داستان زندگی جوانی که برای دومین بار به زندان افتاد

بعد از آزادی چه کنم؟

نام و تاهل: «کریم ـ م»، مجرد سن: 25 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: حمل مواد مخدر ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۷۶۲۵۷

کریم پنج ساله بود که مادرش را از دست داد. او دو خواهر و یک برادر بزرگ‌تر از خودش داشت و پدر چون از عهده نگهداری بچه‌ها برنمی‌آمد، با زنی دیگر ازدواج کرد. کریم می‌گوید: «نامادری‌ام هم خودش از شوهر اولش دو بچه داشت؛ یک پسر و یک دختر. خانه ما همیشه شلوغ بود. اصلا نمی‌شد هیچ کاری کرد. نه می‌توانستیم درس بخوانیم نه حتی با خیال راحت بخوابیم. پدرم هم عین خیالش نبود. خودش آنقدر گرفتاری داشت که دیگر فرصت نمی‌کرد به حرف‌های ما گوش کند.»

متهم در کلاس دوم راهنمایی ترک تحصیل کرد. او می‌گوید: «درسم خیلی ضعیف بود، بچه شری هم بودم. یک روز در زنگ تفریح با یکی از بچه‌ها دعوا کردم و سرش را شکستم ناظم هم گفت اگر پدرم را نیاورم اخراجم می‌کند. من به پدرم حرفی نزدم و بعد از آن دیگر به مدرسه نرفتم البته بیشتر از دو ماه طول کشید تا پدر و نامادری‌ام فهمیدند بی‌خیال مدرسه شده‌ام. پدرم اولش کمی غر زد، اما دیگر مخالفتی نکرد.»

کریم بعد از ترک‌تحصیل مشغول به کار شد. او می‌گوید: «خیلی کوچک بودم و کاری از دستم برنمی‌آمد. پدرم من را به مغازه یکی از دوستانش برده بود تا آنجا شاگردی کنم. مغازه، سلمانی بود و من کف زمین را جارو می‌کشیدم. برای مشتری‌ها چایی می‌ریختم یا اگر می‌خواستند نوشابه می‌خریدم. خود صاحب مغازه پولی به من نمی‌داد و هر چه گیرم می‌آمد همان انعامی بود که بعضی از مشتری‌ها می‌دادند.»

زندگی کریم به همین منوال گذشت و او چند شغل را تجربه کرد تا این که راهی خدمت سربازی شد. متهم توضیح می‌دهد: «وقتی برگشتم یک تجربه بد با خودم داشتم در دوران خدمت بعضی وقت‌ها با بچه‌ها حشیش می‌کشیدیم و این عادت با من ماند.

شروع‌ آن به این صورت بود که یکی از بچه‌ها گفت می‌خواهند بروند و سیگاری بکشند من هم برای این‌که کم نیاورم با آنها رفتم و خوشم آمد. وقتی از سربازی برگشتم خواهران و برادر تنی‌ام ازدواج کرده و سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند و من در آن خانه تنها بودم یعنی بقیه بودند، اما من کسی را نداشتم که با او حرف بزنم.»

متهم بعد از آن دنبال کار گشت و در کنارش دوستی‌های تازه‌ای را شروع کرد که او را بیش از پیش در باتلاق مواد مخدر فرو برد. او می‌گوید: «خیلی شب‌ها اصلا خانه نمی‌رفتم. این طور بقیه هم راحت‌تر بودند. چند وقتی در یک مغازه لوله‌کشی کار کردم، اما با صاحب مغازه دعوایم شد و بیرون آمدم و بعد از آن شروع کردم به دزدی تا این‌که به زندان افتادم.»

کریم در ادامه داستان زندگی‌اش می‌گوید: «زندانی شدن من برای پدرم اصلا اهمیتی نداشت. او حتی حاضر نبود وقت بگذارد و برایم دنبال رضایت برود. بعد از این که بیرون آمدم دیگر به خانه نرفتم و با چند نفر دیگر در خانه‌ای که پاتوق معتادان بود، زندگی می‌کردم تا این‌که بالاخره برای دومین بار به اتهام حمل مواد مخدر بازداشت شدم و هنوز تکلیفم معلوم نیست. حقیقتش این است که من برای درآوردن خرج‌ زندگی​ام موادفروشی می‌کردم، اما زمان دستگیری مواد زیادی همراهم نبود و فکر نکنم حکم سنگین بگیرم، اما مساله این است که بعد از آزادی چه کار کنم؟ من دوباره باید برگردم به همان پاتوق‌ها و دوباره همین اتفاق‌ها برایم بیفتد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها