حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کیف دستی مقتول کنارش افتاده بود و کارت شناسایی داخلش قرار داشت. کارآگاه نگاهی به کارت ملی وی انداخت. نامش بیتا بود و اهل رامهرز. یک کارت دانشجویی هم داخل کیف بود که نشان میداد بیتا در رشته ادبیات فارسی درس میخوانده است. هیچ سرنخ و نشانه دیگری آنجا وجود نداشت به همین دلیل مشفق با انتقال جسد به پزشکی قانونی موافقت کرد البته گوشی موبایل او را پیش خودش نگه داشت تا شماره بستگان بیتا را پیدا کند. کارآگاه وقتی میخواست سوار خودرو شود در آن طرف خیابان، روبهروی محل رها شدن جنازه متوجه چاه بزرگی شد که سرش را نپوشانده بودند. مشفق پیش خودش فکر کرد قاتل اگر جنازه را آنجا میانداخت چند روز طول میکشید تا پیدا شود و او فرصت کافی برای فرار میداشت. در واقع خیلی ناشیانه عمل کرده بود.
کارآگاه در اداره تلفنی به پدر بیتا خبر به قتل رسیدن دخترش را داد. مرد پشت تلفن از هوش رفت و چند دقیقه بعد وقتی توانست به خودش مسلط شود به مشفق تلفن زد و گفت همین حالا به سمت تهران حرکت میکند. کارآگاه نمیتوانست تا آن زمان منتظر بماند برای همین چند سوال ضروری پرسید. پدر اسم دوستان صمیمی دخترش را نمیدانست. بیتا در خوابگاه زندگی میکرد و البته قرار بود بزودی و تا قبل از عید پسری به اسم خسرو که ظاهرا همکلاسش بود به خواستگاریاش بیاید. کارآگاه شماره خسرو را از گوشی مقتول پیدا کرد و با او هم تماس گرفت. پسر جوان شوکه شده و زبانش بند آمده بود. گفت بسرعت خودش را به آگاهی میرساند اما مشفق پیشنهاد بهتری کرد: نشانی خانهتان را بدهید. من خدمت میرسم. شاید مجبور شویم با هم به دانشگاه برویم.
پسر مخالفتی نکرد و دو ساعت بعد کارآگاه وارد آپارتمان خسرو شد. پسر تنها بود. گفت پدر و مادرش برای عروسی یکی از اقوام به سراب رفتهاند. مشفق خیلی آرام به نظر میرسید. سوالاتش را در کمال خونسردی میپرسید و با دقت به جوابهای دانشجو گوش میداد. پسر از نحوه آشناییاش با بیتا، رابطه دوستانهشان و قرار خواستگاری و ازدواج حرف زد. کارآگاه حدود نیم ساعت بعد به خسرو گفت: لطفا با من بیایید به محل قتل و بعد به خانه چند نفر از دوستان بیتا سر میزنیم.
سرگرد و خسرو سوار خودروی پسر جوان شدند و راه افتادند. آنها اول به محل رها شدن جسد رفتند. مشفق وقتی به آنجا رسید، پیاده شد تا در صندلی عقب بنشیند و اوضاع را بهتر زیرنظر بگیرد اما هرکاری کرد در عقب سمت شاگرد باز نشد. خسرو سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: آن در خراب است از این طرف سوار شوید. کارآگاه بدون هیچ حرفی سوار شد و یک بار دیگر از جلوی محل حادثه گذشتند اما نکته تازهای به چشم نیامد. سپس خسرو مقصد بعدی را پرسید و کارآگاه نشانی اداره آگاهی را داد. وقتی به آنجا رسیدند مشفق به دستان خسرو دستبند زد و او را به یک سرباز سپرد تا مقدمات بازجویی را آماده کند. پسر جوان همان روز به قتل نامزدش اعتراف کرد و گفت از ازدواج با بیتا پشیمان شده بود اما این دختر دست بردار نبوده و روز حادثه بعد از مجادله در این باره او کنترلش را از دست داد و مرتکب جنایت شد. شما خواننده محترم برای ما بنویسید سرگرد مشفق چگونه متوجه شد خسرو قاتل است.
پاسخ معمای شماره قبل: مرد زندانی از یکی از نگهبانان میپرسد: اگر از نگهبان دوم بپرسم آن در به سمت زمین مسطح است، چه جوابی میدهد؟ اگر نگهبان اول راستگو باشد با توجه به دروغگو بودن نگهبان دوم جواب میدهد: خیر و اگر نگهبان دروغگو باشد باتوجه به راستگو بودن نگهبان دوم باز هم جواب میدهد، خیر. در این صورت معلوم میشود آن در رو به زمین مسطح باز میشود اما در هر دو حالت اگر جواب نگهبان اول بله باشد یعنی آن در به باتلاق باز میشود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....