حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مدتی در ایستگاه میایستم بیآنکه موفق شوم با انگشت شصت دراز شدهام خودرویی را نگه دارم. بالاخره یک ماشین سواری شاسی بلند با دو سرنشین میایستد و سوارم میکند. کسی که کنار راننده نشسته و انگلیسی میداند میگوید: «از اینجا نمیتوانی یک سره به استانبول بروی. دستکم هفده ساعت راه است.» میگوید مرا به ترمینال میرسانند. مرد کمکم میکند و کوله را از پلههای ترمینال پایین میآورد.
تا زمان حرکت اتوبوس پنج ساعتی وقت دارم. دلارها را در یک صرافی کوچک به لیر تبدیل میکنم. یک بطری آب و چیپس و کیک میخرم و راه شهر را در پیش میگیرم. ترابوزان که یکی از شهرهای شمال شرقی ترکیه و مرکز استانی به همین نام است روی تپهای واقع شده و دریای سیاه در زیر آن قرار گرفته است. ترابوزان در مسیر قدیمی جاده ابریشم قرار دارد و قرنها محل رفت و آمد تاجرانی از تمام دنیا بوده است. همین مساله شهر را به دیگ جوشانی از زبان و فرهنگ و مذهبهای مختلف تبدیل کرده است.
از سربالاییهای زیادی بالا میروم و از پل بزرگی میگذرم تا به میدان اصلی شهر که از این بالا کاملا به آن اشراف دارم، برسم. میدان که بهنظر میآید محل گردهماییهای آدمهای شهر باشد، پر است از جمعیتی که برای گذراندن یکی از آخرین عصرهای تابستانیشان بیرون آمدهاند. خیابانهای اطراف میدان هم در این ساعت روز شلوغاند و مغازهها تعداشان از جمعیت آدمها هم بیشتر است. از پل پایین میآیم و خودم را به شلوغی شهر میرسانم. اول سری به یک کافینت میزنم. نامهها را چک میکنم و به یکی از کسانی که به درخواست میزبانیام در سایت کاوچسرفینگ جواب مثبت داده و شماره موبایلش را گذاشتهاست، ساعت رسیدنم را خبر میدهم.
از کافی نت بیرون میآیم و هنوز از پلهها پایین نرفته مرد میانسالی جلوی رویم سبز میشود. بیمقدمه میپرسد که کجایی هستم. از ایرانی بودنم هیجانزده میشود و میگوید سوالهای زیادی درباره ایران دارد که میتوانیم دربارهشان حرف بزنیم. میگویم برای استانبول بلیت خریدهام و عجله دارم وگرنه خیلی هم مایل هستم که به سوالاتش درباره کشورم پاسخ بدهم. به زحمت میتوانم ازش خداحافظی کنم و بعد لازم است که خودم را لابهلای جمعیتی که از مغازهها بیرون میآیند و به آنها وارد میشوند گم کنم.
بیشترشان لباسهای رنگی به تن دارند و دخترانی که اغلب محجبهاند روسریهای رنگارنگ به سر و لباسهایی از همان جنس و رنگ به تن دارند. ویترین خیلی از مغازهها سِت کامل این لباسهای فرم را در رنگها و مدلهای مختلف به نمایش گذاشتهاند. شهر را دوست دارم، گرچه آدمهایش لبخندهای دوستانه نمیزنند و هزاران سوال درباره من و کشورم دارند.
راهی اسکله میشوم و روی یکی از نیمکتهایی که رو به دریاست، مینشینم. دفتر یادداشتم را باز میکنم و از مردم ترابوزان مینویسم که به نظرم قیافههای حق به جانب دارند و اعتماد بهنفسی که هنوز نفهمیدهام ریشه در کجا دارد. تمام خیابانها در این قسمت که به نظر مرکز شهر است سنگفرشاند با نقش و نگارهایی از سنگریزههای رنگی در کف خیابان که آدمها با عجله از رویشان عبور میکنند و امکان عکاسی را از من میگیرند.
دو ساعتی مانده به حرکت به سمت ترمینال راه میافتم. با اینکه میتوان از بالای پل ماشینرو تا دور دستها را دید اما من باز هم موفق میشوم مسیرم را گم کنم و مارپیچهای خیابانهای اطراف را چند باری دور بزنم. کسی هم به آدرس پرسیدنهایم وقعی نمیگذارد و همه در جواب «اکسکیوز میام» به سرعت دور میشوند. تا اینکه دختر جوانی میایستد و با طمانینه راه رسیدن به ترمینال را برایم توضیح میدهد. در جواب اینکه چرا مردم از من فرار میکنند، میگوید: «مردم خیلی به دیدن توریستها در شهر عادت ندارند؛ ضمن اینکه خیلیهایشان تنها زبان ترکی بلدند.» قانع نمیشوم. به خاطر دارم که دوستانهترین رفتارها را از مردم روستاهای دورافتاده سوماترا و کوهستانهای شمال تایلند دیدهام که خیلیهایشان حتی زبان ملی کشورشان را هم نمیدانستند.
از سوپرمارکتی میوه و تنقلات لازم را برای یک سفر هفده ساعته میخرم و به ترمینال برمیگردم. یکبار دیگر به دستشویی میروم و پول دوبار استفاده را به صندوقدار فهیم توالت میدهم. پول اماناتی را هم میدهم، کوله را تحویل میگیرم و میروم که هفده ساعت روی صندلی نهچندان راحتم بنشینم.
ساغر فروتن
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....