پیام​های​کوتاه

کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام) ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۵۷۷۶۱۸

شب جنگلبان: [...]اگه به یاد پاسخگوی مهربون و تمام دوستای گلم نبودم که باهاشون کم خاطره ندارم، خودم رو نمی‌تونستم ببخشم و [واسه همینم] این نامه رو براتون نوشتم. دلم برای چاردیواری و صفحه بروبچه‌ها و تمام شوق و ذوق خوندن و چاپ شدن نامه‌ها و جوابای پاسخگو و... کلی خاطرات (که گفتنشون بیشتر از 100 کلمه می‌شه) یه ذره شده؛ منم که تابع قاااانون![...].

وااای... چه خوشحالم من اکنون! از خبر قبولیت توی رشته‌ای که دوس داشتی‌هااا! آخه قبلاً از جنگل و جنگلبانی فقط نقاشی می‌کشیدی، الان می‌تونی بری توی خود جنگل و یه گوزن بادپا پیدا کنی بشی جنگلبان جوان و گوزن بادپا! البت، ورژن ایرانیش!

پیمان مجیدی معین: مثل این نیمکت خالی، هیشکی پیشم نمی‌شینه/ از وقتی تو رو ندیدم، هیشکی منُ نمی‌بینه/ مثل این حال و هوایی که بی‌تو تعریفی نداره/ سهم من از شب و احساس پرسه‌های انتظاره/ مثل آوازی که رو لبهای این مسافره/ من تو رو زمزمه کردم خاطره پشت خاطره/ مثل این درختای کاجی که بارون خوردند/ تو ببین خاطره‌هامون منُ تا کجا بردند[...].

پیمان! بیا یه پیمانی با خودت ببند معیَن! اگه می‌خوای ترانه بگی، حتی به شیوة رپ، وزن و قافیه رو خیلی بیشتر از این یاد بگیر (یادت باشه ترانه نویسی موندگار و خفنه که با چرخای موتور شعرش یه رد و اثری روی بال لک لکهای توی آسمون بذاره، نه اونی که به جای پشت بوم آسمون، زیر زمین از این ور به اون ور هی گاز می ده و تکچرخ می زنه!).

عاطفه از رودسر: تلخ نکن بذار که شیرین بشم/ بذار تو دریای دلت پیر بشم/ در انتهای کوچة بهاری/ بیا تا از نگاه تو پر بشم/ همیشه باش میون خاطراتم/ همیشه باش شاید که من سیر بشم/ دستِ منُ میونِ دستات بگیر/ بذار تا من برقِ تو چشمات بشم[...].

مریم: پیامم نطنز نبود؛ تعریفی بود. گفتم اول کارم یه خرده تعریف بیخودی کنم، بعد شلوغ‌بازی کنم. شما هم دلت رو خوش نکن. بقیه خودشون خوبن که این قسمت رو خوب می‌بینن[...]

اگه نطنز بوده، بدان و آگاه باش که فقط آدمای دُورو تعاریف بیخودی می‌کنن! ولی از طنز نگذشته! این سنسورا رو می‌بینی؟ خودکار به پوست موزا و هندونه‌ها حساسن! دیگه خودت فک کن اگه پوست اون موزه، بیخودی باشه، چه ورجه‌وورجه‌ای می‌کنن واسه آلارم و هشدار دادن! (با این حال، ممنون که یادآوری کردی: بقیه خودشون خوبن و منم البته ادعایی خارج از توانم ندارم).

ا.ب. گلشن: هوای برگشتن به سر داشت. می‌خواست برگردد و جبران کند. نمی‌دانست [آیا] می‌تواند. او تو را رنجانده بود. بگذار دوباره تو را در آغوش بگیرد و عشق را در چشمانت جست‌وجو کند. به او فرصتی دوباره بده. بگذار جبران کند. باورش کن. آری شاید این آغاز دوست داشتن دوباره‌ای باشد.

عاطفه شکرگزار: این‌جایی که من رسیده‌م رو می‌بینی؟ سعی کن هیچ وقت به این‌جا نرسی! جایی که آدم دلش می‌سوزه واسه بهایی که به یه آدم می‌داده! لحظه‌ای که مث یه حباب جلوت پوچ می‌شه، این‌جایی که یه آاااه بزرگ می‌شینه تو دلت واسه وقتایی که حتی باهاش همکلام شدی! [...]این روزا واسه جواب سلام دادن هم باید فکر کنی. ببین منُ... ررررد شووو!

سمیرا از اهواز: تصویر لبخندت را قاب کرده‌ام بر دیوار دلم. با هر تپش لبانم پر از خندة تو می‌شود.

محیا ح. از کرج: اسمم رو تو تلگرافخونه دیدم، خشکم زد! فک می‌کردم جای مطلبم وسط صفحه‌س!

آره؟ ولش کن این حسامی رو! یَک آدم بیسوادیه که نگو! تو تلاش کن بهتر بنویسی تا چشش از کاسه درآد بیفته توی دیگ آبگوشت! (اگه نوشته‌ای واقعاً ملاکهای وسط صفحه رو داشته باشه، من خودم مجبورش می‌کنم بذاردش وسط. پ بهتراش رو بنویس و بفرست).

فی‌فی: پاسخگو جون اون نمکی که رو زبونت ریختن یُد هم داره یا نه؟!

بستگی داره از چه زاویه‌ای بهش نگاه کنی این‌ورش یُد داره، اون‌ورش آمونیاک! کناره‌هاش با فسفر آمیخته‌س، وسطش هم عناصر دو رویی بی​کربنات پنتا چرندیات رو تشخیص می‌ده! (خلاصه که، همه‌چی بستگی به مزة غذای جلوی روش داره).

هاشم از بهبهان: گنجشکک جیک‌جیکو، پاهات کوچیک دمت کو؟ کلاغ شیطون، دم تو رو از جا کنده، سر به سرت گذاشته تا روی دمت بخنده. غصه نخور گنجیشکی، تو هنوزم خوشگلی.

بدون نام: خیلی وقته خوانندة صفحة بروبچ هستم. یعنی تنها دوست من و دلخوشی من توی این دنیای بزرگ، خوندن صفحة بروبچه. نمی‌دونم کی هستی ولی هر چی هست حرفات حتی طعنه‌ها و شوخیهات به دل می‌شینه.

لطف داری شوما. از قدیم گفته‌ن دل به دل راه داره، جدیدا می‌گن کانال‌کشی و لوله‌کشی داره. خودم معتقدم به فاز و نول سیمکشی مخچة آدمام وابسته‌س! (یه شوخی می‌کنم دور همی خوش بگذره. بفرما آبدوغ!)

م.م.: روزگار سیلی محکمی روی گونه‌ام نشاند و حالا می‌خندد از جاری شدن اشکم! اما او هم نفهمید اشک من از نبودن توست نه از درد سیلی.

بدون نام: واقعاً کار شما مثل نوری است که راه رو از بیراه نشون می‌ده برا کسی که می‌خواد از راه درست بره. خسته نباشین.

حقیقتاً درمانده نباشین. همین که این‌قد از دریچة لطف نگاه می‌کنین سپاسگزاریم اساااسی (بلکه حتی اسااااچل، پنجا، شص... حالا که رسید به صدتا...!)

شکسته قلب: زندگی از بچگی بهم گذشت رو یاد داد. همیشه از همه چیز و همه کس گذشتم. تا قبل از اومدن تو فکر می‌کردم رقیب ندارم. آخه شاگرد اول بودم اما اصلا معلم خوبی نبود. دیگه دارم کم میارم. برمی‌گردی؟

آیدا آرشی: راستش فقط خواستم از خودم دفاع کنم و بگم من اونقدرها هم بی‌ادب نیستماااا! اونم صرفاً از جهت مزاح کردن گفتم. اما سعی می‌کنم طبع شاعریم رو بالا ببرم که سر جلسه امتحان مثل شما جواب بدم! حالا که معذرت​خواهیم قبوله، بگین که متنهام رو براتون بفرستم!

منم شوخی کردم فقط؛ وگرنه دیگه در این حدّش رو می‌دونم که ادب و عمل آدما به خودشون مربوطه. پ چی شد؟ بفرست که منتظرم. نیازی هم به معذرتخواهی نبود.

حمید از ایلام: عشق، یک واژة غریب است. نمی‌دانم چیست نمی‌دانم از کجا می‌آید و نمی‌دانم چگونه تمام می‌شود. فقط باید عاشق بود تا فهمید.

وا! حمیـــــد! تو دیگه چرا؟ (نکنه اسمت هک شده خبر نداریم؟!) اگه به اینترنت دسترسی داری سرچ کن: هورمون عشق از نظر علمی. از اون همه صفحه‌ای که جلوت می‌ذاره، هر چی بیشتر بخونی، بهتر می‌فهمی چی به چیه و از کجا اومده و چه‌طو شروع یا تموم می‌شه (یعنی اون‌جا دیگه حتی نباس عاشق بود!)

عسل، 15 ساله از محمد شهر کرج: آیدا جان، دلبندم، جواب اون سوال می‌شد فداکاری! بی‌عقلی ویژگی مجنون‌نماهای این دوره‌س (مگه نه آبجی حسامی؟!)

نه عسلِ 15 سالة مادر! در بخش زیادی از عقلانیتها، یه بخش ئوچول‌موچول هم باس برا جنون و نمایش در نظر گرفت وگرنه الان نه ادیسون برق رو کشف کرده بود، نه بل تلفن رو. نویسنده و شاعر و مخترع و مکتشف و حتی انسان در قامت امروزی خودش هم نبود.

سودا از ارومیه: وقتی اسمم رو دیدم از خوشحالی شوکه شدم. نمی‌دونم گریه کنم یا بخندم. تو بگو چه کار کنم؟ (راستی می‌دونستی منبع امیددهی ما چاردیواریا تو هستی؟)

یه نفر بود که دو تا همسایه دعوتش کرده بودن به عروسی و عزا! رفت رو دیوار نشست گفت: خداااا بیااامرزدش ایشال‌لاااا مباااارکش بااااد!! یه تست بزن ببین می‌تونی هم کف بزنی هم اشک بریزی؟! (اون منبع امید رو هم زدی سولاخ پولاخش کردی اصاً! البته ممنون، ولی خب، مُرد بیچاره!)

پیچک: وقتی براتون متن می‌فرستم و مخصوصاً وقتی یه اسمی، اثری، چیزی از من تو صفحه هست، احساس می‌کنم عضو یه خونواده‌ام که همدیگه رو دوست دارن. حس خوبیه؛ بابتش از همة بروبچ ممنونم.

بروبچ رو که نمی‌دونم، ولی از طرف خودم: منم ممنون (بابتِ چی بود اصا؟!! حالا هر چی... کلاً هم بسی مرسی!)

بدون نام: فرداهایم را در بازار بی​حوصلگی به حراج گذاشته‌ام و رؤیاهایم در ارتش بی‌ارادگی می‌سوزند و خاکستر می‌شوند. آرزوهایم را به بهای ناچیز تنبلی، به کلاهبردار فرصت‌طلب زمان فروخته‌ام. لحظه‌هایی که روزی میهمان همیشگی آفتاب بودند در انجماد زندگی بی‌هدفم یخ می‌بندند و افسوس.

هانی از سنندج: اگه می‌شه شما به مخت فشار بیار و به نظری که دادم بیشتر دقت کن. چون من گفتم نظرای تو بی‌نمکه نه مطلبای بچه‌ها. بعدش به نظر من کسانی که شعر یا مطلب می‌فرستن قسمت اصلی این صفحه رو تشکیل می‌دن، نه نظرای شما! (راستی مرسی که اس‌ام‌اسمُ چاپ کردی و جواب دادی. خوشحال شدم. انتظار نداشتم چاپش کنی).

آها... خُ پس مشکل کجاس؟ شما دقت کن و نظرای من رو نخون، عوضش مطالب بروبچ رو فقط بخون (ولی خوشم اومد که به جای احساساتی‌بازی، رویکرد منطقی داشتی واسه جواب دادن. یه آففرین طلبت تا وقتی که بگی دیگه فشار رو از رو مخم وردارم!)

هلاله: من و خواهرم همه‌ش سر مشخصات و مذکر یا مؤنث بودنت بحث می‌کنیم! خواهرم می‌گه حسامی یه مرد 35 ساله و پخته هستش من می‌گم جوونتری. مگه نه؟

بیــــکااااریــــن آخه شومــــاااا؟! این همه مبحث قابل بحث! (دل آدم باس جوون باشه، وگرنه خودم که هنو توی دورة دایناسورا زندگی می‌کنم!)

بیگانة عریان: به کدامین گناه سرنوشت من اینه؟ به کدامین گناه این آدما همه‌ش دل منُ می‌شکنن و حتی به تیکه‌هاش هم رحم نکردند. به کدامین گناه این جوری دربارة من قضاوت می‌کنند؟ چرا تا میام حرف بزنم می‌گن نگو. چرا زندگیم شبیه یه علامت سوال بزرگه؟

شاید چون فقط داری به علامت سواله نگاه می‌کنی بدون این‌که یه علامت تعجب بذاری کنارش و بری دنبال جواب اون سواله و در اومدن از حالت تعجبه!

ناشناس مرموز: تو کاری که بهم مربوط نبود دخالت کردم و یک جواب دندون‌شکن شنیدم. آخه چه کاریه تو کار ملت دخالت کردن؟ چون تمام کاسه‌کوزه‌ها سرمون شکسته می‌شه (آخرشم همه می‌گن مقصر خودتی. می‌خواستی دخالت نکنی).

پری رحمانی از ماسال: یک عمر اسیر بی‌کسی‌ها بودم/ دلواپس تنهایی فردا بودم/ شاید که تو باور نکنی اما من/ از روز تولدم تنها بودم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها