درک هم خوب است

(اولین باره که به شما ایمیل می‌دم اما زیاد دست به قلمم خوب نیست و هییییچ ادعایی هم ندارم که اگه نچاپی، ال می‌کنم و بل می‌کنم! همین که بخونی و اندازة پای مورچه راهنماییم کنی واسه‌م یه دنیاس)
کد خبر: ۵۴۶۵۳۵

ناخوش احوالند... شاعرانه‌هایم را می‌گویم. رنگ رخسارشان که از خیلی وقت پیش زرد شده بود و کلماتش هم تازگیها لنگ می‌زند! اما من جدی نگرفتمشان. گذاشتم پای اضافه‌کاری‌های زندگی‌ام. می‌گویند اگر همین طور پیش بروی دیگر نه خودت خواهی بود و نه شاعرانه‌های مریض و عقب‌افتاده‌ات! می‌گویند سرطان احساس گرفته‌ام؛ [سرطانی که] تا قلبم ریشه دوانیده و باید بروم یک دورة کامل عقل درمانی! می‌گویند امکان دارد قلبت را خارج کنند و شاید برای همیشه ریشة احساست بخشکد.

نمی‌فهممشان. تنها به این فکر می‌کنم که شاید همین‌ها در جریانی مشابه، قلبشان را از دست داده‌اند. می‌ترسم از مانند اینها بودن.

سارا از تبریز

دس به قلمت که خوب بود! سرِ کار گذاشتی ما رو؟! سعی کن کلمه به کلمه‌ت رو انتخاب کنی و طوری بنویسی که آخرین جمله چنگ بندازه به ذهن خواننده ( ​اینم راهنمایی، اندازة پای دو تا کرگدن!)

موضوع

1-در جواب «فائزه» خانم [که گفته بود چرا دخترا حرص می‌خورن و پسرا بیخیالن]: این برمی‌گرده به رفتار وسواس‌گونة دخترا به همه چیز، نه فقط تو درسا. در کل پسرا به خودشون سخت نمی‌گیرن. برا همینم از زندگی بیشتر لذت می‌برن، حتی موقع امتحان!

2-در جواب «سیب» [که از رفتار بقیه دربارة دختران مجرد سن بالا شکایت کرده بود]: مقصر اصلی به عقیدة من، فرهنگ حاکم بر جامعة ماست. مادرم یه نقل قول از قدیمیها داره که: «سن دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست»! شاید سن ازدواج الان بالا رفته باشه، ولی عقیده‌هامون هنوز مثل قدیماست. اگه من جای اونا بودم، خودم رو توی موقعیت ضعف قرار نمی‌دادم و به ویژگیها و خصوصیات خوبم تکیه می‌کردم.

نیما از کرمانشاه

نیماااا...! خیلی بدی! بد! بد! بد! (افعال معکوسه‌هاااا... حو​است هس؟!) یه صندوق نوشابه گرفته بودم پخش کنم بین چن نفر... مجبورم همه‌ش رو یه‌جا بدم به تو دیگه! عح... فقط بپّا همه‌ش رو یه‌باره نخوری که نتَرکی از ذوق!

جائولوژی عمومی

جا می‌گذارم همة رد پاهایم را، همان نزدیکی خودم، پُشت سرم؛ ما عادت داریم جا بگذاریم... و به طور عجیبی جا بمانیم و جا بخوریم!

شادی اکبری

جدال

شده تا حالا دلتون گرفته باشه اما ندونید به خاطر چی؟ دلتون بخواد حرفی بزنید اما ندونید چی باید بگید؟ بخواهید با کسی درد دل کنید اما ندونید با کی؟ انگار قرار باشه جایی برید اما ندونید به کجا؟ قراره اتفاقی بیفته اما ندونید چه اتفاقی؟ دلتون بخواد کاری کنید اما ندونید چه‌کار؟ درون شما هیاهوی غریبی‌ست و شما محکوم به تحملید؛ و سکوت می‌کنید... سکوت[...].

فاطمه ولی‌پور از کرج

ای داد از بی‌ریشگی

برایم جامی از آتش بیاورید، مذاب داغ بر اندامم بریزید، بگذارید جهنمی باشم... خسته‌ام از این بهشتیان بی‌درد، از سایة سرد این درختان بی‌ریشه... خسته‌ام.

ریحانه​طالبی از چمگردان

قایق​کاغذی

1-بارها و بارها گفتم محبتت را بزور به خورد دیگران نده. تاریخ مصرفش تمام شده بود، مسمومشان کرد!

2-آسمان که بغض می‌کند، موجها سرگردان و نامهربان می‌شوند؛ پیچ‌وتاب می‌خورند و به دور پاهایم گره می‌خورند. آن دورترها کِشتیهای کوچک و بزرگ مرا به خود می‌خوانند. می‌خواهم به نداری دلم گوش کنم. با قایق کاغذی تو به دریا بزنم...

حدیث مطالبی

منفی نباش

کی گفته دخترای مجرد تقصیری دارن؟ حرف باد هواست. مهم اینه که آدما اون‌قدر خودشون رو قوی کنن که بتونن حرفای منفی رو نشنیده بگیرن. اعتماد به نفس، کلید طلایی واسه همة آدماست. (می‌دونم از دست ما بروبچ مریض شدی بس که بهت گیر دادیم. مرام رو داری؟)

حمید از ایلام

این نیما کل نوشابه‌ها رو بُرد. شربت درست کنم عوضش؟ (هاااا... واسه مریضیم سوپ درست کرده بودی؟ بیا خب... چلوکبابی بریم یا پیتزافروشی؟ اینم واسه تشکر از مرامت!)

پرورش​گُلِ مو زبان

هر صبحی که از راه می‌رسه به یاد اون نوازشایی که رو موهاش داشتی، یکی از موهاش رو می‌کنه و تو گلدونی که براش هدیه خریدی می‌کاره. کم‌کم داره کچل می‌شه. یواش‌یواش داره گُل تنهاییش درمی‌یاد... نمی‌خوای برگردی؟

کمان

بی‌تو هرگز

حالا که لحظه‌هایم طعم نبودنت را توی ذوق می‌زند، حالا که رفته‌ای و من این‌جا تنهامانده‌ترین حوای سرزمین سیبهایم، حالا که از بهشت چشمان تو رانده شده‌ام، حالا که دلم را میانة این همه تردید، به امان بی‌امانی رها کرده‌ای، حالا که رفته‌ای، دیگر به خیالم هیچ عمر جاودانه‌ای ارزش بدون تو ماندن را ندارد.

یه حوا

ناجوانمردی

ویرانی وجودم را بر آبادی دلت ببخش! در این چینی بند زدة احساس، هر چه من پژمرده‌تر شدم، تو وجودت سبزتر شد. حتماً لبریز غروری از این پیروزی بچگانه؟! نترس! من چیزی نمی‌خواهم... تمام مدال‌های دنیا به نام تو!

ف. متولد ماه مهر

خاطرات ژوراسیکی

1-تو نمی‌فهمی... باران هر لحظه توی چشمهایم تندتر می‌شود. گاهی شاید با نگاه کردن بفهمی که فقط یک پلک فاصله دارم با شکستن.

2-رفته‌ای اما هر لحظه، حضورت در من پررنگتر می‌شود؛ هر قدم که جلوتر می‌روم بیشتر در فکرت غرق می‌شوم... انگار که خاطراتت را به جای پرتاب به دورترها، جلوی پای من انداخته‌ای.

(پاسی! جون اون دایناسورا نذار صفحه بدون جوابای خودت بره واسه چاپ).

رضوان

نه دیگهههه! ببیییین... حوااااست کجاس؟ این طوری که توو دفترچه خاطراتم نوشته‌م، اگه اشتب نکنم، آخرای دوران مزوزوئیک بود که دایناسورای غول پیکر عهد ژوراسیک منقرض شدن و راه واسه زندگی راحت‌تر ما آدما باز شد اما افکارشون ؟موند تا همین الان حتی! حالا پاپیروس گرون بود، دستگاه چاپ اختراع نشده بود، یا هر چی... نشد خاطراتم رو بخونی، کتاب علوم یا زیست‌شناسی مدرسه‌ت رو که باس یادت باشه! دلت می‌یااااد جون بگیرن و نه من باشم، نه تو، نه هیش‌کی دیگه؟ (بفرما! من هی این خاطراتم رو به جای پرتاب به دور، میییین‌داااازم جلو پات... نمی‌گیری که!)

چه فایده؟

تمومِ به یاد هم بودنامون، در تلفن و ایمیل و پیامک یا همون اس خودمون خلاصه شده! دلخوشیم از این پیشرفتای تکنولوژی-ارتباطی، حتی اگه به قیمت پسرفت صمیمیت تو قلبامون باشه... اما این وسط سهم چشمامون چی می‌شه؟

اگه روزی صد بار، خوب و خوش بودنت رو از دوردست جار بزنی، واسه چشمایی که فقط محکوم به دیدنه، چه فایده داره؟ چشمایی که جز با دیدن آرامش چشمات، نمی‌تونه خوب بودنت رو باور کنه.

عالیه عباسی از کازرون

همی‌الان یه پیامک از جابز به دستم رسید که نوشته: به‌ش بگو با وبکم می‌تونه سهم چشاش رو هم بده! (بین خودمون باشه‌هاااا، باز خوبه سوالت رو با ایمیل فرستاده بودی؛ اگه قرار بود با دود بفرستی، توی این هوای توفانی معلوم نبود اصا به جواب برسی یا نه، یا کِی حتی! پ چی شد؟ کلید طلایی: وسیله که تقصیری نداره، به جای این‌که ریشه رو ول کنیم و به ظاهر بچسبیم، خوبه فرهنگمون رو بالا ببریم تا به جای پیشرفت، پسرفت نکنیم!/ از: «الجملات‌القصاریه فی لسان‌الحسامیه»! چاپ دویُم، گفتار سیّوم!)

آنچه گذشت

دیدن هر روزة تو مثل دنبال کردن سریالهای شبانه می‌مونه؛ منتها من با نگاه کردن به صفحة تلویزیون، اونچه که در طول روز برام اتفاق افتاده رو مثل یه «آنچه گذشت» دنبال می‌کنم؛ گاهی با خودم می‌خندم، گاهی هم از گفتن بعضی جملات خودم رو ملامت می‌کنم. با این حال، حاضر به تغییر هیچ جاش نیستم. همه چیز رو همون جور که اتفاق افتاده دوست دارم، با همة جزئیاتش... اما این، من رو از فردا می‌ترسونه، از این‌که همه چیز رو خراب کنم؛ چه کار می‌شه کرد جز این‌که به شیشة تلویزیون خیره بود؟

پیمان مجیدی معین

خیلی کارا! مثلا توی کلاسای فیلم‌سازی، کارگردانی، دکوپاژ و... ثبت نام کرد و با آموزش درست و اصولی به خود، از زندگی و فردا و اینا یه فیلم بهتر و اساسی‌تری ساخت.

مسئول قسمت سرگرمی

آخر کار خودش را کرد! با بودن و نبودن‌هایش کلاهی برایم بافت و سرم کرد. به خیال خودش سرم کلاه گذاشته ولی نمی‌داند با این کارش دلم را که هیچ، سرم را هم گرم می‌کند.

برتینا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها