بدون نام: به خودم قول داده بودم دیگه بهت پیام ندم! چون نمیتونستم ببینم اون همه احساساتم رو نادیده میگیری! ولی دیگه نمیتونم!
اِی این چشِ من از چالهش درآااااد و تو راحت شی! اگه احساست که هیچ، بخوام منطقت رو نادیده بگیرم حتی. کدوم پیام؟ چی بوده موضوش؟ یه اسمی مینوشتی خب آخر پیامت که بتونم پیگیری کنم حداقل.
پرستو: واقعاً متن سیاوش منصور درباره زمستون بینظیر بود. خیلی متفاوت بود.
مام باهاش شوخی کرده بودیم بااااو.
بدون نام: اونی که جوابهای این هفته رو داده بود حسامی خودمون نبود! فکر نکنید نفهمیدیما!
از چه نظر یعنی؟ چیاش فرق داشت مگه؟ (البته بگماااا... خیلی خوشحال شدم که یه همچی دقتایی هم داری؛ آفرین! ولی خودش بود. خیلی خوبه که سعی میکنی حواست جمع باشه چون این طوری تو یه پله جلوتر از بقیهای ولی سعی کن تو کشف این چیا دقیقتر باشی. اسمتم بنویس ته پیامکت).
هلاله: وقتی دوشنبه می شه روحیه میگیرم. همهش به خودم میگم کاش منم یه روز مث حسامی شاد باشم! اما افسون که جز غم و حسرت و تنهایی یار دیگهای ندارم.
اون حسامی که من میشنااااسم، اونم دور و برش پر از غم و حسرت و غصهس و خودشم گاهی غصهدار میشه! ولی تفاوت چیه؟ هااااا... سعی میکنه تا میتونه تسلیم نشه و تن به غصه نسپره. تو هم چنان کن که ایزد در بیابانت دهد... چی میبافم واس خودم؟!... بشی مث حسامی: شااااد!
بدون نام: تعطیلات نوروز واقعاً بدون بروبچ سخت گذشت. این صفحه رو عاشقانه دوست دارم.
مخصلجات بدون سبزیجات و گرهزدنیجات شومام هستیم. مجنونانه تازهش! یا حتا از اون فراتر: ویس و رامینانه حتا!
فاطمه ولیپور از کرج: آن هنگام که از لابلای سایهسار برگهای درخت گردو، برق نگاه خورشید، دریچة چشمانم را تنگتر میکند و بر جادة غریب و خاموش خیره میماند، من باز بر دل آرام و صبورم سلام میکنم. آن هنگام که کوچهپسکوچههای کاهگلی بارانشسته، مشام را به میهمانی صداقتها و سادگیها دعوت میکند، من باز بر دل آرام و صبورم سلام میکنم. آن هنگام که آفتابگردانهای قد برافراشته قنوت عشق میگیرند و نیلوفرها بر تنة رنجور آن تک تاک پیر تکیه میزنند، من باز بر دل آرام و صبورم سلام میکنم. آن هنگام که گوشها را[...].
گرفتی ما رو؟! خُ یهباره اون شعره رو بخون که هی به همه سلام میکنه: سلام سلام... همگیییی سلاااام! فقط اون به این و اون سلام کرده، تو دل آاااراااام و صبوووورِت را گذاشتهای در پیشگاه دیدگان و هی میگی: آاااه! کلئوپاتراااح!
فائزه، 19 ساله: دلم برای پسرا میسوزه. بخصوص برای مادر و پدر پسرا! بخصوص توی این زمونه، به خاطر اینکه تا بخون از هفت خوان ازدواج بگذرن، پوست تمام اعضای خانواده قلفتی کنده می شه! وام به کنار... که تا ده سالی باید هی قرضاتُ پس بدی. [...]بیاید قید خریدهایی که لازم نیست رو بزنین که واقعاً اکثرش غیرضروریه. اگه تونستی قید این چیزا رو بزنی هنر کردی.
هلاله: دلم برای لحن سخنت و شوق بودنت سخت دلتنگی میکند! به کدامین بهانه حواسش را بدون حضورت پرت کنم وقتی بیتو حواسی برایم نمانده؟
بدون نام: تا دوشنبه بهت فرصت میدم تکلیف رو روشن کنی وگرنه فراموشم کن. من هیچکاری از دستم ساخته نیست. متوجه شدی؟ باقیش با خودت. دوستتم دارم.
هههه! الان که یه عالم کار به دستت ساخته شد... همین پیامکی که میزنی و آدم رو دلگرم میکنی، خودش کلی کاره (توی زمین فوتبال، همه گل نمیزنن، اون دروازهبانی که توپ رو میگیره هم در سرنوشت بازی سهمی داره. از من میپرسی؟ حتا اون توپجَمکُنه یا تماشاگرا هم با تشویقاشون، سهیمَن. متوجه شدی؟ پَ یااااللا پیامک زور وَدِه!)
بدون نام: من نظرم اینه که شما خودت رو معرفی نکنید چون این طوری راحتتر میتونیم پیام و ایمیل بفرستیم. خلاصه از ما گفتن!
خوشنظر باشین! مشروحاً از ما هم نشنیدن!! (ولی فعلا که معرفی نکردهم... دیگه ببینم چی میشه!) سپاس از نظرت.
حمید از ایلام: اگه میشه هر هفته یه موضوعی رو مطرح کن بچهها نظرشون رو درباره ش بگن. به نظرم مفید و به درد بخوره اگه خودت موضوع رو مطرح کنی.
سمعاً و طاعتا. یه چن بار همچی کارایی کردهم، ولی بذار بینم میشه همیشگیش کرد یا نه. (جدی شدیهاااا... بهت نمیاد!)