حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تلاش سازندگان در نمایش سریع و دراماتیک شرایط اقتصادی ناشی از تحریم و انتقالش روی پرده تلاش قابل تقدیری است. ضمن اینکه گلدرشت و روی اعصاب هم نیست و با پرهیز عامدانهاش از لحن روزنامهای و ژورنالیستی، سندی برای شرایط این روزهای کشور بهحساب میآید. اما اگر از زاویه منطق داستان و درام به فیلم نگاه کنیم، واقعا این وضعیت با چه منطقی برجسته شده است؟
ظاهرا رضا و مریم شخصیتهای اصلی فیلم هستند. ولی بیکاری و مشکلات اقتصادی که بر زندگی دو خانوادهای که در فیلم میبینیم ـ خانواده رضا و مریم و خانواده خانم ناظم ـ سایه انداخته، چه تأثیری بر نتیجهگیری نهایی کار دارد؟
به نظرم قبل از هرچیز باید به این سؤال اساسی جواب داد که شخصیت اصلی فیلم حوض نقاشی کیست؟ سهیل است که شرایط رضا و مریم را بهعنوان پدر و مادر تاب نمیآورد و بعد از یک دوره گریز و دوری، نزد آنها برمیگردد؟ یا رضا و مریم هستند که قرار است دوری سهیل و بیکاری، آنها را به درک و دریافت جدیدی از زندگی برساند؟ شاید هم خانم ناظم و خانوادهاش که شرایطی کموبیش شبیه خانواده سهیل دارند؟ فرض به دریافت رسیدن و تغییر شرایط رضا و مریم با توجه به شرایط جسمی و روحی آنها منتفی به نظر میرسد. زندگی و تعامل آنها با اطراف براساس غریزه و اصل تنازع بقاست و فارغ از هر دلیل پزشکی، آیکیو و توان ذهنیشان پایینتر از چیزی است که انتظار تغییر و تحولشان همپای شرایط را داشته باشیم. حوض نقاشی، داستان خانم ناظم هم که تقریبا تنها شخصیت ناظر و آگاه فیلم است، نیست. چون او خیلی از چیزهایی را که ما میبینیم و میدانیم، ندیده و نمیداند. از بیکاری رضا و تلاشش برای کسب درآمد اطلاعی ندارد و نمیداند ترک خانه سهیل چه مصیبت بزرگی برای او و مریم رقم زده است.
داستان هرکدام از شخصیتها جایی با هم تلاقی میکند یا دستکم به هم شبیه میشود، ولی مجموع آنها لزوما به معنای واحدی که فیلمنامهنویس و کارگردان انتظار دارند، نمیانجامد. چون اساسا هیچکدام از حال دیگری باخبر نیست و شرایطی هم برای این خبردارشدن فراهم نمیشود، جز شبی که تنها شخصیت آگاه و باخبر داستان ـ خانم ناظم ـ مهمان ناخوانده رضا و مریم است و صدای رضا را از حیاط میشنود که از صاحبخانه اجازه میگیرد برای مهمانش از درخت حیاط خرمالو بچیند. این شاید او را به وضعیت خانوادهاش آگاهتر میکند و به صرافت میاندازد برای برقراری ارتباط کلامی عاطفی با همسرش پیشقدم شود. بعد شوهرش را در حال سیگارکشیدن روی پشتبام گیر میآورد و بعد از یک گفتوگوی همدلانه ما تازه میفهمیم مشکل اصلی مرد، بیکاری اوست.
در حالیکه پیش از این نوعی جدال پنهان و ریشهدار در رفتار این دو نفر ما را به حدسهای عجیب و غریبتری واداشته بود. نگاه کنید صحنهای که خانم ناظم کت همسرش را بو میکند و ذهن ما میرود به سمت اعتیاد شوهر. در حالیکه نیمهشبی که مرد کنار اپن آشپزخانه عینک سهیل را درست میکند، سیگار هم میکشد. یعنی سیگارکشیدنش چندان هم پنهانی نیست. پس همه اینها یعنی تمام بازی در سکوتها و رفتارهای نگران خانم ناظم قبل از هر چیز برای به اشتباهانداختن مخاطب بوده است.
و اما سهیل؛ آیا او بعد از چند روز بهخاطر خوشمزه بودن کتلتهای مادرش به یاد او و خانه میافتد؟ یا تفاوت رفتار سرخوشانه پدرش با رفتار قهرآمیز و سرد و خشک شوهر خانم ناظم او را به این نتیجه میرساند؟ شاید هم سکانس بیمنطقی مثل حضور پدر پشت پنجره کلاسش و آن خطابه «لایتچسبک»! که خیلی بزرگتر از توانایی ذهنی اوست، نظر او را برمیگرداند.
مهمترین ویژگی حوض نقاشی در برانگیختن حس همدلی تماشاگر، حضور دو معلول ذهنی است و این موضوع برای ایجاد کنجکاوی اولیه در تماشاگر کافی است. انصافا شهاب حسینی و نگار جواهریان هم کمفروشی نکردهاند، اما هیچکدام نتوانستهاند رکوردهای قبلیشان را جابهجا کنند. کافی است همه بازی نگار جواهریان را در این فیلم قیاس کنید با سکانس اوج بیماریاش در فیلم «طلا و مس». اما این ناکامی قبل از هر چیز به ضعفهای فیلمنامه برمیگردد.
نکته مهم در مورد فیلمهایی با شخصیت معلولین ذهنی و روانی، ایجاد بستری برای نمایش وضعیت کاراکترها در میان افراد عادی است. در این حالت کنتراست و تضاد حضور یک آدم سالم در کنار یک بیمار ذهنی، باعث میشود شیرینی، سادگی، بکارت و خلوص رفتار بیمار بیشتر به چشم بیاید.
نگاه کنید به نمونههای وطنی و غیروطنی سوتهدلان، بچههای ابدی و روز هشتم. یک بیمار ذهنی میتواند در داستان صرفا نقشی کاتالیزوری باشد و خودش نمیتواند محور درام باشد. چون به دلایل متعدد نمیتواند ویژگیهای یک شخصیت دراماتیک را داشته باشد. در غیر اینصورت از زندگی غریزی و ناخودآگاهش خارج میشود و این چیزی جز نقض غرض نیست. ضمن اینکه چون میخواهیم تماشاگر بهزور به نتیجه دلخواهمان برسد، احتمال فروغلتیدن به شعار و شعارزدگی هم بشدت بالاست و این اتفاق با هلیشات پایانی برای مازیار میری هم افتاده است.
جابر تواضعی / جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....