حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بابک به درس خواندن علاقه داشت، اما آواز خواندن هم جزو علایقش بود. در یکی از روزهایی که فکر میکرد تنهاست، صدا را توی گلو انداخته بود و با تمام وجود یکی از اشعار حافظ را میخواند، غافل از اینکه آقای دکتر زودتر به خانه آمده است. آن روز، آخرین بار بود که بابک آواز خواند، اما این عشق هیچ وقت او را رها نکرد.
سالها بعد بابک هم مانند پدر، آقای دکتر شد. دکتر بابک منصوری دیگر برای شنیدن آواز مشکلی نداشت. پدر به رحمت خدا رفته بود، مادر هم اعتراضی نمیکرد. او با خوشحالی پسرش خوشحال بود.
آقای دکتر همیشه برای دسترسی به آهنگها و آخرین آلبومهای موسیقی خوانندگان وطنی، لوح فشرده آهنگها را میخرید تا این که یک روز همینطور که در خودروی خود پشت چراغ قرمز توقف کرده بود، اتفاقی رادیوی خودرو را روی امواج مختلف امتحان کرد. او در ترافیک، حسابی کلافه و بیحوصله شده بود و احتیاج داشت وقتش را بهتر بگذراند. به این شکل بود که موج رادیو روی یک شبکه رادیویی تنظیم شد. شنیدن صدای آواز، آقای دکتر را سر ذوق آورد. او آواز را تا انتها شنید. بعد انتظار داشت صدای یک گوینده رادیویی را بشنود، اما آواز دیگری هم پخش شد.
از خوشحالی دل توی دل آقای دکتر نبود. بعد از یک موسیقی دیگر، دکتر بابک منصوری متوجه شد موج رادیو را روی رادیو آوا تنظیم کرده است. او از این اتفاق ناگهانی خشنود شد.
از آن روز به بعد، نهتنها رادیوی خودرو روی رادیو آوا ماند، بلکه آقای دکتر برای مطب هم رادیو خرید و آن را هم روی همین موج تنظیم کرد.
دکتر بابک منصوری، بین بیمارهایش به دکتر آوازی شهرت پیدا کرد. او وقتی بیمار نداشت یا وقتی در ترافیک کلافهکننده منتظر بود، از شنیدن موسیقیهای بیکلام لذت میبرد و موقع شنیدن آوازها با خواننده همنوا میشد.
الهام صالح
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....