پیام​های​کوتاه

* کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام) ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۵۹۱۶۵۰

نسیم، 17 ساله از مریخ: آقا من یه مدتی رفته بودم؛ به هزار و یک تا دلیل! ولی مهمترینش این بود که متنای دوستان رو که می‌دیدم اعتماد به نفسم می‌رفت زیر خط فقر. دیگه خجالت کشیدم گفتم تا هُلم ندادن خودم برم. جدی جدی متنای بعضی بچه‌ها رو که می‌بینم می‌گم ما کجا اینا کجا. اصلا قابل مقایسه نیستن. بعد دیدم دلم واسه دیدن اسمم تو صفحة بروبچ و بودن تو این چاردیواری دوستان خیلی تنگه، تصمیم گرفتم برگردم! حالا از همة اینا گذشته، امکانش هست به ما هم یه جای کوچیک بین خودتون بدید؟ (راستی دلم واسه چسب زخم و متناش خیلی تنگ شده. چرا یه مدته ازش خبری نیست؟).

محمد حسین، 16 ساله از نصف جهون: پاسی تو که آخرش نگفتی مردی، زنی، مال کدوم دورة زمین‌شناسی هسی (سنئوزوئیک، پرکامبرین، پالوئوزوئیک؟) پس حداقل بگو طرفدار کدوم تیمی؟ (بگی تیم ملی کشتمت)!

اِمممم... پای خین‌وخین‌ریزی اومد وسط، سواله سخ شد!! امممم! اگه بگم «ورزشکااااراااان، دلااااوراااان» کلهم اجمعین‌هاااا... حل‌لِه؟ دیگه تیم ملی رو هم نگفتم که بهونه بیفته دستت جرأت نکنم از خونه بیام بیرون! (فقط در همین حد ورزشی‌ام که خودم برم ورزش و نرمش! وگرنه حتی نمی‌دونم قرمز کدومه آبی کیه؟ یه نگاه کن ببین تیم سفید گل‌منگلی نداریم طرفدارش بشم؟!)

فاطمه قائد رحمتی: دیدم آسمان را که آرام بود، زمین که زیر پایم سبز و هموار می‌شد، خورشیدی که لبخند می‌زد درست مثل خورشید توی نقاشیهایمان. یک مادر و یک پدر و یک بچه در کنار یک خانه با چراغی روشن که از بیرون دیوار هم نورش پیدا بود. چه روزی نویی بود آن روز که من یک بار دیگر با چشم کودکانه‌ام دیدم. دویدم و دست مادرم را محکم، و با بوسه‌ای بر آن چسبیدم.

پری از شهرستان صحنه: ماتم از این‌که فراموشی مرا هم درگیر کرده. یادت می‌آید؟ گفتم چرا فراموشم کردی؟ (پشت دستم را گاز می‌گیرم) سرم شلوغ بود و بعد از مدتها که آمدی قرارمان فراموشم شد! ای وای، به خدا سرم شلوغ بود. (خورزوخان وجودم: فک کردی تا ابد به یادت بیدم؟ ها؟!)

تنهای تن‌ها از خرم‌آباد: آواره شده‌ام؛ دقیقه‌ها و روزها و ماههاست. نه! حسابش به سال هم رسیده. سالهاست که آواره شده‌ام. پریشانم، گم شده‌ام، این سرگشتگی و آوارگی من سببش تو هستی. ببین چقدر پریشان پریشانی تو شده‌ام. ببین چقدر شبیه تو شده‌ام. من از تمام تو در این سالها فقط پریشانی‌ات را دیده‌ام. ببین! راه رفتنم را هم شبیه تو کرده‌ام[...].

نکن همچی کاری! راه رفتن خودت رو هم فراموش می‌کنی، بعد که شکست عشقی خوردی کلی باس تمرین کنی دوباره که راه رفتن بیاموزی کسی هم نیس که دستتُ بگیره پابه‌پا ببره تا شیوة راه رفتن آموزه!

رُهام: زیستن با پرواز! روی کوهسارانی که چشمه‌ها از حقیقت سرچشمه دارند و گیاهان از باور می‌رویند و هوا پاک است! فرود هر روزت روی صخره‌ای است که با هدایت سروش صیقل خورده! در سرزمینی که آسمان چشمان توست وقتی آفتاب را پلک می‌زنی![...]

ف. متولد ماه مهر: [...]یاری دستان سردِ غریبه‌ای به نام «پترس» را نمی‌خواهم. در انتظار دستان پر مهر انسانهایی هستم از جنس فریادهای «نیما»، آدمهایی به مهربانی شعر «سهراب»، به سخاوت «دهقان فداکار»، و به پاکی «حسنک» کتابهای شیرین دبستانم[...].

برتینا، 21 ساله از تهران: بعضی وقتها، بعضی چیزها غیر قابل برگشتند. اگر بخواهی آنها را دوباره به دست بیاوری زمان لازم را نداری، یا مثل اول نمی‌شوند. داشتن سلامتی، دوست، عشق، پدر و مادر و... [جزو آنهاست، در حالی که] کوچکترین اهمیتی به آنها نمی‌دهی. [آنها] گنجینة پنهان تواند. دیدت را به زندگی تغییر بده و این‌قدر سکه روی هم نگذار.

گل سرخ از بهبهان: وابستگیها را رها کنید. منشأ تمامی مشکلاتتان، وابستگیهای شماست. سعی کنید ذهنی داشته باشید که پذیرای همه چیز است اما به چیزی وابسته و متکی نیست[...]

زهرا- ر: آهای وایسا. دِ وایسا. مگه نمی‌گم گلوم گرفت. وایسا. یعنی همین جوری باید بدوم دنبالت تا آخر عمرم؟ آخه نامردیه که! آره این طوریه دادا. حالا که این طوریه، شده نفسم بگیره و بخورم زمین و زمین رو ببوسم، انقد سریع میام که بالاخره یه جا ازت جلو بزنم. اون وقته که جلوم لُنگ بندازی دنیا خان (منظورم از دنیا، جهان و زندگیه).

دختر تنها: [...]ممنونم که هستین. دوشنبه‌ها تنها روزای شاد زندگیم شده.

منم از شما ممنونم (با کره و مربا تازه‌ش!) که هستین، چه به اسم نویسندة بروبچ، چه در مقام خواننده‌ش. شاد باشی همیشه.

قنبر یوسفی از آمل: بدان یک روز در این آگهیها/ بگیرد این خبر هم جای خود را/ کلاس شعر تضمینی که رفتند/ همه شاعر شوند ای قنبر آقا!

ای قنبر آقای عزیز! ای شاعر! اگه می‌خوای شعر بفرستی، بفرست؛ نه تنها استقبال می‌کنیم، کلی هم التماس می‌کنیم (بدون این‌که گوشات ببُریم بذاریم کف دستت!) ولی برای چاپ، فقط به یه جا بفرستشون (مجبور شدم اونای دیگه به اون قشنگی رو بذارم کنار).

هیچ: خیلی خوشحالم یکی هست که هر چی رو دوست داریم بهش پیامک بدیم.

من که خوشحال‌ترم! هم تو هستی هم بقیه که هر چی رو دوس دارن به‌م پیامک می‌دن.

جعفر- م از قم: از ظاهر آدما نمی‌شه در موردشون قضاوت کرد؛ هر چند در بعضی مواردم بزنی به هدف، ولی بازم یه وقتایی ممکنه تیرت به خطا بره اما این از قطعیاته: خیلی از آدما خیلی بیشتر از اونی که به نظر میان عاقلن! خیلی از آدمام خیلی بیشتر از اونی که به نظر میان احمقن! البته همه اینا به شرط اینه که اصلا چیزی به نظر آدم بیاد! چون اگه نیاد همون بهتر که ساکت باشه!

ساغر 1: نوشتن هم حس می‌خواد، فکر و دل می‌خواد ولی برام نه فکری مونده نه دلی[...]

هیچ غصه نخور... ببین وقتی حسش رو نداری و فکر و دلی نمونده، چشمی برات مونده که خواننده باشی؟ شاید کم‌کم حس و فکرت هم برگشتن.

فسقلی شیطون: خیلی واقعا که! دیگه باهات قهرم. قهرم، قهرم، قهرم! دلیلش رو خودمم نمی‌دونم فقط امروز هوس کرده بودم با یکی قهر کنم گفتم کی بهتر از حسامی که دوباره زودی میام باهاش آشتی می‌کنم. البته ناگفته نمونه من امروز یه کم تب دارم!

همون! تب داری! تو حالت خوب شه، قهر چیه؟ اصاً خودم وردنه می‌دم دستت بزنی نفله شیم بچسبیم زمین!

سایه از نوشهر: بی‌تو هوای دلم سرد و توفانی‌ست/ نیمکت خیال و رؤیایم از تو خالی‌ست/ ببین هر روز دست به دامان پنجره‌ها می‌شوم/ کوچه فریاد می‌زند: کافی‌ست/ نگاه خیرة تو دلگرمی نیست.

آخرش یه کاری کردی که صدای کوچه هم دراومد!

پرستو 18 ساله از لنگرود: من اولین باره که با صفحة پیامکاتون آشنا شدم. همین که خوندم پیامکا رو دلم برا پاسخگو سوخت. چرا انقد همه اذیتت می‌کنن؟ چیکار کردی باهاشون که همه سر تو داد می‌زنن؟!

هعی... هعی! دل مامان‌بزرگم که هیچ، دل ده تا به قول مامان‌بزرگم «همسادة» اون‌ورتر هم کباب شد!

هستی 93: بغضهایم را در گلو پنهان کردم تا اشکهایم را نامحرمان نبینند ولی بی‌انصاف زمین زیر پایم را خالی کرد و گفت: گریه کن تا اشک ریختن فراموشت نشود.

من جای تو باشم یه دهن‌کجی می‌کنم بهش دو تا زبونم درمی‌آرم می‌گم: فوت‌تی‌ناااا... می‌خندم تا اشک و غم زودتر از همه چیز فراموش شه.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها