حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پلکهایم را روی هم میگذارم. سکوت میکنم... تا پاهای خسته و بیرمق من بماند و آغوش نوازشگر موج.
فروزان
آففرین. هر بار داری از نوپایی بیشتر درمیای و فروزانتر میشی. هَویجور برو جلو که داری خوب قدم میذاری رو پلهها.
نگهدار
آنقدر اینجا ایستادهام و سررشته را نگه داشتهام که علف زیر پایم سبز شده است. لااقل برای بهدر کردن سیزدهت بیا!
احسان از اهواز
کوزهشکسته
1-بیزارم از تمام تنهاییهایی که ما را اصلاً تنها نمیگذارند.
2-جراح قلب همه چیز را میداند، هم تپش قلب را، هم تمامیِ مویرگها را. تنها مشکل اینجاست که توانِ جراحیِ قلب خود را ندارد!
شادی اکبری
پس دیگه چرا میگی جراح؟ یه پا کوزهگره که کوزه شکسته خودش رو هم گرفته دستش!
یاد ایام
امروز توی ستون «کتاب کوچولو»ی خانة کودک، کتاب شنگول و منگول رو که دیدم یادم افتاد یکی از بزرگترین دغدغههای بچگیم اثبات دختر بودن حبة انگور بود!
(به داداشم که گفتم، گفت: «مگه دختر بود؟! نخیرم پسر بود!» جالبهها! من فکر میکردم بزرگ شدیم. مث اینکه کودک درونمون حالا حالاها خیال مردن نداره!)
صبا، 18 ساله
پشیمانی
گاهی اوقات به حماقتهایم در زندگی فکر میکنم. حماقتهایی که هرگز قابل جبران نیستند. مثلا زمانی که برای تماشای برنامة مورد علاقهات تا ساعت 2 بیدار بمانی و صبح برای امتحان زبان فارسی متوجه خودکشی ساعت زنگدار نشوی! آنگاه میفهمی چقدر سوزناک است فیزیک و زیست و شیمی را با نمرة 18 و 19 پاس کنی و زبان فارسی [به آن آسانی] را نگه داری برای
شهریور!
مهتا
بیخبری
عشق من به تن تو زار میزند؛ بیا کمی برایت تنگش کنم. باور کن خیاط ماهری شدهام از بس این روزها لباس تنهایی برای خودم دوختم و تنم کردم... اما پیرهن جداییات بدجور به قامتم گشاد است؛ آخر با هیچ وصلهای به تنم نمیچسبد.
رضوان
شکر نریز
1-توی این کافه نشستهم تک و تنها، و دارم به آدمهای اطرافم نگاه میکنم. یعنی نه، اونها دارند به من نگاه میکنند. یک نفر از در وارد میشه و میپرسه اینجا جای کسیه؟ من در جواب میگم: نه! نیست. یعنی،دیگه نیست.
2-این بوی عطری که میاد، بهم میگه تو اینجا بودی و نگاههای بقیه یادم میاره سرت داد زدم. تو از تلخی این قهوه گفتی و اینکه زندگیمون میتونه دیگه اینقدر تلخ نباشه. همون موقع بود که میون حرفات پریدم و گفتم: بسه دیگه، شکر نریز، من قهوهم رو تلخ میخورم.
پیمان مجیدی معین
عاشق یا دیوانه؟
آنقدر عاشقم که چیزی جز تو نمیبینم، نمیخواهم و نمیشناسم. آنقدر مستانه عاشقت هستم که همه مرا دیوانه میخوانند؛ دیوانهای بیآزارم که تنها در نبودنت رم میکنم، همه چیز را نابود میکنم و به هیچکس و هیچ چیز رحم ندارم. خودم هم از خودم میهراسم!
در نبودنت همه از من فرار میکنند؛ همه تنها وقتی تو هستی مرا آدم میخوانند. دیگر تحمل شنیدن لقبم را ندارم. کی باز میگردی تا دوباره آدم شوم؟
پریسا امیری
آقاجون، هر کی هستی دستم به دامنت، این انگار خطریههاااا... سرِ جدّت، جاااان من، این تن بمیره، زودی برگرد! بذا همهمون آدم باشیم!
مشاجره عبید و فردوسی
وقتی که نمکدان میشویم و مثل برف بر مردم نمک میباریم، وقتی که کوه نمک میشویم و گولهگوله نمک میریزیم، وقتی «جنبه» مردم را حسابی نمکپاشی میکنیم، حواسمان به زخمهای دلهایشان باشد... نمک روی زخم بدجور میسوزاند؛ دلها را نسوزانیم.
زهرا محمدی از خرمآباد
رستم و سهراب اومدهن دم روزنامه بست نشستهن میگن تا نپرسی ازش وقتی که خنجر میشویم و چون آذرخش بر جان دیگران فرود میآییم، آنگاه تکلیف چیست... از اینجا تکون نمیخوریم که هیچ، تکونتکونم نمیخوریم! (نِمدونم دیگه... خودت پاشو برو جوابشون رو بده که معلوم نیس قدم بعدیشون چی باشه!)
یک پرده به آخر
تکلیفت را با خودت روشن کن. آخر، انسانهایی که تناقضات زیادی دارند، خطرناکترین و بیهویتترین انسانها هستند. خاطره وقتی خاطره است که در ذهنت باشد، چیزهایی که یادت نیست دیگر خاطره نیست؛ حتی اگر اتفاق افتاده باشد. فردیت تو حافظهات است. بنابراین، تو دو راه داری؛ یا حافظهات را نابود کن یا به تاریخ انقضای خاطراتت دل ببند.
وقتی روانت در حالی نابودیست، به جسمت سخت بگیر. مرهمش همین است. وقتی در صحنة جهان مشغول بازی هستی، به کارگردان شک کن. شاید او نمیخواهد تو سوپراستار شوی. حتی اگر شده فیلمنامه را دوبارهخوانی کن. فرقی نمیکند در لوموند مقاله مینویسی یا به این صفحه پیامک میدهی. ارزش هر انسان به هدفهایی است که در سر دارد. انسانهای بزرگ، هدفهای بزرگ دارند و بزرگ میمانند حتی اگر به هدفهایشان نرسند. انسانهای کوچک هدفهای کوچکی دارند و کوچک میمانند حتی اگر به هدفهایشان برسند.
امید، بچه بیسوچن ساله از کرج
تصمیم صغرا
میدونست طرفش اعتیاد داره و تقریباً هم مطمئن بود باهاش خوشبخت نمیشه، اما با خودش گفته بود: من میتونم درستش کنم و زندگی رو شروع کرده بود. نتونست متأسفانه. با وجود یه بچه، آخرش ناچار به جدایی شده بود و فهمیده بود که نه! خیلی از اتفاقا ناشی از تصمیمای نابجاست که بدبختی آدم رو به دنبال داره.
چرا ما آدما بعضی وقتا کاری میکنیم که تا آخر عمر باید چوبش رو بخوریم؟
جوجه تیغی
سوال مطروحه: واقعا چرا؟ هر کی جواب بهتری داد، نونش تو روغنه! میگی نه؟ امتحان کن.
نقش بدتر: داییناصر غارنشین!
1-خیلی وقت است لب به هیچ چیز نزدهام. اشتها ندارم. آنقدر رودست خوردهام که از همه چیز سیر شدهام.
2-به جشنوارة فیلم قلب من خوش آمدی. تو برندة بهترین بازیگر شدی. عالی بود. خیلی خوب نقش عشاق را برایم بازی کردی!
(از لحن «محیا از کرج» خیلی ناراحت شدم. به نظر من اگه کسی از چیزی، کاری، عملی خوشش نمیاد مجبور نیست انجامش بده. این خانوم اگه از صفحه یا [جوابهای] پاسخگو خوشش نمیاد میتونه نخونه. زورش که نکردهن. لزومی نداشت بخواد از چنین واژههایی استفاده کنه. پاسخگو جان اینا انتقاد سازنده نیست. اینا تخریب شخص مقابله؛ ولی جوابت قشنگ بود بهش).
مرجان 21 از اراک
(خودشُ ناراحت نکن قند و نبات مادر! من اگه ندونم مرز انتقاد و تخریب کجاست و دست پنهان استکبار جهانی از آستین کدام... بله...؟ آهان بله! دوستان اشاره میکنن که حالا نمیخواد بیخودی جوگیر بشم!! ولی واس خاطر اینکه یهوخ حناق نگیرم باس ادامه بدم: ...که دیگه باس قلم رو میذاشتم کنار میرفتم پی کاااارم! آخی... خوبه حناق نگرفتم! اما حالا: محیا هم قصد تخریب عمدی نداره. هر چند خیلی از ماها هنو کار داره یاد بگیریم وقتی از رنگ و مدل لباسی، فیلم و نوشتة کارگردان و نویسندهای، مصاحبت و مکالمه با کسی، اصاً راه و روش متفاوت و دیگری خوشمون نمییاد، عوض اینکه بخوایم با غُرغُر کردن بقیه رو مجبور کنیم سلیقههای ما رو به کار ببندن و مث ما فکر و زندگی و نویسندگی کنن و حتی لباس بپوشن، خیلی راحت بریم لباسی با رنگ دیگه و مدلی که دوس داریم رو بپوشیم، فیلم یا نوشتهای با معیارهای مورد پسند خودمون بخریم و ببینیم یا بخونیم، با کسانی مصاحبت کنیم که بیشتر ازشون خوشمون مییاد و روشی رو پیش بگیریم که با سلایق و علایقمون مطابقتره. این طوری میشه که به قول آقای شاعر: چون نیک نظر میکنیم پر خویش در همه چیزای کوچیک و بزرگ دوروبرمون میبینیم: آقای خونه میخواد خانوم خونه رو مث خودش کنه، خانوم باهاش لج میافته و بعد از کلی جر و بحث، میره بچهها رو عین خودش کنه! بچهها ناراحت میشن و تصمیم میگیرن یه روز هر دو رو مث خودشون کنن و اگه نشد، سر پیری یه حالی بهشون بدن که جوونیاشون بیاد جلو چششون! همگی اهل خونه، از پیر و جوون، همسایه طبقه پایینی و بالایی و کناری رو و... خلااااصه... کلهم اجمعین مدام در حال زیر سوال بردن و گیر دادن به همدیگه میشیم و یهو به خودمون مییایم و میبینیم چی شده؟ دیگه ارائه بلیت نشانه شخصیت نیس، نشانه مقدار احصاب طرفه!! ولی درست میشه کمکم. نگران نباش. آخه خود منم از دوره دایناسورا و غارنشینی و آدمخواری اومدهم و خودم دیدهم که میگم! باور نداری؟ کور شم اگه دروغ میگم!)
شاهد سوم
امشب باز خیالت به سراغم آمد. هر چه ازش فاصله گرفتم بیشتر به من نزدیک شد. کاش میدانستی نه تنها نبودنت، بلکه خیالت هم آزارم میدهد. باور نداری؟ بیا تنها شاهدم [را بنگر] که بالش زیر سرم [است] و هر شب از خیالت خیس.
متولد 67
دقیانوس
آیا فقط پوشیدن یک لباس نشاندهندة تمام طرز تفکر من است؟ (منظورم مد و رنگ نیستا، اون تیپی رو میگم که با دیدنش میگید فلانی حتماً هنرمنده یا تحصیلکردهس، یا بیسواده یا...) فقط به گذشتهمان نگاه کنیم... چند بار پیش از پرسیدن درباره تازهوارد حوزة دیدمان و آشنایی با او از راه صحبت تنها، با نگاه به سرتاپایش قضاوت کردهایم و همان اول کار او را در دستهبندیهای قدیمی ذهنمان قرار دادهایم؟ (توقع نابجا هم از همینجا شروع میشه). باور کنیم زمانه، ارتباطات و آدمها، آنقدر پیچیده شدهاند که لباس، معیار نخنمایی برای سنجش انسانها [شده] است.
فاطمه قائدرحمتی
آخرِ بدبیاری
عجب حکایتی داریم ما! کلی زور زدم پیامم چاپ بشه، چاپ که شد به هر کی نشون دادم هیچکس باورش نشد اون مال منه! طوری که کمکم خودمم داره باورم میشه اون من نبودم!!
مامانم هم از این ور کچلم کرده: «درس بخون! کنکور قبول نشی شیرمُ حلالت نمیکنم»!
علیرضا 7 از همین دور و بر
اِوا! زیاد جوش نزنی یهوخ؛ یهو میزنه هم کچل میشی هم کنکور قبول نمیشی، حالا بیا و درستش کن!
سرقت ادبی
تمام صفحات فرهنگ لغتم رو زیرورو کردم معنی گذشت پیدا نشد! گمش کردم؟ نه! یادم اومد... آخرین بار با خودت بردی!
زهرا، 27 ساله از گرگان
کشفنشدهها
چند تا از بدیهیات فراموش شده: 1-بجز افراد و دانشمندان مشهوری که میشناسیم، افراد و دانشمندان گمنامی هم وجود دارند که نمیشناسیمشون. بهتر نیس اونا رو توی اینترنت سرچ کنیم؟ 2-بجز علوم کشفشده، علومی هم وجود دارند که پایه و اساس علوم کشفشدهاند ولی هنوز کشف نشدهاند!
عجب دانشمند کشفنشدهایام من!
پری از شهرستان صحنه
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....