طلاق پایان تلاش دو فرد برای حفظ یک رابطه، یک شراکت، یک امید برای تجربههای خوب دوستی و صمیمیت است. این ناامیدی گاه به جدایی عاطفی و ماندن فیزیکی در کنار هم و گاه به جدایی عاطفی ـ فیزیکی میانجامد. آنچه قابل بررسی است رفتار بعدی این زوجها با فرزندان خودشان است که اغلب به شکل جایگزین کردن فرزند به جای شریک از دست رفته بروز میکند. بچهها به سه شکل در شخصیت والدین ظاهر میشوند؛ اول گروهی که وسیله امنیت و آرامش والدین را تامین میکنند. گروه دوم بچههایی هستند که نیازهای عاطفی والدین را تامین میکنند و گروه سوم آنهایی هستند که ناگزیر به اداره خانه میشوند. برای مقابله با فشارهای ناشی از طلاق و مسئولیتهای روز افزونی که پدر یا مادر به تنهایی باید به انجام برسانند بعضی از والدین سعی میکنند بسیاری از نیازهای خود را از طریق بچه برطرف کنند. در این شرایط جابهجایی نقشها صورت میگیرد و فرزندان کار مراقبت از والدین را به عهده میگیرند مثلا به نحو باور نکردنی یک پسر نوجوان از مادر خود مراقبت میکند. با این که این کودکان بیشتر و زودتر از سنشان بزرگ میشوند، اما در دوران بلوغ و بزرگسالی، بازتاب رنجآور جابهجایی نقش را تجربه خواهند کرد. زن و شوهر وقتی مهر، محبت و صمیمیتی را که نسبت به هم داشتند از دست میدهند، سعی میکنند این نیاز را از طریق فرزندان خود تامین کنند و از آنها به عنوان تنها امید زندگیشان نام میبرند و از طریق همین القاب و عناوین معذبکننده فرزندان خود را در تنگنای ایفای نقش یک بزرگسال برای رفع کمبودهای والد قرار میدهند و آنها مجبور میشوند نیازهای عاطفی والدین را که باید از طریق بزرگسال دیگر تامین میشد، برآورده کنند.
تردیدی نیست که داشتن نیازهای عاطفی امری طبیعی و یک احتیاج انسانی و باارزش است ولی اگر به جای یک بزرگسال، بچهها مامور تامین این نیازها شوند آن وقت است که موضوع جنبه خطرناکی پیدا میکند. نیاز به دوستی و صمیمیت را از طریق بچهها تامین کردن، یک نمونه از «در شخصیت والدین ظاهر شدن» است که غالبا برای دختران پیش میآید. نوع دیگری از جابهجایی نقش مادر و فرزند وجود دارد که بیشتر در دختر و پسران نوجوان شاهد هستیم و به این بچههای تازه به بلوغ رسیده، مسئولیتهای والدین در امر تربیت و نگهداری بچههای کوچکتر و انجام دادن کارهای منزل داده میشود. سوال اینجاست که این جابهجایی چه اثرات سوء برای کودکان ایجاد خواهد کرد؟ این اثرات پس از دوران بلوغ و اوایل بزرگسالی بروز میکند و نتیجه آن بزرگسالانی هستند که به جای آن که خدمت و محبتی از والدین دریافت کنند در خدمت آنها قرار میگیرند و چون سراسر زندگیشان در نقش مراقب و مسئول والدین خود بودند توانایی ترک خانواده و تشکیل زندگی مستقل را از دست میدهند و همواره نگران والدین خود میمانند و در صورت تشکیل زندگی مستقل همواره با عذاب وجدان زندگی میکنند. آنها گاهی از بار زیاده از حد مسئولیت دچار افسردگی میشوند و گاه احساس رضایت و سربلندی میکنند و چون در دوران کودکی محبت کافی و در خور سن خود دریافت نکردهاند اکنون اگر کسی بخواهد احتیاجات عاطفی آنها را برآورده کند احساس ناراحتی میکنند. برای آنها نزدیک شدن به شخص دیگر این ترس را به وجود میآورد که مجبور شوند دوباره تعهدات و مسئولیتهای وی را بپذیرند. نیاز طبیعی و بدیهی به عشق، محبت و توجه برای آنها تهدیدکننده است.
رابعه موحد
روانشناس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....