تیر برق

این روزا قدر هر فاصله‌ای رو می‌دونم چون این فاصله‌ها گاهی می‌تونن خیلی خاطره‌ساز باشند. مثل اون شبی که به اندازة فاصلة بین دو تا تیر برق با همدیگه قدم زدیم. شاید فاصلة خیلی زیادی نبود اما در همون فاصله بود که فهمیدم عاشقت شدم. پیمان مجیدی معین
کد خبر: ۵۵۶۱۷۰

یه ماری عاشق شیلنگ شده بود هی می‌گفت نمی‌دونم چرا هر کاری می‌کنم بهم محل نمی‌ذاره! حالا در این فاصله دو تا تیر برق، تو هم نرفته باشی همقدم آب جاری توی جوی شده باشی! ته ماجرا تویی که ضربه می‌خوریااااا! خوددانی!

کُت موعد نظر

گاهی تمام وجودمان سِنسور می‌شود، حس می‌کند و دریافت می‌دارد هر ذره موج و شبه‌موجی را که در اطرافمان پرسه می‌زند؛ و چقدر تأثربرانگیز است آن زمان که موجی تمام دنیای ما را مرتعش می‌سازد؛ حتی چند روزی انرژی‌بخش زندگیمان می‌شود، [اما] بعد می‌فهمیم اشتباهی و از آن دیگری‌ست چون فرکانس و بسامدش با لرزش​های خفیف قلب ما نمی‌خواند.

نسیم صبح از دورود لرستان

مامان‌بزرگم می‌گه: ننه ژووون... به‌ش بگو ئِح ئِح... واسه این‌که ئِح! «تحثل‌بلنگیز»! نباشه... ئح ئح! یه مقوا بچسبونه به خودش، روشم بنویسه: مُچتلک گلامی! کُت موعد نظر در شکمبه موجود نمی‌باشد! (تازه توضیحم می‌ده که بش بگو: این جوری فه‌له‌کانسا هم قاطی‌ماطی نمی‌شن! قلبتم سالم می‌مونه! حیف از جوونیت نییییسسس؟!)

تصور دلنشین

[...] این روزها بیشتر دنبال عصایی می‌گردم که تنهایی‌ام را پر کند. هم‌اکنون عشق تو برای من، به اندازة دویدن یک آدم فلج، دلنشین و دست‌نیافتنی است.

پاییز

کلوزآپ

شهر من تهران است؛ همان شهری که از ازدیاد جمعیت رو به انفجار است و مردمانش باز از هم دورند. من، زاییدة همین تکه زمینی هستم که سقفش را دود احاطه کرده و برای نفس کشیدن لازم است ماسک اکسیژنی به همراه داشته باشی تا نفسی عمیق بکشی.

ببین! دیگر با چشم​ها هم نمی‌توانیم یکدیگر را ببینیم حتی اگر کنار هم باشیم؛ پس بیا قلب​هایمان را به هم نزدیکتر کنیم.

برتینا

بابا یه چی می‌گیاااا... من تو این تاریکی دارم کورمال کورمال می‌گردم ببینم این قلبه که می‌گی کجاس، هی سیخ سخال و سنگ و کلوخ میاد تو دستم! (صحنه از کلوزآپ به لانگ شات تبدیل می‌شود. صدای بوق و سروصدای ماشین​ها فید این می‌شود روی تصویر و بیننده می‌بیند (اگه نبینه دیگه تقصیر خودشه!) طرف زیر دست و پای ماشین​ها توی آن همه دود و سیاهی افتاده و با زبانی آویخته و بیرون آمده از حلقوم، دنبال قلب یکی دیگر می‌گردد! کات! دوباره می‌گیریم! ای بابا... جواب این حلق و زبونی رو که خاکی شد کی می‌ده آخه؟)

کسی خونه نیس

نمی‌دونم نیستی یا خودت رو به نبودن زدی. نمی‌دونم هستم یا خودم رو به بودن زدم! فقط بدون من به نبودنت و بودنم عادت کرده بودم. امید بودنت من رو به اینجا رسوند... به آرزوی نبودن!

عاطفه شکرگزار

الان امیدوارم یکی پیدا شه به منم بگه چی به چی شد! رسیدن بالاخره به هم؟! یا هنو درُ به روش وا نمی‌کنن؟!

زیر تیغ آرزو

در چه دنیایی صبح کرده‌ایم. تمام چشم​ها و گوش​ها بسته شده و تنها دهان آدمها کار می‌کند! دیگر حرف حقی به میان نمی‌آید و همه تنها می‌گویند: «به نظر من... من...»! وقتی هم که حرف حق برای هزارمین بار در تاریخ زندگی انسان​ها مخلصانه به جلو گام برمی‌دارد، آن را با سخنانی بیهوده کنار می‌گذارند. صبح و شب را به بازی کردن می‌گذرانیم و به اتفاقاتی که پیش رویمان است بی‌توجهیم. اندیشه‌هایمان را زیر تیغ آرزوهای طولانی قرار داده‌ایم و عقل​هایمان را به دست خواسته‌های شخصی سپرده‌ایم.

در چه دنیایی صبح کرده‌ایم!

رفیق

بیگانه

با من چه کار کرده‌ای که بعد از رفتنت حتی با قلم و کاغذ و دفترم هم بیگانه‌ام! غریبة آشنای من؛ با تو که نه، انگار با خودم قهر کرده‌ام!

(انتظار چاپ ندارم. فقط اگه بگید به دستتون رسیده ممنون می‌شم)

مینای مهتاب

(چرا انتظار چاپ نداشته باشی؟ مگه کپی‌اند و نوشته‌های خودت نیست؟! اینم گزارش رسید. بیا اینجا رو امضا کن بی زحمت. چی کااار می‌کنییی...؟ گفتم اینجا رو! عح! خیله‌خب حااالاااا... این خودکاری‌ام که باش امضا کردی برگردون. از یه خودکار نمی‌گذرن و زودی صاحاب می‌شن! ایییششش!)

زرّین پلو

مجرد که بودم بابام یکی از همکاراش رو دعوت کرده بود خونه. مامان نبود و بابا ازم خواست ناهار رو من درست کنم. یه لوبیا پلو مَشت درست کردم و خونه رو برق انداختم و موقع انداختن سفر اومدم برنج​ها رو توی دیس بکشم که یه مقدارش ریخت روی میز! چون از تمیزی اونجا اطمینان داشتم هول‌هولکی با کفگیر جمعشون کردم و دوباره توی دیس ریختم. همة کارها خوب انجام شده بود و جای نگرانی نبود.

اومدم توی آشپزخونه تا ناهارم رو اونجا بخورم که صدای خندة بابا به آسمون رفت. در حالی که صدام می‌کرد با عجله رفتم و صحنه‌ای که دیدم باورش سخت بود. همکار بابا قاشق دوم رو که تو دهنش گذاشته بود یه انگشتر از دهنش بیرون آورده بود! تازه فهمیدم چه سوتی‌ای دادم.

از اون روز بابا می‌گفت: دخترم! یه لوبیا پلوی انگشتری درست می‌کنی واسه‌مون؟!

سمیه نمایان از ری

هوووع! چه شااانسیییی آورده مهمونه! فک کن دسمال کاغذی دستت بود وخت ریختن پلوها! هوووععع! چه زرّین پلویی می‌شد اون! هووووع!

من، منم

1-«دختر خاله‌ت دکتره، اما تو چی؟»، «پسر داییت رو ببین، وکیل شد، اون‌وقت تو...؟»، «دختر همکارم الان تو فلان بانک کار می‌کنه، حالا تو...؟». بابا ! من منم؛ اونا نیستم که!

2-می‌روم و بی‌آن‌که بدانی و بپرسی چرا، برایم دست تکان می‌دهی. بی‌انصافی‌ست. تو بگو... این کجایش دوست داشتن است؟

3-یک ساله 6 تومان پول قرض گرفتی، هر روزم که داری یه خرج توپ می‌کنی. چه کاریه خب؟ اول پول مردم رو بده!

جوجه تیغی

مراسم یادبود

روزهای کودکی، یادش به خیر/ غصه‌های آبکی، یادش به خیر/ آتشی سوزاندن و پنهانکی/ نیشخند دزدکی، یادش به خیر/ سیلی جامانده از خشم پدر/ گریة پنهانکی، یادش به خیر/ روی خواب‌آلوده را هر بامداد/ شست‌وشوی زورکی، یادش به خیر/ لذت از لبخند پاک دخترک/ در قبال چشمکی، یادش به خیر/ دزدی سیب از درختِ باغکِ/ پیرمرد عینکی، یادش به خیر/ شادی بی‌حصر و پنهان بودن از-/ چشمِ قایم‌باشکی، یادش به خیر/ جوجة نازم شکار گربه شد/ جیک [و] جیکِ طفلکی، یادش به خیر/ ظهر مرداد از خدای آسمان/ انتظارِ ابرکی، یادش به خیر/ صبحِ دی برخاستن از خواب با-/ شوقِ آدم برفکی، یادش به خیر/ چشم بر دستان مردی رهگذر/ بوی نان سنگکی، یادش به خیر/ ثبت هر حرف و حدیث و ادعا/ بی‌دلیل و مدرکی، یادش به خیر/ صد هزاران آرزوهای بزرگ/ با تمام کوچکی، یادش به خیر/ آه دلتنگم، چه رؤیای خوشی‌ست/ روزهای کودکی، یادش به خیر.

مجتبی افشاری از ابهر

روی یک پا ایستادن با کتابی روی سر/ جان من این را نگو: یادش به خیر! (شرّوشوری داشتیم واس خودمونااا!)

تارتنک

عمیق فکر نمی‌کنی اما نفرت، افکار انسان​ها را تاریک و عمیق می‌کند. مرد عنکبوتی هم باشم، درون درة افکارت بی‌چون‌وچرا سقوط خواهم کرد.

احسان 87

رنگ‌شناسی

گاه ما انسان​ها خیلی بیرحم می‌شویم. جوری دست​های برخاسته به سویمان را پس می‌زنیم که گویی هیچ‌گاه دست به سوی آسمان بالا نبرده‌ایم. طوری چشم​های ملتمس و خیره را بارانی می‌کنیم که انگار اشک​های آسمان را ندیده و برایش دل نسوزانده‌ایم. همه چیز را برای خودمان می‌خواهیم ولی یادمان رفته که گاهی آسمان آفتابی هم به ابرها اجازة خودنمایی می‌دهد.

اصلاً آسمان چه رنگی‌ست؟ ما چه رنگی هستیم؟!

سارا از تبریز

آقا ما بگیم؟ به رنگ ریا؟ ...تو جیب جا می‌شه؟! یه مُش رنگ و لعاب؟! ...پَ کدومش؟!

پروانه

بار دیگر پنجرة چشمانم در چهاردیواری انتظار قاب شد و پروانة دل کوچکم در آتش بیتابی و بیقراری سوخت. نمی‌دانم باید بر لحظه‌های هجر نفرین فرستاد یا این‌که دندان صبر بر جگر فشرد. ای کاش می‌شد فاصلة بین دو دیدار را به هم دوخت و عشق را میان آن تقسیم کرد.

فاطمه ولی پور از کرج

سرنوشت را باید از سر نوشت

ما آدما برای فرار از هر چیزی یه راهی پیدا کردیم. مثلا برای فرار از سرما آتش رو، برای فرار از تاریکی برق رو، حتی برای فرار از واقعیت دروغ رو!

می‌بینی ما چقدر باهوشیم؟ اما با تمام زیرکی و باهوشی، بعضی وقتا نمی‌شه فرار کرد. باید بمونی و بجنگی. اونم تا آخرین نفس (مثل فیلم​های اکشن). می‌گی نه؟ دهع! چه رویی داره! بگم؟ باشه: «سرنوشت». اگه تونستی از دستش فرار کنی.

نیما از کرمانشاه

این که بعضی وختا نمی‌شه، آره... ولی فقط بعضی وختاااا، نه همیشه. اونم توی یه سری چیزااا، نه همه چییی. می‌گی نه؟ دهع! روتُ برم هعی! خود من خیلی جاها در برابر چیزی که تو بهش می‌گی سرنوشت، نه تنها فرار نکردم، جلوشم واستاد​م و تغییرش داد​‌م شده خودنوشت. سرنوشتی جز اونچه خود آدما واسه خودشون می‌نویسن نیس... (مامان‌بزرگمم می‌گه: ولش کن! این پسره می‌خواد سر خودش گول بماله... دَن‌به‌دَنِش نذااار!)

 

کل‌کل‌های بچگی

یادش به خیر! بچگی​هامون چه دنیای کوچیکی داشتیم. دنیایی که توش دلمون اون‌قدر کوچیک بود که احساسمون بیشتر از پنج دقیقه توش جا نمی‌شد و طولی نمی‌کشید که خواسته‌مون نوک زبونمون می‌اومد! ولی در عوض، اون‌قدر معرفتمون دریایی بود که هر چی تعداد همبازی​هامون بیشتر می‌شد، بازی برامون باصفاتر بود. دنیایی که توش کل‌انداختن، انگار بزرگترین دغدغة زندگیمون بود: «دخترا شیرن مثل شمشیرین، پسرا موشن مثل خرگوشن»! «دخترا بادکنکن، دست بزنی می‌ترکن»!

کاش می شد حالا که بزرگ شدیم، این‌قدر احساسمون رو در پستوخانة هزار لای دل پنهان نکنیم و دل و زبانمون را با پلی محکم پیوند بزنیم. ای کاش دوباره در بازی زندگی، برکة معرفتمون، به اندازة تمام یارانی که دوستشون داریم دریا می‌شد و دغدغه‌های زندگیمون دوباره به سادگی کل‌کل بچگی می شد.

ف. متولد ماه مهر

مامان‌بزرگم می‌گه: ننه ژووون... حالا که گذاشتی توی جوابا بهت کمک کنم! (آی پااااه‌م... آی کمَه‌ره‌مممم!) بذا جواب اینم من بدم (می‌گم بفرمایید!) می‌گه: ننه ژووون چن سالته مگه شوما! نمی‌دونی اونا که هی می‌گن ای کاش ای کااااش، همون اونان که از خودشون شولو نمی‌کنن؟ (منظورش شروعه! می‌گم مامان‌بزرگ فراموش کردی ئح‌ئح کنیااا!) می‌گه: ها... ئح‌ئح! آاایییی... کمَه‌ره‌م... ای دس‌تحم... ای کاش یکی پیدا می‌شد منُ از این درد نجاااات می‌دااااحد...!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها