گفت‌وگو با مردی که ناخواسته پسربچه‌ای را کشت

موتورسیکلت بدبختم کرد

قتل غیرعمد اتهامی است که باعث شد «صدرا ـ ج» چهار سال از عمرش را پشت میله‌های زندان بگذراند. او وقتی بازداشت شد 17 سال داشت و در بیست و یک سالگی تصمیم گرفت زندگی‌اش را از نو بسازد. صدرا که اکنون 42 سال دارد، در گفت‌وگو با تپش داستان زندگی‌اش را شرح داده است.
کد خبر: ۵۵۸۸۰۲

اول کمی درباره اتهامت توضیح بده؟

موتور، مرا بدبخت کرد. پدر و مادرم 6 ماه قبل از این حادثه طلاق گرفته بودند و من اعصابم حسابی خراب بود. پدرم گفت اگر بتوانم دیپلم بگیرم برایم موتور می‌خرد. او می‌خواست به من انگیزه بدهد؛ من هم به عشق موتور خیلی درس خواندم و پدرم هم به قولش عمل کرد ولی با همان موتور به پسر 9 ساله‌ای زدم که متاسفانه فوت شد و من چهار سال در زندان ماندم تا توانستم پول دیه را جور کنم. چون ما وضع مالی خوبی نداشتیم، پدر و مادرم هر کدام جداگانه تلاش خودشان را کردند و بالاخره پول جور شد.

وقتی بیرون آمدی چه کردی؟

آن چهار سال به اصطلاح گل عمر هر آدمی است که برای من هدر رفت. وقتی بیرون آمدم به فکر دانشگاه نبودم چون همان موقع هم درسم زیاد خوب نبود، شاید در آن زمان کمی درس می‌خواندم و در رشته‌ای در شهرستانی دور قبول می‌شدم، اما بعد از گذشتن چهار سال دیگر امکانش وجود نداشت. از طرفی از سربازی هم معاف بودم چون من تک پسر مادرم بودم. در زندان برای خودم برنامه‌هایی چیده بودم، اما وقتی بیرون آمدم همه‌اش دود هوا شد. هر بار که از خانه بیرون می​رفتم، باید از میدانی که در آنجا تصادف کردم، رد می‌شدم و آن صحنه جلوی چشمم می‌آمد. دیگر مثل دیوانه‌ها شده بودم. حالم از دوران زندان هم بدتر بود. در زندان همه همدرد هستند و آدم را دلداری می‌دهند و همین می‌شود که زیاد غصه نمی‌خوری، اما بیرون کسی دردت را نمی‌فهمد. دیگر نه خواب داشتم و نه خوراک تا این‌که مادرم به زور مرا پیش دکتر برد، فکر می‌کرد در زندان مریضی گرفته‌ام. آزمایش دادم، اما سالم بود. بعد آن دکتر مرا به یک روانپزشک معرفی کرد و پیش او رفتم.

حالت بهتر شد؟

هم آره و هم نه. قرص می‌خوردم. اشتها و خوابم برگشته بود، اما هنوز هم هروقت یاد آن اتفاق می‌افتادم، غصه​دار می​شدم. چند بار تا دم در خانه آن پسر رفتم تا با پدر و مادرش صحبت کنم، اما جرات نکردم بروم داخل. بالاخره قرار شد سر کار بروم.

چه شغلی پیدا کرده بودی؟

کار خاصی نبود. آن روانپزشک به مادرم گفته بود یکی از راه‌های خوب شدنم کار کردن است. مادرم هم از طریق خواهرم موضوع را به پدرم گفت. او در یک بنگاه کار می‌کرد و خیلی از مغازه‌داران آن دور و اطراف او را می‌شناختند. به همه‌شان سپرد تا اگر شاگرد خواستند خبرش کنند. یکی دو ماه بعد پدرم به من گفت در میوه‌فروشی برایم کار پیدا شده است. من هم نه نیاوردم.

از شغلت راضی بودی؟

سرم گرم می‌شد. پولی هم ته جیبم می‌ماند. بعد از مدتی که در آن مغازه کار کردم یاد نقشه‌هایی افتادم که در زندان کشیده بودم. من عاشق نجاری هستم. در زندان هم کمی کار کرده بودم، اما می‌خواستم درست و حسابی سراغش بروم البته کارهای سنگین مثل مبل و در و چارچوب را دوست ندارم، عشقم کارهای ظریف و صنایع دستی بود. میوه‌فروشی از صبح تا شب وقتم را می‌گرفت، اما در عوض با پولم تعدادی ابزار برای خودم خریدم و شروع به کار کردم. همه اوقات بیکاری سرم گرم چوب و اره بود. کارهایم را به چند مغازه بردم، اما کسی خوشش نیامد. معلوم بود عیب و ایرادی دارد. سعی کردم بهتر کار کنم، به کسی احتیاج داشتم که از او یاد بگیرم، اما کسی نبود.

پس این کار را رها کردی؟

نه. یک روز به پدرم گفتم می‌خواهم درست و حسابی فوت و فن کار را یاد بگیرم. پدرم هم از مغازه‌داران دور و برش سراغ گرفت، اما کسی در آن حوالی نبود تا این‌که یکی به او گفت عمویش در آمل در همین کار استاد است؛ خلاصه این‌که تصمیم خودم را گرفتم و به آمل رفتم و چهار سال پیش او ماندم و بعد که کارم خوب شد، به تهران برگشتم. آن مدت خیلی خوب بود هم کار یاد گرفتم هم این که از آن فضای افسرده دور شدم. کار من به سرمایه نیاز داشت که نداشتم، اما کمی ابزار برای خودم جور کرده بودم. دوباره دنبال کار گشتم و باز هم در یک میوه‌فروشی مشغول شدم و وقت‌های بیکاری صنایع دستی درست می‌کردم.

الان چه کار می‌کنی؟

پدرم دو سال قبل فوت شد و من تنها شدم. مادرم را یک سال قبلش از دست داده بودم؛ با خواهرانم هم زیاد مراوده‌ای ندارم. آنها شوهر کرده‌اند و شوهرانشان از من خوششان نمی‌آید. من هم مزاحمشان نمی‌شوم. هنوز هم در میوه‌فروشی کار می‌کنم البته در مغازه‌ای اجاره‌ای که در 10 درصد سرمایه‌اش شریک هستم. پنج نفری آنجا را راه‌انداخته‌ایم. هنوز هم در خانه با چوب کار می‌کنم تا سرگرم شود.

داود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها