
از آنجا که زبان کردی از زبانهای هند و اروپایی در شاخه زبانهای فارسی غربی است و با زبان فارسی خویشاوندی نزدیک و دیرینه دارد در برگردان آن به فارسی نه تنها روح کلی اثر منتقل میشود که بسیاری از ظرافتهای زبان نیز قابل انتقال است.
این ویژگی به خواننده فارسی زبان این امکان را میدهد که ترجمه شعر کردی را با فاصله کمتری از زبان اصلی بخواند بر این بیفزایید قرابت نژادی قومی و فرهنگی دیر سال دو ملت را شعر کردی بهطور عام و شعر شیرکو به صورت خاص منبع بکری است برای شاعران و خوانندگان ایرانی:
باران را به خانهام دعوت کردم / آمد، ماند، و رفت، / شاخه گلی برایم جا گذاشته بود / آفتاب را به خانهام دعوت کردم / آمد، ماند و رفت/ آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود / درخت را به خانهام دعوت کردم/ آمد، ماند، و رفت / شانه سبزی برایم جا گذاشته بود. / تو را به خانهام دعوت کردم / آمدی / و با من بودی /وقت بازگشت گل و آینه و شانه را با خود بردی/ و برای من شعری زیبا / جا گذاشتی / و من کامل شدم.
پانوشتها:
1- شاعر نامدار کرد
2- کوهی در کردستان عراق
3- شاعر ملی کرد
4- روستایی در اربیل عراق که توسط صدام ویران شد
5- شهر مرزی حلبچه که در بمباران شیمیایی سال 66 توسط رژیم بعث 5000 نفر از ساکنانش کشته شدند
دکتر بهروز یاسمی / عضو هیات دانشگاه
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....