سکانس اول؛ نگاه مریم
من و شوهرم به صورت کاملا سنتی با هم ازدواج کردیم. تازه دیپلم گرفته بودم که خانواده سعید به خواستگاریام آمدند. پدر سعید در بازار همکار پدرم بود و آنها رابطه خوبی باهم داشتند. پدرم فکر میکرد چون با پدر سعید دوست است و رابطه خوبی دارد، ازدواج من هم ازدواجی موفق خواهد شد. او اصرار زیادی به این وصلت داشت، اما من دوست داشتم درس بخوانم، دو سال پشت کنکور ماندم و نتوانستم وارد دانشگاه شوم. هرچند پدرم به رویش نمیآورد، اما از اینکه وارد دانشگاه شوم ناامید شده بود. میگفت اول و آخر باید زن خانه باشی و کدبانوگری کنی، پس درسخواندن خیلی به کارت نمیآید. وقتی خانواده سعید برای بار دوم به خواستگاریام آمدند در واقع کار تمام شده بود. پدرم همه حرفهایش را با پدر سعید زده و مراسم خواستگاری برای دلخوشی من بود. یادم میآید وقتی مراسم تمام شد و پدر سعید با خنده گفت تاریخ عقد را اعلام کنید، مثل مجسمهای که سالها روی یک میز نشسته باشد، خشک شدم. فهمیدم مخالفتم فایدهای ندارد. به مادرم گفتم مگر قرار نبود فقط برای خواستگاری بیایند تا من فکرهایم را بکنم. مادرم جوابی نداد. او خوب میدانست نه حرفهایش فایدهای دارد و نه میتواند با پدرم صحبت بکند. برای خودم هم روشن بود مخالفتهایم فایدهای ندارد. البته سعید پسر بدی نبود و جوان برازندهای به نظر میرسید. قرار شد قبل از عقدمان با سعید صحبت کنم. پدرم گفته بود حرفهایش را با او زده و از او قول گرفته نسبت به من سختگیر نباشد.
یک هفته بعد من و سعید باهم قرار گذاشتیم و حرف زدیم. جوان بامحبتی به نظر میرسید. راستش من تجربهای نداشتم و سعید اولین پسری بود که روبهرویم نشسته بود و داشتیم باهم صحبت میکردیم. او به من گفت پدرش پیشنهاددهنده این ازدواج بوده و او هم موافقت کرده است. تقریبا شرایط مشابهی داشتیم، سعید گفت به من علاقهمند شده است حتی قول داد اگر دوباره دانشگاه قبول شدم مخالفتی نکند و اجازه بدهد درس بخوانم. جلسه بعد میزان مهریه، زمان عقد و مسائل دیگر مشخص و قرار شد بعد از انجام آزمایش عقد کنیم و یک ماه بعد هم مراسم عروسی برگزار شود. پدر سعید آپارتمانی در نزدیکی خانه خودش برای او خریده بود. پدر من هم ظرف مدت کوتاهی جهیزیه را مهیا کرد و ما خیلی زود ازدواج کردیم.
رابطه من و شوهرم رابطه گرمی نبود، اما مشکلی هم نداشتیم. به هر حال ما ازدواج کرده بودیم و من باید کاری میکردم تا زندگی آرامی داشته باشم، چون میدانستم راه پس و پیش ندارم. فکر میکردم سعید هم به این نتیجه خواهد رسید. سعید صبح زود از خانه بیرون میرفت و شب برمیگشت، من هم درس میخواندم و کارهای خانه را میکردم و منتظرش میماندم. یک هفته بعد از کنکور بود که متوجه شدم باردار هستم.
آرزوهایم بر باد رفته بود. سعید حتما با درسخواندن من مخالفت میکرد. وقتی به او گفتم باردار هستم خوشحال شد و گفت از این به بعد دیگر سرت گرم میشود و لازم نیست به کنکور فکر کنی. حرفش برایم سنگین بود، اما واقعیت داشت، این را وقتی فهمیدم که دوقلوهایم به دنیا آمدند. خیلی گرفتارشان شدم، بجز خودم و مادرم یک پرستار هم داشتیم، اما باز هم از پس بچهها برنمیآمدم. تا دو سالگی بچهها تقریبا هیچ شبی نخوابیدم و صبح وقتی که پرستار میآمد استراحت میکردم. دو سالگی که گذشت و بچهها را از شیر گرفتم وضع بهتر شد، البته شکل گرفتاریها تغییر کرد. من و سعید مثل همیشه باهم کم صحبت میکردیم و من بیشتر درگیر بچهها بودم و زمانی که به خانه میآمد مشغول کارش میشد تا زمانی که صدایش کنم و باهم شام بخوریم. بعضی وقتها هم شام به خانه نمیآمد و میگفت با دوستانش بیرون قرار دارد. هرچند به من میگفت این قرارها کاری است، اما بعد فهمیدم قراری در کار نیست و خیانتی بزرگ زندگیام را نابود کرده است.
دیرآمدنهای سعید عادی شد و بعد کمکم به مسافرتهای گاه و بیگاهش عادت کردم. بچهها بزرگ شده بودند، مدرسه میرفتند و من نمیتوانستم آنها را تنها بگذارم. دلم میخواست آرزوهای بچهها را برآورده کنم و به همین دلیل خودم را فدا میکردم و همه وقتم را برای آنها میگذاشتم. بیشتر اوقات برای انجام کارهای بچهها تنها بودم، سعید خانه نبود، کار داشت و سفر بود. تا اینکه یک روز وقتی به حمام رفته بود تلفن همراهش زنگ زد. عادت نداشتم تلفنش را جواب بدهم. خودش هم دوست نداشت، اما تلفن مشکوک بود، سعید از زیر دوش بیرون آمد و تلفن را از روی میز برداشت و صحبت کرد و بعد گفت خیلی زود میآیم.
این تلفن نه یک تماس کاری بود و نه یک صحبت کوتاه دوستانه، بلکه یک قرار عاشقانه بود. حس زنانهام به من میگفت زندگیام در خطر است. تلفن را روشن کردم و شماره تماس را برداشتم، دوباره آن را خاموش کردم. وقتی سعید آمد بلافاصله لباس پوشید و رفت، چند بار با آن شماره تماس گرفتم صدای یک زن بود، بعدها فهمیدم سعید به سراغ عشق دوران جوانیاش رفته، درست روزهایی که من از بارداری پریشان میشدم و از بیخوابیهایی که به خاطر بچهها تحمل میکردم، گریه میکردم و تمام توانم صرف بزرگکردن دوقلوهایی میشد که نام فامیل سعید را یدک میکشیدند، او با آن دختر دوست شده بود و رابطهشان همه این سالها ادامه داشت.
سکانس دوم؛ حرفهای سعید
سعید هم روایت خودش را از زندگی مشترک دارد و ماجرا را اینطور تعریف میکند:
مرد باشی و عاشق و نتوانی خانوادهات را راضی به پذیرفتن عشقت کنی باید درد بزرگی را تحمل کنی و من در تمام این سالها داشتم درد را تحمل میکردم. عاشق دختری بودم که پدر و مادرم او را لایق زندگی با من نمیدانستند. به همین علت هم اجازه ندادند با او ازدواج کنم. بدون اینکه بدانم به خواستگاری دختری رفتند که پدرش با پدرم دوست بود و بعد از اینکه قرارها را گذاشتند من هم در جریان قرار گرفتم. روزهای سختی بود، باید با دختری زندگی میکردم که دوستش نداشتم و باید با دختری که عاشقش بودم خداحافظی میکردم. دلم نمیخواست به مریم خیانت کنم.
با اینکه رابطه سردی داشتیم و من هم میدانستم او با میل خودش با من ازدواج نکرده، اما عشق دختری را که با او خاطرهها داشتم، نمیتوانستم فراموش کنم. من در زندگی با مریم هیچوقت آرامش را تجربه نکردم، عاشق نشدم. با اینکه کارهایم را انجام میداد و از بچههایم نگهداری میکرد و هیچوقت هم با من مخالفت نمیکرد، اما ما خیلی کم باهم صحبت میکردیم و او هیچ وقت برای من وقت نداشت.
نداشتههایم را در زندگی با زنی پیدا کردم که عشق دوران جوانیام بود. یک سال بعد از ازدواج با مریم بود که فهمیدم من واقعا نمیتوانم عشقم را فراموش کنم. از طرفی نمیتوانستم زندگی با مریم را هم پایان بدهم، چون از او دو بچه داشتم و ازدواجمان هم مصلحتی بود. مطرحشدن موضوع طلاق میتوانست خانواده هردوی ما را تحت تاثیر قرار دهد.
این یک واقعیت است که من عاشق مریم نیستم، اما دوستش دارم. او مادر بچههای من است. دوست ندارم طلاقش بدهم. این جدایی به نفع هیچ کدام از ما نیست. بچهها آسیب میبینند، میدانم مریم ناراحت است و نمیخواهد من را ببخشد. حتی اگر بخواهد دیگر به خانهاش نمیروم، اما بهتر است همسرم بماند و کنار بچهها باشد.
مریم من را به خیانت متهم میکند، اما فکر میکنم من و مریم هر دو قربانی تصمیم خانوادههایمان شدیم. قربانی پدرانمان که ما را در انتخاب همسر آزاد نگذاشتند، وگرنه حالا زندگی بهتری داشتیم. من و مریم هیچوقت در زندگیمان مشکل مالی نداشتیم، او هرچه میخواست برایش فراهم میکردم، پدرم هم همیشه پشتیبانم بود.
هرچند از وقتی این موضوع را فهمیده ناراحت است و با من صحبت نمیکند، اما اگر مریم بماند او به ما کمک میکند. شاید بهتر بود عشق را درون خودم سرکوب میکردم، لااقل به خاطر بچههایم که حالا تصمیم مادرشان خیلی آزارشان میدهد و من مقصر این تصمیم هستم. از مریم عذرخواهی میکنم، نباید به خواستگاریاش میرفتم و باید بیشتر در برابر خانوادهام مقاومت میکردم، اما آن زمان به این روزها فکر نمیکردم.
بعد از اینکه دختر مورد علاقهام را صیغه کردم اصلا به این فکر نمیکردم مریم روزی متوجه شود من با آن زن رابطه دارم. او به من اعتماد داشت و هیچوقت تلفنم را کنترل نمیکرد، من هم سعی میکردم در خانه طوری رفتار کنم که او متوجه نشود. مریم زن شکاکی نبود و با کارهایم مخالفت نمیکرد، او زن خوبی است و مشکل فقط اینجاست که من عاشقش نیستم.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
برآورده نشدن نیازهای عاطفی
عاطفه کشاورزی/ مشاور خانواده
ماجرای زندگی سعید و مریم از دو جنبه قابل بررسی است. در وهله اول ازدواج این دو، ازدواج صحیح و مناسبی نبوده است. ازدواج صحیح آن است که دو طرف نسبت به یکدیگر شناخت کافی داشته باشند گرچه هرگز دو نفر نمیتوانند در چند جلسه صحبت به شناخت کامل از یکدیگر دست یابند و این موضوع به سالها ارتباط نیاز دارد، دوم اینکه دو طرف باید قبل از عقد شناختی کلی از هم داشته باشند و نسبت به اصول اولیه با هم به توافق برسند. سعید و مریم در واقع طبق خواسته پدران خود به عقد هم درآمدند و این اتفاق به سرعت رخ داد و آن دو هرگز این مجال را نیافتند که از علاقهها و سلیقههای یکدیگر مطلع شوند و ببینند آیا میتوانند به خواستههای طرف مقابل احترام بگذارند و در جهت برآورده کردن آنها بکوشند یا نه. موضوع بعدی این است که دختر و پسر برای ازدواج باید به یکدیگر کشش عاطفی داشته باشند که درخصوص زوج مورد بحث چنین کششی وجود نداشته است. بنابراین ازدواج آن دو ازدواجی ناسالم بوده که تحت فشار خانواده شکل گرفته است. مریم و سعید 14 سال با هم زندگی کردند و به ظاهر همه چیز خوب و آرام پیش رفته است اما این فقط ظاهر قضیه است و در باطن هیچ یک از این دو نفر از همسر خود رضایت نداشتهاند و نیازهای عاطفی آنان برآورده نشده و آنها در واقع باز هم تحتتاثیر جو خانواده سعی کردهاند به جای حل منطقی گرهها آنها را به اصطلاح لاپوشانی کنند و نیازهای خود را به تعویق بیندازند اما سعید تا مدتی موفق به این کار شده و پس از آن وقتی دیده با خلأ و کمبود عاطفی مواجه است سراغ دختری رفته که از پیش ازدواج به او علاقه داشته است. البته هیچ چیز توجیهکننده خیانت نیست اما باید دانست خیانت در چه مواقعی بوقوع میپیوندد. پرونده مورد بحث میتواند برای دختران و پسرانی که در آستانه ازدواج قرار دارند نمونه خوبی باشد تا خطاهای آن دو را تکرار نکنند.