آسمانه از ملایر: گناه من چیه که کامپیوترم خرابه؟ اس میدم ولی چاپ نمیکنی؟
آسمانیای و از این پایینماییناااا نگاه میکنیییی؟! خب عزیز مادر، یا کامی رو میفرستن تعمیر، یا همچنان به ارسال دود با چاپار متوسل میشن! فعلا پیامکهایی بیشتر چاپ میشه که حاوی نظر فرستنده درباره چاردیواری یا بروبچ و مطالب چاپ شده باشه.
آوا: برای جواب فائزه، 18 ساله باید بگم که آخه این دخترا اصولا حساسن و این حساسیت بیجا گاهی باعث دردسر میشه، ولی پسرا اغلب بیخیالن و این بیخیالی با کمی شانس که قاطی بشه، چی میشه؟ نتایج امتحانات جالب میشه!
دوس داشتم روز تولدت یه دونه از اون شترایی که شانس با خودشون دارن بیاد دم در خونهتون، هیییچوختم بلند نشه از جاش!
کوثر جلیلی، 20 ساله از اندیکای خوزستان: میدونی پاسخگو! میخوام یه چیزی بگم. شما توی دوران نوجوونیم که احتیاج داشتم یه کسی باشه راه و چاه زندگی رو دوستانه نشونم بده، با حرفا و کلیدای طلاییت بهم امید و زندگی دادی. یه جورایی جای خالی مامان و بابام رو واسهم پر کردی. خیلی دوستت دارم. باور کو ای حرفا رو از تهِ تهِ دلم گفتم. نه خواستم پاچهخواری کنم، نه هندونه زیر بغلت بذارم و نه پوست موز بندازم جلو پات!
من مخلص و کوچیک تو هم هستم دربست، درباز، در قفل شده، شیشه یه سانت پایین داده! خلاصه که همه رقمه! همین «از دل براومده بود» بود! که عین تیییییر به دل نشست! الانم که تیره خورده به دلم و دلت خنک شده، یه نمه اجازه بده برم جواب مامانم رو بدم این دم سال نویی، بعد بیام بمیرم... خوبه؟ (همین که دنبال پیدا کردن راه و چاه زندگیای، نشون میده از اون آدمای در آینده موفق و بَرنده خواهی شد خودت، اگه قدمهات رو آگاهانه ورداری)
رضا 12 ساله از ماکو: پاسی جون... باشه... جواب منو نده. بگو این بچهس باید بره صفحه خردسالان. عیب نداره. ولی من هنوز عاشق این صفحهم و از حرفای تو و نوشتههای بچهها درس میگیرم.
آااااخ... خُ تو که الان زدی این دل گونجیشکی و کوچولموچول منُ چاکچاک کردی از نفس انداختیش که ماااادر! (من افتخار میکنم که کسانی عین تو رو همراهم دارم. خوبه؟)
فروزان: حسامی، ببین! من 6 ماهه با تو آشنا شدهم. نوپام. منو دریاب. خلأ عاطفی پیدا کنم با کیه؟ قبلا هم اس دادم ولی انگار نه انگار.
فروزاااان؟! 6 ماهه؟! صبر داشته باش دیگه! تو نظرت رو پیامک کن، یا مطالب خودت رو ایمیل کن، اگه خوب بود و چاپ نکردم، اونوخ شعلهور شو بیا بگو خلأ و اینا!
نازی 24 ساله از اردبیل: وای بروبچههاااا.. انقد خوشحالم دو صفحه شدی که میخوام تا شب واسهت اس بزنم. راستی متنهای «برتینا» رو خیلی دوس دارم. همیشه چاپش کنید لطفاً.
رو تقویمم نوشتم واسه دل تو هم که شده، تا اونجا که ممکنه، چشم!
یک 21 ساله از اهواز: بهم بگید خوش اومدی که امیدوار بشم و منم عضوی از خانواده شما شم. آخه اولین بارمه بهتون پیامک میزنم. با شمام که دلتون تاپتاپ میکنه واسه اضافه شدن حتی یه نفر، هاااا!
هاااا؟ چیییی؟ کییییی؟ من؟ بهبه! واااااحی... چققققد خوشحاااالم. هوووومممم. چه جوری بگم اصا؟ آاااخه خووووشحاااالمممم! (دیدی بس که تاپتاپ کرد، نفهمیدم چطو جوگیر شدم و چیا گفتم و چطو گفتم؟! یک همچی دلی داریم ما. بفرست متنهای محصول فکر و قلم خودت رو به ایمیل یا نشونی پستیمون)
آرامش توفانی: دیگه خودت رو نشون بده، نترس، ترور نمیشی!
چیچی نترسم؟ تا زمانی که این همه تناقض هست، خیلیام میترسم! قبول نداری؟ یه نگاه به اسمت کن! (حالا فک کن از غار اومدهم بیرون، هویجور خوشخوشان دارم واس خودم قدم میزنم، یهو یه دایناسور از اون کتوکُلفیوس هیکَلیوس گوشخواریوسهای قدیمی مییاد خیلی محترمانه و مؤدبانه سلامی میکنه و هنو جوابش رو ندادهم با یه آااارااااامش همچی خااااص و مثالزدنیاییییی از روم رد میشه میره پی کارش! کی جواب میده؟ نه... بوگو! پاسخگویی هس وااااقعاً؟ نیس دیگه!)
حدیث ف. از لاهیجان: خیلی تنهام. نمیدونم چرا هیچکس دوستم نداره. حتی پدر و مادرم. ببخشید که حرفای دلم رو به شما میگم. آخه بعضی جاهاش بعضیا حرفای دلشونُ گفتن، گفتم منم به شما بگم. مجلهتون رو اولین باره میخونم.
هاااان... اینجاااس که من به نظرم میرسه درگیر این احساسات مربوط به سن و سال شدی احتمالا. یه مقطعی هس که خیلی از آدما تجربهش کردهن. من اسمش رو گذاشتهم سن و سال هیشکی دوسم نداره! (یخده مقاومت کن اینا بگذره، میبینی که خیلیها دوستت دارن. حتا اگه نه، خودت خودت رو دوس خواهی داشت).
سیاوش منصور: دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشتم[...].
وااای... اگه بدونی چقد خوشحال شدم از خوندن نوشتهت... که چشام از کاسه در اومد! (آه... یکی یه چش اضافی نداره بده به من... فوری فوتیههاااا... هیچجا رو نمیتونم ببینم!) واااای... اگه بدونی چقد خوشحال شدم از خوندن خبر ازدواجت.. (آه... یکی یه واااام بده به این! فوری فوتیههااااا... هیچ چارهای نمیمونه براشهاااا)! آقا، تبرییییک! پای هم جوون بمونین شونصد ساااال. منتظر نوشتههاتم هستماااا. نری باز شونصد سال خبری ازت نشه!