حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سرانجام جایی برسی که حیوان را خوب ببینی. ابرویت از قطره عرقی که از پیشانیات افتاده، خارش گرفته باشد و تو نتوانی تکان بخوری. قلبت به تپش افتاده باشد و ساعتها نگاهش کنی. نفس به نفس حیوان بدهی آن اندازه که هر حرکت بعدی حیوان را بدانی. آن اندازه که دل به دل حیوان داده باشی. آن اندازه که تو او باشی و حسش کنی و او هر چه کند انگار که تو کردهای.
و آن گاه در دل ببینی که آن تکان که تو میخواستی و انتظار میکشیدی و بارها به خواب دیده بودی، لحظهای دیگر پیش رویت خواهد بود. دستانت را آماده کنی، نگاهت را به «چشمی» بچسبانی و انگشتت را آماده باش جایی بگذاری که باید: آن لحظه فرا برسد و سرانجام آن دکمه را فشار بدهی. تق و تصویری از حیوان جاودانه شود. همه آنچه بر تو گذشته در کادری مستطیلی ثبت شود و برای همیشه در چارچوب عکسی بماند. عکسی از حیوانی که حالا دیگر به تعداد انگشتان دست از او مانده است و کمتر کسی این بخت را خواهد داشت که او را دیده باشد یا حتی امید به دیدنش را داشته باشد.
تو حالا شکارش کردهای. بر صفحهای جاودانهاش کردهای و آنان که حسرت دیدن او را داشتهاند حالا به تو حسادت خواهند کرد و اینها دیگر آن انگشت شمار کسانی که اگر به جای دکلانشو ماشهای را کشیده بودی گوشت او را میخوردند، نیستند. بلکه همه آن کسانیاند که تصویر او را بر رسانهها و سایتها و صفحات شبکههای اجتماعی و وبلاگها به تماشا خواهند نشست با نام تو در کنار عکس. نامی که حالا با نشستن کنار این عکس نه فقط فحش و لعنت و نفرت برای صاحب نام یا گلوله به دنبال نخواهد آورد بلکه ستایش بینندگان را نیز برای صاحب آن در پی خواهد داشت و چه بسا که با حضور در جشنوارهای تقدیر و جایزهای را نیز به ارمغان بیاورد. جشنوارههایی که شاید از این پس بر صفحههای تبلیغاتیشان این شعار نقش ببندد: «در طبیعت لحظه ها را شکار کنیم نه حیوانات را»
مسعود بُربُر
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....