یکی از داستانهای کتاب درباره باغبانی است که پاهای سنگیاش شهره عالمش کردهاند. برای همین گروه گروه آدم از همه جای دنیا به دیدنش میآیند تا وقتی او دارد باغچهها و کرتهایش را آب میدهد پایش را لمس کنند یا وقتی در گلخانه اش سرگرم کار است دستشان را به ساق پایش بکشند. بعد هم بگویند آدم تصورش را هم نمیتواند بکند که پر و پای یک نفر از سنگ است، اما هیچ گاه کسی از گلهای او چیزی نمیگوید.
وقتی شروع کردم داستانهای این کتاب را خواندن، طولی نکشید که متوجه نکتهای شدم. احساس کردم در بعضی از آنها چیزی هست که یکدفعه ظاهر میشود و وقتی آن ظاهر شد داستان به وجود میآید. معمولا در هر موقعیتی از زندگی چیزهایی هست که ازشان غافل هستیم؛ اما ای بسا که بسیاری از آنها خیلی مهمتر از چیزهای دیگری است که ذهن ما را به خود مشغول میکنند. داستانها سر و کار زیادی با این مسأله دارند. چیزهایی که معمولا از آنها غافل هستیم، گاهی نقش مهمی در داستانها بازی میکنند.
البته رمانها و داستانهای بلند جایگاه خودشان را دارند، اما زیبایی واقعا میتواند در یک قالب خیلی کوچک و در نهایت سادگی هم به درخشش درآید و صورت کمال پیدا کند: «داستان عاشقانه ـ یک بشکه مواد ترانزیتی و یک واگن زغالبر، توی یکی از ایستگاههای اصلی قطار مونتس به هم خوردند و احساس کردند که برخوردشان به هیچ وجه تصادفی نیست، زغالبر زمزمه کرد: دوست دارم عزیزم. بشکه مواد ترانزیتی از شنیدن این حرف تا بناگوش سرخ شد و مدتی هر دو خیره به هم نگاه کردند. بعد هم آهکشان به حرکت در آمدند، بشکه مواد ترانزیتی به سمت کیاسو رفت و زغالبر به سمت کپنهاک. واقعا متأسفم که آنها هرگز دوباره همدیگر را ندیدند.» احساس کردند که برخوردشان به هیچ وجه تصادفی نیست. بعضی از داستانهای «یک جفت چکمه برای هزارپا» برای کودکان و نوجوانان هم مناسب هستند، اما نکتههای ظریفی در بسیاری از آنها هست که درک آنها ذهنی ورزیدهتر از ذهن کودک و نوجوان میخواهد. در هر حال تعدادی از داستانها ممکن است بعد از این که آنها را خواندی برای همیشه در ذهنت بماند؛ به دلیل این که زیبا و صمیمی هستند. علی عبداللهی که کارنامه عالی و پرباری در شعر و ترجمه دارد. این کتاب را هم خیلی زیبا و عالی ترجمه کرده است.
عباس پژمان / نویسنده و مترجم