حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در خیابانهای شهر راه میافتیم و کمی بعد در محلهای جلوی یک چایخانه توقف میکنیم. روی صندلیهای بیرون چایخانه مینشینیم. حوسین وارد بقالی کناری شده و چند دقیقه بعد با یک ده لیرایی و دو بسته بیسکویت از مغازه بیرون میآید. بیسکویتها را به من میدهد، به کولهام اشاره میکند و میگوید: «برای توی راه.» صاحب چایخانه با سینی چای بیرون آمده و کنارمان مینشیند. حوسین ماجرای دختر یازار ایرانی را که پولش تمام شده، برایش تعریف میکند و دربارهاش حرف میزنند. آقای میانسال قهوهچی چشم از من برنمیدارد و من لبخند از روی صورتم کنار نمیرود. یک 20 لیرایی روی پولها میگذارد. متین دست توی جیبش میکند و او هم یک 20 لیرایی دیگر روی میز میگذارد. مشتریهای میز بغل با پنج و ده لیراییهایشان از جا بلند میشوند و هنوز چیزی نشده هفتاد، هشتاد لیرا جمع شده و چند تایی از دوستان رفقای پلیسم را هم دیدهام.
یک ساعتی از آغاز گلریزان گذشته و نزدیک به 200 لیرا جمع شده است. متین میگوید: «این هم از پول بلیتت!»
حالا که اینها را مینویسم در خانه پلیس حوسین هستم. یک آپارتمان سه طبقه در حاشیه شهر که ساخت و سازش هنوز تمام نشده، حیاط خاکی و نمای آجری ساختمان بدون پوشش رها شده است. زن و پسربچه حوسین به همراه مادر زن پیر و مهربان، خواهر زن و دختر بچه چهار پنج سالهاش در حیاط پای بساط منقل و آتش نشستهاند. یک سینی بزرگ بادمجان و فلفل سبزهای کبابی شده جلوی مادربزرگ است و او با تکهای مقوا بادمجانهای روی آتش را باد میزند.
پلیسها میروند که به کار و بار پلیسیشان برسند. متین میگوید: «ساعت یک برمیگردیم.» بعد هم قیافه جدی به خودش میگیرد و میگوید: «مراقب باش و برای هر کاری فقط با پلیس تماس بگیر. شمارهاش 155 است.»
زن حوسین از من میخواهد همراهش بروم. از پلههای تنگ و باریک آپارتمان بالا میرویم. روی همه پلهها گلدانهای کوچک و بزرگی قرار دادهاند که راه را تنگتر و عبور را دشوارتر میکند. برایم جالب است که بدانم حوسین هر روز این همه پله را با چه زحمتی بالا و پایین میرود. از آنجا که او عضو واقعا چاق ون دو نفرهشان است.
در آشپزخانه مینشینیم و خانم چای دم میکند. من سر و صورتم را آب میزنم و به سر میز برمیگردم. در حالی که چای میخورم او برایم تخممرغ نیمرو میکند. انگلیسی نمیداند، اما باهوش است و حرفهایم را بیهیچ دلیل روشنی میفهمد و به ترکی جوابم را میدهد. بدون آن که از من پرسیده باشد مطمئن است که حرفهایش را میفهمم. ناامیدش نمیکنم. در حالی که من نیمرویم را میخورم او از داخل کابینت پاکت سیگاری بیرون میآورد و میگوید: «آمّان حوسین نمیداند که سیگار میکشم.» میگویم: «آهان. بله. حواسم هست.»
بعد از غذا به اتاق تلویزیون برمیگردیم. من مشغول نوشتن هستم و تلویزیون برنامه آشپزی دارد. اردم مشقهایش را مینویسد و در همین حال است که خانم خانه با یک لیف بافتنی و یک بطری شامپو از راه میرسد. آنها را به سمتم میگیرد و من فکر میکنم: «چقدر به نظرش کثیف و حمام نرفته آمده باشم خوب است؟» پلیسها ساعت 12و30دقیقه برمیگردند. با اردم و خانم میرویم تا آنها را دم مدرسه پیاده کنیم و خودمان را به ترمینال برسانیم. کولهام را در صندوق کناری اتوبوس میگذارم و پیش بقیه برمیگردم. حوسین و متین و چندتایی از رانندهها کنار ماشین مشغول صحبتاند. حوسین دارد ماجرای گلریزان را برایشان تعریف میکند. همهشان به اتفاق میگویند که کار خداپسندانهای کرده و خدا اجرش را خواهد داد. از این که باعث و بانی این اجر بودهام خوشحالم. متین میگوید: «ناهار و شامت را هم با رانندهها در رستورانهای بین راه بخور. حالا هم بگو ببینم شماره پلیس چند بود؟» بلافاصله جواب میدهم: «وان فایو فایو» با خنده میگوید: «آفرین» و بعد دوباره همان قیافه جدی را به خودش میگیرد و میگوید: «be careful» .
ساغر فروتن
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....