زوج جوان از 10 سال زندگی مشترک فقط 5 سال را کنار هم زندگی کرده‌اند

خط قرمز بر 10 سال رابطه زن و شوهری

ده سال زندگی مشترک و داشتن فرزند هم نتوانست مهتاب و محمد را کنار هم نگه دارد و آنها دیگر حاضر نیستند با هم زندگی کنند و هر دونفرشان دادخواست طلاق را مطرح کرده‌اند تا اختلاف و کشمکش‌های چند ساله را پایان بدهند. آنها بر تصمیم خود اصرار دارند و به همین دلیل به دادگاه خانواده شماره دو مراجعه کرده‌اند تا مراحل قانونی را طی کنند.
کد خبر: ۵۷۰۵۸۳

پرده اول؛ روایت مهتاب

وقتی با محمد ازدواج کردم دختر جوانی بودم که می‌خواستم زندگی آرامی داشته‌باشم و خانواده محمد به من قول دادند پسرشان این خوشبختی را برایم فراهم کند. آن زمان محمد در آلمان زندگی می‌کرد و می‌خواست به ایران برگردد و زندگی‌اش را اینجا ادامه بدهد. من و محمد از وقتی کوچک بودیم همدیگر را می‌شناختیم. دوستی پدران‌مان ما را به هم نزدیک کرده بود و یکدیگر را دوست داشتیم. زمانی که محمد از ایران رفت، من دوازده ساله بودم. او چهار سال از من بزرگ‌تر بود و پسرنوجوانی بود که می‌توانست در کشوری مثل آلمان که امکانات خوبی داشت پیشرفت کند. کم‌کم داشتم محمد را فراموش می‌کردم و دیگر او جایی در زندگی‌ام نداشت. سال‌هایی که از هم دور بودیم او دو بار بیشتر به ایران نیامده بود. سال اول دانشگاه بودم که مادرش به خواستگاری‌ام آمد. او گفت محمد قصد دارد به ایران برگردد و زندگی جدیدی را شروع کند. او در این سال‌ها درس خوانده است و تحصیلات بالایی دارد. این‌طور بود که عشق دوران کودکی به محمد دوباره در دلم زنده شد و به او فکر می‌کردم. راستش از ازدواج با او می‌ترسیدم. تصورم این بود که با یک مرد غرب‌زده روبه‌رو خواهم بود و نمی‌توانم رفتارهای او را تحمل کنم از طرفی محمد را دوست داشتم و نمی‌خواستم بدون دلیل به او جواب منفی بدهم. باید برای خودم دلیل قانع‌کننده‌ای پیدا می‌کردم تا بعد پشیمان نشوم. مدتی که از ماجرای خواستگاری گذشت محمد برای دیدار خانواده‌اش به ایران آمد و ما همدیگر را دیدیم. محمد حرف‌های قشنگی می‌زد. می‌گفت سال‌هایی که دور از ایران بوده، فقط به من فکر می‌کرد و این‌که مادرش به خواستگاری من بیاید پیشنهاد خودش بوده‌است. به من اطمینان داد تغییری نکرده ‌است و مثل یک مرد متعهد در همه شرایط کنارم خواهد بود. من هم حرف‌هایش را باور کردم. همان روز بود که مطمئن شدم اگر با محمد ازدواج کنم اشتباه نکرده‌ام. یک هفته بعد به مادرم گفتم تصمیم خودم را گرفته‌ام و با محمد ازدواج می‌کنم. باید یک‌سال دیگر صبر می‌کردم تا می‌توانستم پیش شوهرم باشم. محمد بعد از عقدمان به آلمان برگشت تا درسش را تمام کند و برای همیشه برگردد. آن یک سال بهترین سال دوران تاهل‌ام بود. هر روز با هم صحبت می‌کردیم و حرف‌های محمد باعث می‌شد، احساس امنیت کنم. دلم برایش خیلی تنگ می‌شد و این دلتنگی من را بیشتر به او نزدیک می‌کرد. بعد از یک سال وقتی آمد بدون معطلی مراسم عروسی را برگزار کردیم. پدرومادرش در ایران همه کارها را کرده‌ بودند. پدرشوهرم برای ما خانه‌ای خریده‌ بود و من هم در این یک​سال خانه را آماده کرده و جهیزیه‌ام را چیده‌ بودم، حتی لباس عروس را هم خریده‌ بودم. یک هفته از آمدن محمد گذشته بود که عروسی کردیم. چند ماه اول زندگی‌مان خیلی خوب بود. مرتب به مهمانی می‌رفتیم و آنقدر مشغول بودیم که به خودمان نمی‌رسیدیم. در همین رفت‌وآمدها بود که متوجه شدم رفتار محمد تغییر کرده‌است. او کم‌کم بهانه‌گیری‌هایش را شروع کرد، مرتب از ظاهرم ایراد می‌گرفت و می‌گفت طرز لباس پوشیدنت خوب نیست. من اصلا فکر نمی‌کردم نسبت به من آنقدر سختگیر باشد و اذیتم کند. چیزی که در موردش فکر می‌کردم این بود که زندگی غربی روی او اثر گذاشته‌ باشد، اما محمد خیلی افراطی شده‌ بود. بعد از یک‌سال باردار شدم و خداوند به ما پسری زیبا و سالم داد. برای این‌که پسرم صدمه نبیند سعی می‌کردم هرچه محمد می‌گوید گوش کنم و تاجایی که ممکن است با شوهرم درگیر نشوم، اما رفتارهای افراطی او روزبه‌روز شرایط را برایم بدتر کرد. کار به جایی رسیده‌ بود که من حتی در جمع‌های خانوادگی هم نمی‌توانستم حضور پیدا کنم. محمد اجازه نمی‌داد به خانه مادرم بروم و می‌گفت کارهایی می‌کنی که من خوشم نمی‌آید و این کارها را از مادرت یاد گرفته‌ای. بعد از چند سال زندگی مشترک دیگر نتوانستم تحمل کنم. من و شوهرم به این توافق رسیدیم که جدا از هم زندگی کنیم. محمد به من گفته‌ بود اگر بخواهم خانه‌ای مستقل بگیرم پسرم را از من می‌گیرد، هرچند از اول هم قصدم این نبود و می‌خواستم به خانه مادرم بروم. پدرم طبقه بالای خانه‌اش را در اختیار من قرار داد و من و پسرم در آنجا زندگی می‌کردیم. من از ترس این‌که نتوانم کنار پسرم باشم از محمد جدا نمی‌شدم، اما حالا بعد از پنج سال زندگی جداگانه و گذشت ده سال از ازدواج، تصمیم گرفته‌ایم متارکه کنیم. این تنها راهی است که برایمان باقی مانده است.

پرده دوم؛ روایت محمد

وقتی برای ادامه تحصیل به آلمان رفتم فکر می‌کردم می‌توانم براحتی مهتاب را فراموش کنم، اما دلم برایش تنگ می‌شد. آنجا بود که فهمیدم هیچ‌وقت نمی‌توانم کسی مثل مهتاب را برای خودم پیدا کنم. دوستش داشتم. بدون او زندگی‌کردن هیچ‌وقت در تصوراتم نمی‌گنجید. وقتی درسم در حال تمام شدن بود و می‌خواستم به ایران برگردم، می‌دانستم مهتاب ازدواج نکرده، اما در سن ازدواج است و هر لحظه ممکن است به کسی دل ببندد یا خواستگاری داشته ‌باشد که جواب مثبت به او بدهد، به همین دلیل هم از مادرم خواستم قبل از این اتفاق به خواستگاری برود. می‌خواستم با او زندگی خوبی را شروع کنم و به مادرم گفتم از طرف من قول بدهد بهترین‌ها را برایش فراهم می‌کنم. مدتی بعد وقتی به ایران آمدم و با مهتاب صحبت کردم همه احساسم را به او گفتم این‌که در تمام این سال‌ها به هیچ‌کس بجز او فکر نمی‌کردم و همیشه نگران این بودم که به هم نرسیم. جواب مثبت را که گرفتم به آلمان رفتم تا آخرین روزهای درسی‌ام را بگذرانم و برای همیشه به ایران برگردم. بعد از برگزاری مراسم عروسی بود که شغلی پیدا کردم و در یک پست بالا در شرکت بزرگی مشغول به کار شدم. درآمد خوبی داشتم. ما همه امکانات را داشتیم و زندگی خوبی شروع کردیم. با این‌که اوایل زندگی از کارهایی که مهتاب می‌کرد زیاد راضی نبودم، اما فکر می‌کردم مرور زمان، می‌تواند مشکلات ما را حل کند و بالاخره او هم به خواسته‌های من احترام می‌گذارد، اما مهتاب اصلا به من توجهی نمی‌کرد. من روزبه‌روز به او بیشتر وابسته می‌شدم و مهتاب بهانه‌گیری‌هایش را بیشتر می‌کرد. به من می‌گفت تو سختگیری می‌کنی. هیچ‌وقت احساس نکردم مــهتاب کنار من است و همیشه فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است از من دور شود.

بعد از یک‌سال خداوند به ما پسری داد که هر دو عاشقش بودیم و هرچه در توان داشتیم برای او می‌گذاشتیم، اما مهتاب فقط به خاطر پسرمان با من زندگی می‌کرد. این را روزی متوجه شدم که به من گفت اگر پسرمان نبود یک لحظه هم در خانه من نمی‌ماند. آن روز بدترین لحظه زندگی‌ام بود، احساس کردم برای همیشه او را از دست داده‌ام و دیگر نمی‌توانم محبت وی را داشته ‌باشم. فهمیدم همسرم مدت‌هاست از من دل بریده و دیگر من را نمی‌خواهد. گفتم اگر دوست داری جدا می‌شویم، مهتاب قبول نکرد گفت فقط می‌خواهد بدون طلاق، جدا از من زندگی کند. فکر می‌کردم خسته ‌است و اگر مدتی دور از هم باشیم دوباره دلش برایم تنگ می‌شود و همه چیز به حالت اول برمی‌گردد. قرار شد مدتی را در خانه پدرش بماند تا در مورد آینده تصمیم بگیرم. این رفتن هیچ‌وقت برگشتی نداشت. از روزی که خانه من را ترک کرد دیگر حاضر نشد من را ببیند. هربار زنگ می‌زدم گوشی را به پسرمان می‌داد و با من حرف نمی‌زد. وقتی به خانه پدرش می‌رفتم به بهانه‌ای به خانه برادرش می‌رفت.

هر دفعه خواستم در مورد مشکل‌مان حرف بزنم به من اجازه نداد. من پنج سال جدا از همسرم زندگی کردم و در تمام این مدت کوشیدم او را برگردانم، اما قبول نکرد و می‌گفت این‌طور راحت‌تر زندگی می‌کند. البته در تمام این مدت هم اجازه ندادم سختی را تحمل کند و مبلغ زیادی پول برای او واریز می‌کردم. مهتاب هیچ‌وقت نخواست کنارم باشد. آخرین بار که دیدمش بدون این‌که به او بگویم به خانه‌اش رفتم و گفتم می‌خواهم در مورد جدایی صحبت کنم. رفته‌ بودم تا از مهتاب بخواهم دوباره برگردد اما وقتی گفتم می‌خواهم در مورد جدایی صحبت کنم آرام نشست تا صحبت کنیم. او در تمام این سال‌ها منتظر بود تا شرایط فراهم شود و از من طلاق بگیرد. می‌خواست رضایت پدرومادرش را جلب کند و موفق شده‌ بود این کار را بکند. با این حال از او خواستم برگردد و گفتم بیا یک‌بار دیگر همدیگر را ببخشیم. در نهایت به من گفت اگر توافقی برای طلاق ندارم به همین وضع ادامه می‌دهد. من باید این واقعیت را قبول کنم که مهتاب دیگر من را نمی‌خواهد و باید به این رابطه پایان بدهم.

نظر کارشناس

مدت طولانی جدایی

عاطفه کشاورزی‌/ ‌مشاور خانواده

به طور کلی ازدواج محمد و مهتاب ازدواج خوبی نبوده است یعنی آنها بدون شناخت کامل از یکدیگر فقط با تصوراتی که از هم داشتند و آن هم مربوط به سال‌های کودکی و نوجوانی می‌شد، تصمیم به شروع زندگی مشترک گرفتند؛ حال آن‌که طبیعی است انسان در طول سال‌ها دستخوش تحول می‌شود و این دو باید بیشتر درباره خصوصیات رفتاری و همچنین افکارشان با هم صحبت می‌کردند. اما نکته بعدی بحث طلاق است. این دو همان‌طور که خوب ازدواج نکردند، خوب هم جدا نشدند. در بسیاری از موارد مشاوران خانواده از زوج‌هایی که برای طلاق تصمیم گرفته‌اند، می‌خواهند مدتی را دور از هم زندگی کنند و در این مدت به تصمیمی که گرفته‌اند و عواقب آن بیندیشند تا بلکه امیدی برای بازگشت به زندگی مشترک بوجود بیاید، اما زوجین در این دوران باید حتما تحت نظر مشاور باشند نه این‌که به شکلی غیراصولی قطع رابطه کنند. ضمن این‌که دوران جدایی قبل از طلاق مدتی محدود است و هرگز نباید تا پنج سال به طول بینجامد چون طولانی‌شدن این زمان بدون حصول نتیجه قطعی نتیجه‌ای جز فرسایش روحی و روانی طرفین ندارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها