زندانی سابق، داستان زندگی‌اش را قبل و بعد از دوران محکومیت توضیح می‌دهد

عهد بستم خلاف نکنم

سعید‌ ـ م، مردی است که در بیست و دو سالگی به زندان افتاد و یک سال را به جرم سرقت در حبس ماند، اما بعد از آن دیگر هیچ کار خلافی انجام نداد و اکنون که 11 سال از آن زمان می‌گذرد، می‌گوید از زندانی‌شدن‌اش احساس رضایت می‌کند.
کد خبر: ۵۹۲۲۷۶

سعید توضیح می‌دهد: «بعد از این که از سربازی برگشتم به پدرم گفتم برایم یک ماشین بگیرد تا مسافرکشی کنم، اما او پول به اندازه کافی نداشت، خودم هم هیچ کار دیگری گیرم نیامد تا این که یکی از دوستانم پیشنهاد سرقت داد. او در یک کارگاه طلاسازی کار می‌کرد، اما اخراجش کرده بودند. او گفت می‌توانیم از آنجا پول زیادی گیر بیاوریم من که دنبال راهی بودم تا ماشین بخرم، قبول کردم، راستش می‌خواستم زودتر کارهایم را درست کنم تا بتوانم به خواستگاری دختری بروم که دوستش داشتم. مادر و پدرم هم این را می‌دانستند خانواده آن دختر هم در جریان بودند، اما آن سرقت همه برنامه‌های زندگی‌ام را بر هم زد. می‌خواستم کاری کنم تا جلو بیفتم، اما بدتر عقب ماندم.»

سعید چهار روز بعد از دزدی دستگیر شد و به زندان افتاد. او می‌گوید: «پدر و مادرم وقتی شنیدند چه کار کرده‌ام شوکه شدند. اول باور نکردند خیال می‌کردند برایم پاپوش درست کرده‌اند، اما خودم همه حقیقت را گفتم. راستش اول برخورد سرد و بدی داشتند، اما بعداز مدتی آشتی کردیم.»

زندانی سابق درباره دوران محکومیتش چنین می‌گوید: «زندان خیلی تجربه بدی بود. خیلی سختی کشیدم، بیشتر از همه برخورد خود زندانیان با من بد بود. من به سختی کشیدن عادت نداشتم و همیشه در خانه‌مان همه چیز برایم مهیا بود از خوراک بگیر تا چیزهای دیگر فقط کمی مشکل مالی داشتیم. وقتی به زندان افتادم تازه دیدم بعضی مردم چه زندگی‌های فجیعی دارند. همان موقع پیش خودم گفتم اگر دوباره خواستم خلاف کنم پای خودم را قطع می‌کنم. نمی‌خواستم به حال و روز آنها بیفتم.»

سعید یک سال بعد از زندان آزاد شد. او که قبلا نتوانسته بود شغلی پیدا کند، می‌گوید بعد از آزادی شرایط سختی را پیش روی خودش دید: «این دفعه واقعا دیگر هیچ امیدی نداشتم. هیچ کس به یک سارق سابقه‌دار کار نمی‌دهد. مدت زیادی بیکار بودم تا این ‌که بالاخره پدرم ماشین را خرید. او از اداره‌اش وام گرفته بود و با آن پیکان مدل پایینی را خرید و من شروع به مسافرکشی کردم. از صبح تا شب کار می‌کردم طوری که گاهی وقت‌ها مادرم نگرانم می‌شد. حتی یک بار به خاطر این‌ که خیلی لاغر شده بودم خیال کرد معتاد هستم و تا سه روز اجازه نداد از خانه بیرون بروم تا این ‌که خیالش راحت شد.»

سعید با همان خودروی مدل پایین کار می‌کرد تا هم اقساط پدرش را بپردازد و هم برای خودش سرمایه‌ای فراهم کند. او می‌گوید: «تلخ‌ترین خاطره‌ام این است که یک روز همان دختری را که دوستش داشتم به طور اتفاقی به عنوان مسافر سوار کردم و فهمیدم در مدتی که زندان بودم با پسر دیگری نامزد کرده است. از شنیدن این حرف آنقدر حالم بد شد که دو روز از خانه بیرون نرفتم، اما هیچ غمی نیست که از بین نرود و من هم کم‌کم با موضوع کنار آمدم و الان هم همسری دارم که از بودن در کنارش احساس خوشبختی می‌کنم.»

سعید می‌گوید: «من هنوز هم با ماشین کار می‌کنم یعنی هیچ وقت فرصت بهتری گیرم نیامد، اما خدا را شکر از زندگی‌ام راضی هستم. سه سال بعد از آزادی با همسرم آشنا شدم. او قبلا عقد کرده، اما قبل از عروسی شوهرش از کوه پرت شده و فوت کرده بود. با خانواده‌ام صحبت کردم و آنها هم راضی شدند و به خواستگاری رفتیم. بعد هم همه کارها خود به خود درست شد و من خانه‌ای را در فردیس کرج اجاره کردم. هنوز هم در همان منطقه زندگی می‌کنیم و مستاجر هستیم، اما گله‌ای ندارم و چرخ زندگی‌ام می‌چرخد و الان همه هوش و حواسم به دو بچه‌ام است. یک پسر دارم و یک دختر که خیلی هم از آنها راضی هستم.»

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها