حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اول از اتهامت بگو؟
همسرم را با چاقو زدم. شانس آوردم زنده ماند. من او را خیلی دوست داشتم، اما از همان ماه اول ازدواج با هم به مشکل برخوردیم و مرتب دعوا میکردیم تا اینکه بعد از دو سال در حالی که صاحب فرزند پسری شده بودیم زنم گفت طلاق میخواهد و دیگر نمیتواند به این زندگی ادامهبدهد. من با جدایی مخالف بودم و این طور بود که دعواهای ما بیشتر شد تا اینکه یک روز بعد از جر و بحثی مفصل از کوره در رفتم و او را با چاقو زدم و به زندان افتادم.
بالاخره همسرت را طلاق دادی؟
هم او را طلاق دادم، هم دیه و مهریهاش را پرداختم و هم حضانت بچهام را از دست دادم و علاوه بر همه اینها یک سال هم در زندان ماندم و شغلم را از دست دادم یعنی هر طور که فکرش را بکنی ضرر کردم. قبل از آنکه زندانی شوم در یک تولیدی پوشاک سر کارگر بودم و وضع نسبتا خوبی داشتم، اما وقتی بیرون آمدم نه پولی برایم مانده بود، نه آبرویی و نه خانوادهای. هنوز هم دارم تاوان آن ندانم کاری را پس میدهم و رابطهام با پسرم هیچوقت درست نشد من در عروسی او فقط یکمهمان بودم مثل غریبهها.
بعد از اینکه از زندان بیرون آمدی چه کار کردی؟
کاری نمیتوانستم بکنم و به خانه مادرم برگشتم. پدرم را چند سال قبل از دست داده بودم. خودم هم دیگر خانه و زندگی نداشتم. از نظر روحی و روانی خیلی به هم ریخته بودم اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. شش ماه تمام کارم شده بود غصه خوردن. از صبح تا شب گوشهای کز میکردم و در فکر و خیال فرو میرفتم. مادرم هرچه میگفت گذشتهها را ول کن نمیتوانستم. مگر میشود آدم فراموش کند زمانی زن و بچه داشته، برای خودش شغل و منبع درآمد مناسب داشته و همه یکهو از دست رفته است.
بالاخره چه طور به زندگی برگشتی؟
حقیقتش خیلی طول کشید چون هنوز در فکر بدبختیهای خودم بودم که مادرم فوت کرد. آنقدر ضعیف شده بودم که فکر میکردم این یکی را نمیتوانم تحمل کنم و حتما سکته میکنم یا دقمرگ میشوم دو خواهر و تنها برادرم سعی میکردند هوایم را داشته باشند، اما خودشان همسر و چند بچه داشتند و اصلا فرصتی برایشان نمیماند که بخواهند به برادرشان کمک کنند. تا هفت ماه بعد از مرگ مادرم هم هیچ کاری نکردم تا اینکه بالاخره یکی از دوستان قدیمی دستم را گرفت. من و احمد از دوران دبیرستان با هم رفیق بودیم؛ البته هنوز هم هستیم او تقریبا هر روز بعدازظهر از محل کارش به خانه من میآمد و یکی دو ساعتی صحبت میکردیم او بود که برایم کار پیدا کرد.
همه از رفیق ناباب حرف میزنند و اینکه دوستشان باعث بدبختیشان شد، اما ماجرای تو برعکس است.
رفیق خوب از برادر هم بهتر است. رفیق میتواند آدم را زمین بزند یا به آسمان ببرد خدارا شکر من دوستان خوبی دارم. اگر احمد نبود هیچوقت نمیتوانستم دوباره خودم را پیدا کنم. او در یک کارگاه نساجی کار میکرد و من را به صاحبکارش معرفی کرد تا مشغول شوم از آن به بعد سرم گرم شد و دیگر کمتر غصه میخوردم.
فکر نمیکنی از همان اول که از زندان آزاد شدی باید نزد مشاور میرفتی و کمک میگرفتی؟
آن موقع مثل حالا نبود اصلا کسی نبود که بهمن بگوید چیزی به اسم مشاوره هست، اما احمد برایم نقش مشاور را هم بازی کرد ما دو نفری تا زمان ورشکستگی کارگاه آنجا ماندیم و بعدش شریکی دستگاه خریدیم و در خانه پدر احمد کیسه زباله درست میکردیم و میفروختیم. بعد از یکسال احمد در ادارهای کار پیدا کرد من هم ماشین خریدم و با آن مسافرکشی کردم هنوز هم همین کار را میکنم.
الان چه وضعی داری؟
شکر خدا. زندگی باید بگذرد. کاری از دستم برنمیآید هر چند وقت یک بار برای دیدن پسرم میروم او مغازه کامپیوتری دارد همیشه سرد برخورد میکند، اما برایم مهم نیست میخواهم ببینمش.
داود ابوالحسنی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....