حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پرده اول
زندگی سمیه
پانزده ساله بودم که پدرم مرا شوهر داد. هاشم از هممحلیها بود و پدرم میگفت پسر خوبی است و من نباید بهانهگیر باشم. پدرم تصمیمگیرنده بود و نظر من اهمیتی نداشت. حرفها زدهشد و من شدم زن شاگرد کفاشی که همه او را آدم درستی میدانستند. هاشم میگفت در تهران کار بهتر است و راحتتر زندگی میکنیم؛ به همین دلیل مهاجرت کردیم. شوهرم راست میگفت درآمد بیشتر بود، اما به همان اندازه هم هزینهها بالا بود. خانه کوچکی در جنوب تهران اجاره کردیم و زندگی مشترکمان شروع شد. هاشم در یک کارخانه کارگر بود. دو سال بعد اخراجش کردند. گفتند کارگر لازم ندارند. دوباره به شغل سابقش برگشت. شاگرد کفاش شد و بعد هم برای خودش بساط کفاشی درست کرد که کار کند. نمیتوانست مغازه اجاره کند و کنار خیابان کار میکرد. این کارش درآمد خوبی نداشت، بچهدار شده بودیم و مسلما هزینههای زندگی بالاتر رفته بود، نمیتوانستیم خودمان را اداره کنیم. هاشم پیشنهاد کرد مدتی را به شهرستان بروم و با بچه آنجا باشم شاید او بتواند کاری پیدا کند. اصرار کردم با هم برگردیم و آنجا زندگی کنیم. خانوادههایمان آنجا بودند و ما بهتر میتوانستیم با مشکلات روبهرو شویم. اصرارهایم بیفایده بود. هاشم من و پسرم را به خانه مادرم فرستاد و البته سه ماه بعد فرزند دومم هم به دنیا آمد. من حدود یکسال در خانه پدرم بودم. هاشم گاهی به ما سر میزد، اما میگفت باید بیشتر کار کند. بعد از این که بچه کوچکم از آب و گل درآمد تصمیم گرفتم به تهران برگردم و پیش شوهرم باشم به هاشم گفتم دنبالمان بیاید مقاومت کرد و گفت فعلا باید در شهرستان بمانید. رفتارش عجیب بود چندماه بعد خودم با بچهها به تهران برگشتم و به خانه رفتم، اما در کمال ناباوری متوجه شدم چند تکه وسیلهای که در خانه داشتیم غیب شده است. هاشم آنها را فروخته بود. او معتاد شده بود و در این مدت به جای این که کار کند و پول بیشتری به دست آورد هر چه را در خانه داشتیم، فروخته و خرج موادش کرده بود. نمیدانستم با دو بچه کوچک چه کار باید بکنم، اما این را فهمیده بودم که دیگر باید خودم روی پای خودم بایستم و نباید به هاشم تکیه کنم. اوایل سعی میکردم با تهدید و دعوا کاری کنم که اعتیادش را کنار بگذارد. گفتم اگر ترک نکند بچهها را برمیدارم و به شهرستان میروم و طلاق میگیرم. گفت ترک میکند و میشود مرد زندگی. میخواهد برای بچههایش پدری کند. گفتم اگر اینطور باشد کمکش میکنم. تصمیم گرفتم کار کنم تا شوهرم اعتیادش را ترک کند. مدتی او را در یک مرکز ترک اعتیاد بستری کردم. خودم در خانههای مردم کار میکردم. بچهها را پیش پیرزنی میگذاشتم که صاحبخانهام بود. تنها زندگی میکرد و از این که بچهها پیش او باشند ناراحت نمیشد؛ البته دو ماه بیشتر طول نکشید. مادرم آمد و بچهها را برای مدتی با خودش برد. در این مدت بیشتر میتوانستم به هاشم رسیدگی کنم. او به مراقبتهای بعد از ترک نیاز داشت. ضمن این که خرجمان هم کمتر شده بود و میتوانستم پول پسانداز کنم. تقریبا هر روز کار داشتم حتی جمعهها هم کار میکردم. کمکم مشتریان خودم را پیدا کرد. چند خانم بودند که خیلی هم خوب رفتار میکردند. گاهی بیشتر از دستمزدم میدادند. وقتی توانستم کمی پول پسانداز کنم بچهها را پیش خودم آوردم. در تمام این سالها من کار میکردم و بار زندگی روی دوشم بود. هاشم چندبار به سمت اعتیاد رفت و دوباره ترک کرد. راستش از او ناامید شده بودم و میدانستم فقط در شناسنامه شوهر من است. فقط برای این که نام پدر در خانه باشد از او جدا نمیشدم. کمکم درگیریهای ما بیشتر شد. هر بار که مواد میخواست پولش را از من میگرفت. بچههای خوبی داشتم و دلم نمیخواست با جروبحث با شوهرم زندگی را برای آنها تلخ کنم. تا این که مدتی پیش متوجه شدم شوهرم با زنی رابطه دارد، البته به او خرده نمیگرفتم چون مدتها بود دیگر به هم علاقهای نداشتیم، اما چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم از او جدا شوم رفتارهای شوهرم بود او هر بار زنی را به خانه میآورد. در تمام این سالها سعی کردم ایرادهای شوهرم را بپوشانم و زندگی آبرومندی داشته باشم. با سیلی صورتم را سرخ کردم و نگذاشتم مردم بفهمند در زندگیام چه میگذرد. هزینه بچهها را دادم و سعی کردم خودم سختیها را تحمل کنم تا آنها راحت باشند، اما اجازه نمیدهم شوهرم با بیآبرویی که به راه میاندازد سرنوشت بچههایم را تحت تاثیر قرار دهد. من دیگر با او زندگی نخواهم کرد حتی اگر در شناسنامه شوهرم باشد.
پرده دوم
زندگی هاشم
هاشم جسم خمیده و صورت تکیدهای دارد. چهرهاش نشان میدهد گرفتار مواد مخدر است، اما میگوید مواد نتوانسته احساسات انسانی را از او بگیرد و هنوز هم همسرش را دوست دارد:
«سمیه را خیلی دوست داشتم و دارم. او زن خوبی است و میدانم هیچ زن دیگری در زندگیام نخواهد بود که به اندازه سمیه برایم فداکاری کند. اعتیادم زمانی شروع شد که از کارخانه اخراج شدم. در فشار و سختی بودم و دنبال چیزی میگشتم که آرامم کند. نمیدانستم موادی که دوستانم به من تعارف میکنند چطور زندگیام را از بین خواهد برد. از سمیه و مهربانیاش خجالت میکشیدم و به همین خاطر هم او را به خانه پدرش فرستادم. در تمام مدتی که او پیشم نبود تلاش میکردم ترک کنم، اما موفق نمیشدم. بار اولی که ترک کردم سمیه کمکم کرد. او راست میگوید برای نجات من خیلی زحمت کشید و بچههایم را بزرگ کرد. میدانستم همه این کارها به خاطر من نیست و بچهها نقش مهمی دارند، اما همین که کنارم بود برایم کافی بود. درگیریهای من و همسرم از وقتی شروع شد که دوباره به سمت مواد رفتم. نمیتوانستم ترک کنم. خانهنشینی داشت دیوانهام میکرد و کسی هم به من کار نمیداد. چندبار با سمیه به خاطر پول مواد درگیر شدم. او عصبی بود، تحمل گذشته را نداشت و با هم دعوا میکردیم. رابطه سردی داشتیم، چند سالی بود که این رابطه سرد در خانه حاکم بود. هر دو اذیت میشدیم وقتی سمیه بعد از کار به خانه میآمد خودش را سرگرم بچهها میکرد و کارهای خانه را انجام میداد. هربار در مورد هر چیزی با او صحبت میکردم به من میگفت اجازه ندارم اظهارنظر کنم. در خانه موجود اضافی بودم تصمیمهای زندگی را خودش میگرفت و میگفت نمیخواهد به این وضع ادامه بدهد. کمکم تصمیم گرفتم کاری کنم تا سمیه به من بیشتر توجه کند. با زنان دیگر رابطه برقرار میکردم. آنها را به خانه میآوردم ومیخواستم کاری کنم که سمیه بیشتر به من توجه کند. من بچههایم را دوست دارم و نمیخواهم از خانوادهام جدا شوم. میخواهم با آنها زندگی کنم و اگر با جدایی موافقت نمیکنم به همین خاطر است، اما سمیه حاضر نیست من را ببخشد از وقتی زنی مستقلشده و خودش درآمد دارد دیگر من را دوست ندارد و مرا باری اضافی در زندگی میداند. اگر همسرم موافقت کند تا دوباره باهم زندگی کنیم اعتیادم را ترک میکنم و قول میدهم بدرفتاریهایم را کنار بگذارم. جدایی نه به نفع من است و نه به نفع او. سمیه فکر میکند حالا که بچهها بزرگ شدهاند به پدر احتیاج ندارند. او کاری کرده بچهها از وجود من خجالت میکشند. هیچکدام حاضر نیستند با من زندگی کنند و میخواهند کنار مادرشان باشند. خیلی سعی کردم سمیه را دوباره آرام کنم. حتی از خانوادهاش کمک گرفتم، اما هیچکس نمیتواند راضیاش کند. ای کاش میتوانستم زمان را به عقب بازگردانم، آن وقتطور دیگری زندگی میکردم. من به همسر و فرزندانم ظلم کردم و آنها نمیخواهند فرصت دوبارهای بدهند. دل کندن از کسانی که دوستشان دارم خیلی سخت است. ایکاش برگردند حتی اگر با هم دعوا کنیم و زندگی برایم تلخ باشد. نمیخواهم از بودن کنار فرزندانم محروم باشم به عنوان یک پدر حق دارم با آنها باشم و تا جایی که بتوانم با طلاق مخالفت میکنم.»
نظر کارشناس
مهاجرت؛ اولین آجر کج
عاطفه کشاورزی - مشاور خانواده
درباره اینکه زندگی سمیه و هاشم چرا به اینجا کشید نکات متعددی وجود دارد اما یکی از برجستهترین آنها که در واقع اولین آجر کج این دیوار هم محسوب میشود، مهاجرت زوج جوان به تهران است. هاشم در رویای درآمد و رفاه بیشتر همسرش را با خود به شهری میآورد که شناختی از آن ندارد و از قوانین نانوشته آن بیخبر است به همین دلیل هم نمیتواند در جامعه جدید موفق باشد و به محض اینکه اولین کارش را از دست میدهد سراغ موادمخدر میرود. زوج جوان که تجربه چندانی در زندگی نداشتند دور از خانواده و محروم از کمکها و مشاورههای اطرافیان در یکی از بغرنجترین دورههای زندگی خود قرار گرفتند، حال آنکه هاشم قبل از آن در شهر خودش دارای شغل بود،فردی معتبر محسوب میشد، با آداب و فرهنگ جامعه آشنایی داشت و سمیه نیز در نزدیکی والدینش احساس تنهایی نمیکرد و میتوانست هرگاه مشکلی پیش بیاید از آنان کمک و راهنمایی بخواهد.
نکته برجسته دیگر رفتارهای سمیه است. او بعد از اطلاع از اعتیاد شوهرش سعی میکند او را از این بیماری نجات بدهد، ولی راه این کار را بلد نیست و برای همین هم به نتیجه مطلوب نمیرسد و بهتدریج به سمت رفتارهایی میرود که آثار تخریبی دارد و هاشم به گفته خودش به این تصور میرسد که موجودی اضافی است و بنابراین هر رفتاری را میتوان از وی انتظار داشت. در اینجا است که اهمیت کمک گرفتن از مشاوران خانواده مشخص میشود اگر سمیه این کار را میکرد چه بسا امروز زندگیاش به چنین نقطهای نرسیده بود.
سولماز خیاطی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....