تخم‌مرغ عسلی

یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده سبز و خرم، پیرزن و پیرمردی در یک خانه کوچک، ولی باصفا زندگی می‌کردند. آنها چند تا بچه داشتند که هر سال در ماه مبارک رمضان چند روز را همراه همسر و فرزندانشان به خانه مادر و پدرشان می‌آمدند.
کد خبر: ۵۸۳۹۰۰

ارسلان یکی از نوه‌ها بود و از همه بچه‌ها شیطون‌تر، ولی دوست‌داشتنی بود.

پدربزرگ چند مرغ داشت که تخم می‌گذاشتند و پیرمرد تخم‌مرغ‌ها را جمع و عسلی می‌کرد و سر سفره افطار به هر کس که روزه بود یک تخم‌مرغ عسلی می‌داد.

آن شب هم تمام بچه‌ها سر سفره افطار نشسته و منتظر شنیدن صدای اذان از مسجد دهکده بودند. با الله‌اکبر اذان همه مشغول دعا کردن و خوردن شدند. مادربزرگ هم تخم‌مرغ‌های عسلی را که برای بچه‌هایش آماده کرده بود​ به آنها می‌داد.

ارسلان با این که روزه نبود ولی با شیطنت دو تا تخم‌مرغ عسلی خورد! فردای آن شب همه برای اذان سحر و خوردن سحری بیدار شدند، اما فقط ارسلان بود که بیدار نشد و خوابید. ارسلان تمام روز را یواشکی به خوردن مشغول بود و موقع افطار هم مثل همه روزه‌داران نشست و افطاری خورد. پدربزرگ که متوجه قضیه شده بود، به ارسلان گفت: ارسلان تو امروز نمی‌توانی تخم‌مرغ عسلی بخوری چون دیروز دو تا خوردی. بنابراین سهم امروزت را دیروز خوردی.

ارسلان گفت: آخه پدربزرگ پس الان چی بخورم.

پدربزرگ گفت: از صبح همه چی خوردی؛ الان نوبت خوراک روزه‌داران است.

ارسلان گفت: پدربزرگ من هم روزه‌ام... .

پدربزرگ گفت: من که فکر نمی‌کنم چون یک روزه‌دار قبل از این که دلش را از غذا پاک کند قلبش را از دروغ پاک می‌کند.

ارسلان سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: من دروغ نمی‌گم.

پدربزرگ ادامه داد: دروغ گفتن مادر تمام گناه‌هاست. یک دروغ می‌گویی و برای این که دروغت معلوم نشود مجبور می‌شوی دروغ دیگری هم بگویی و همین طور گناهانت سنگین و سنگین‌تر می‌شود پسرم.

و بعد رو کرد به تمام بچه‌هایش و گفت: ماه رمضان تنها نخوردن غذا نیست، بلکه انجام ندادن گناه است و باید قلب و روحتان را پاک کنید، یک روزه‌دار باید تمام اعضای بدنش از دهان گرفته تا دست و پاهایش روزه باشد. یعنی از دهانش حرف‌های بد خارج نشود، با دستش دزدی نکند، با پایش قدم بد و ظالمانه برندارد و حتی فکر‌های بد و فریبکارانه نکند. بچه‌ها یک ماه فرصت دارید تا خودتان را پاک کنید و بدنتان را سالم کنید. وقت نیست. خدای بزرگ شاهد و ناظر تمام اعمال ماست و حتی کوچک‌ترین کارها هم از نظر خداوند پنهان نمی‌ماند.

ارسلان با شنیدن صحبت‌های پدربزرگ خیلی ناراحت و خجالت‌زده شد و از اتاق بیرون رفت و گوشه‌ای نشست و گریه کرد و از خدا بخشش خواست و به خودش قول داد که هرگز دروغ نگوید.

همان موقع پدربزرگ آمد و یک تخم‌مرغ عسلی به ارسلان داد و گفت بیا ارسلان این سهم امشبت.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها