زن و مرد جوان داستان شکست‌ بزرگ‌شان را بازگو می‌کنند

شکست زندگی با یک پیامک

همه چیز از آن مهمانی نحس شروع شد. شاید اول کار به مینا و مهدی خیلی هم خوش گذشت اما بعد تلخی‌ها را برای زندگی‌شان به ارمغان آورد و آنقدر رابطه میان این دو را سیاه کرد که حالا دیگر راهی بجز طلاق برایشان نمانده‌است و برای همین به دادگاه خانواده شماره 2 تهران آمده‌اند.
کد خبر: ۵۴۴۸۸۹

هر دو کمتر از 35 سال دارند و می‌گویند وقتی که عاشق شدند بسیار جوان بودند و فکر می‌کردند زندگی همیشه روی خوشش را به آنها نشان خواهد داد. درخواست‌کننده طلاق مینا​ست و روی این جدایی پافشاری دارد. جلسات مشاوره هم نتوانسته است زندگی مشترک آنها را نجات بدهد.

پرده اول: درددل‌های مینا

من و مهدی زمانی که دانشجو بودیم با هم آشنا شدیم. البته آشنایی ما در دانشگاه نبود، در محل کارمان باهم آشنا شدیم و بعد فهمیدیم هردو دانشجوی یک دانشگاه هستیم. هنوز دوران لیسانس را تمام نکرده ‌بودیم که مهدی به من پیشنهاد ازدواج داد. خانواده هردوی ما مخالف بودند و می‌گفتند این ازدواج پایان خوشی نخواهد داشت و ما هر دو دچار هیجان شده‌ایم و متوجه عاقبت تصمیم‌مان نیستیم. باوجود این حرف‌ها واقعیت این بود که هر دو می‌دانستیم همدیگر را دوست داریم. بالاخره با سختی زیاد با هم ازدواج کردیم. اختلافات آنقدر شدید بود که مادر مهدی حاضر نشد در مراسم عقد ما شرکت کند و ما بدون حضور او به عقد هم درآمدیم و این سختی‌ها باعث نشد از همدیگر جدا شویم.

با این‌که مادر مهدی از من خوشش نمی‌آمد، اما در تمام این سال‌ها تلاش کردم با او محترمانه رفتار کنم و زندگی آرامی با هم داشته‌ باشیم. همه اینها به این دلیل بود که مهدی را دوست داشتم. تلاش می‌کردم زندگی خوبی​ برای او درست کنم. کنار هم کار می‌کردیم و هرچه داشتیم با هم خرج می‌کردیم.

هیچ‌کدام‌مان بهانه‌جویی نمی‌کردیم و کنار هم خوشحال بودیم. هیچ وقت از مهدی انتظار بی‌جایی نداشتم و هرگز از او نخواستم برایم طلا یا لباس بخرد. همیشه سعی می‌کردم روی پای خودم بایستم و بعد از این‌که خرج ماهانه را از روی درآمدمان برمی‌داشتیم، هرچه می‌ماند چیزهایی را که لازم داشتم می‌خریدم. مهدی دوست نداشت ما بچه‌ داشته ‌باشیم و می‌گفت اگر بچه‌ای باشد دیگر نمی‌تواند به خواسته‌هایش برسد. با این‌که مادر شدن را دوست داشتم، اما به خاطر مهدی سکوت کردم و حس مادر بودن را در خودم کشتم.

در تمام این سال‌ها از هرچیزی که می‌خواستم به خاطر او گذشتم و البته پشیمان هم نیستم؛ ما زندگی خوبی داشتیم. مهدی هم خیلی برایم فداکاری می‌کرد. به او اعتماد کامل داشتم و دوستش داشتم تا این‌که به آن مهمانی نحس رفتیم. یکی از دوستانمان قرار بود به خارج از کشور برود و برای آخرین بار دوستانش را دور هم جمع کرد، مهمانی خوبی بود و خیلی شاد بودیم و تا نیمه‌شب نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم. من کنار دوستانم بودم و مهدی هم داشت با بچه‌ها حرف می‌زد. موقع رفتن متوجه نگاه عجیب دختری که در آن مهمانی بود شدم. او به مهدی نگاه کرد و گفت از این‌که با او آشنا شده خیلی خوشحال است و ای‌ کاش بیشتر او را ببیند. از آنجا که به شوهرم خیلی اعتماد داشتم، شک نکردم و بعد که سوار ماشین شدیم از مهدی در مورد او پرسیدم. او برایم توضیح داد آن دخترجوان دانشجوی هم‌رشته اوست و برای پیشرفت در کارش کمک خواسته‌است.

من هم حرفش را باور کردم تا این‌که یک هفته بعد نیمه‌شب با صدای پیامک تلفن همراه شوهرم از خواب بیدار شدم. مهدی خواب بود و متوجه صدا نشد پیامک را باز کردم و دیدم آن دختر پیام فرستاده که می‌خواهد مهدی را ببیند و گله کرده ‌بود که چرا سر قرار نیامده و کلمات محبت‌آمیزی هم نوشته‌ بود. مثل آدمی که خواب وحشتناک دیده ‌است شوکه ‌شدم. باورم نمی‌شد شوهرم به من خیانت کرده است. آنقدر بهت ‌زده ‌بودم که حتی نمی‌توانستم مهدی را از خواب بیدار کنم. تا صبح بیدار ماندم صبح مهدی برای رفتن به سرکار بیدار شد. وقتی صورتم را دید فهمید اتفاقی افتاده ‌است. پرسید چه شده اما نتوانستم برایش توضیح بدهم. بعد ازظهر بود که با من تماس گرفت و در مورد پیامک از من سوال کرد. اول منکر شدم و گفتم من چیزی ندیدم اما از حرف‌هایش فهمیدم که آن پیامک را دیده و با آن دختر هم صحبت کرده‌ است؛ اما همچنان منکر رابطه با او شد و برای توجیه کارش به من گفت می‌خواست برای او در شرکت یکی از دوستانش کارجور کند.

بعد از آن دیگر به شوهرم اعتماد نداشتم چون مطمئن شده بودم او همچنان با آن دختر رابطه دارد و حتی با وی از ناراحتی من هم صحبت کرده ‌است. دیگر نمی‌خواهم با او زندگی کنم. من از همه چیز به خاطر مهدی گذشتم و حالا او این‌طور جوابم را داد. دیگر نمی‌خواهم عمرم را با او هدر بدهم.

پرده دوم: مهدی چه می‌گوید

مهدی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد، اما ترجیح می‌دهد فقط در مورد عشق به همسرش صحبت کند:

زمانی عاشق مینا شدم که​عشقش در سلول سلول بدنم رخنه کرده ‌بود و زندگی کردن با او برایم به اندازه نفس کشیدن لازم بود. خیلی دوستش داشتم، به‌خاطر همین هم جلوی همه اعضای خانواده‌ام ایستادم و قهر سه ساله مادرم را تحمل کردم؛ اما از عشق مینا نگذشتم. آنقدر دوستش داشتم که هر وقت چیزی می‌خریدم به نامش می‌کردم تا مبادا احساس کند قدر زحمتی را که در زندگی با من می‌کشد نمی‌دانم و نتیجه این کارم هم این است که حالا بعد از 13 سال زندگی با مینا و کار کردن شبانه‌روزی چیزی به نام خودم ندارم. من هیچ‌وقت به او بی‌محلی نکردم و هیچ‌وقت او را نادیده نگرفتم با این‌که در شرکتی کار می‌کنم که دختران جوان زیادی آنجا هستند؛ اما هیچ‌وقت به خودم اجازه ندادم به زنی نگاه کنم چون همه وجودم را مینا تسخیر کرده ‌بود. او بسیار مهربان است و همین مهربانی و ذات پاکش باعث شد تا این حد عاشقش شوم و فردی تکرار نشدنی در زندگی‌ام باشد. فکر می‌کردم همان‌قدر که من به او اعتماد دارم او هم به من اعتماد دارد و لازم نیست برای کارهایم توضیح بدهم. مینا می‌گفت دوستم دارد و من هم باور کرده ‌بودم. می‌گفت به خاطر من سختی را تحمل می‌کند و این حرفش به من امید و قدرت می‌داد. در کنارش بودن را دوست دارم و فکر می‌کنم زندگی ما یک زندگی رویایی است. البته او رفتارهایی هم داشت که من اصلا دوست نداشتم اما حتی خصلت‌های بدش باعث نمی‌شد که از عشقم نسبت به او کم شود.

یک هفته بعد از آن مهمانی فهمیدم همه آنچه در این سال‌ها به آن باور داشتم اشتباه بوده‌ است. مینا در تمام این سال‌ها مرا کنترل می‌کرد و مراقب بود تا دست از پا خطا نکنم؛ در حالی که همیشه با او صادقانه رفتار کرده ‌بودم.

آن روز که فهمیدم او پیامک‌های مرا چک کرده، قلبم شکست. دیگر آن آدم سابق نبودم. آن عشق و احساس و علاقه کجا رفته ‌بود؟ آن دوستت ‌دارم‌ها؟ من تمام این سال‌ها شبانه‌روز کار کردم تا مینا راحت باشد؛ اما او به جای این‌که قدر کارهایم را بداند مرا به خیانت متهم کرد. نمی‌دانم چرا این‌طور شد و چرا او مرا این‌طور از خودش می‌راند. شاید لازم بود در مورد رابطه‌ام با آن دختر به مینا توضیح می‌دادم و از این‌که مبادا از من برنجد نمی‌ترسیدم. من همیشه از این‌که مینا را از دست بدهم می‌ترسیدم و این‌که رابطه‌ام با آن دختر را از او پنهان کرده‌ بودم، به خاطر ترس از دست دادن همسرم بود. همسرم دیگر آن مینای سابق نیست. او دیگر با من مهربان نیست و می‌گوید دیگر نمی‌تواند دوستم داشته ‌باشد. هنوز هم باور نمی‌کنم مینا آنقدر با من نامهربان باشد و مرا به خاطر یک اشتباه از زندگی‌اش حذف کند. او می‌داند نمی‌توانم در این شرایط زندگی کنم و بدون او بودن برایم مرگ است، برای همین هم هر راهی را که فکر می‌کردم می‌تواند این رابطه را درست کند، امتحان کردم. جلسات مشاوره زیادی رفتیم، اما مینا گفت حاضر نیست مرا ببخشد. شاید اگر از خودگذشتگی بیشتری نشان می‌دادم و با بچه‌دار شدن‌مان مخالفت نمی‌کردم او هم این‌طور رفتار نمی‌کرد و هم اطمینان بیشتری به من داشت و کنارم می‌ماند. رفتن مینا حاصل اشتباه بزرگی است که مرتکب شدم. بین من و آن دختر رابطه‌ای نبوده و نیست و مینا را به خاطر پنهانکاری بی‌دلیلم از دست می‌دهم و این جدایی برایم با مرگ برابر است، اما نمی‌خواهم دیگر بیشتر از این او را آزار دهم. اگر بدون من راحت‌تر زندگی می‌کند، مخالفتی ندارم. او تصمیم خودش را گرفته ‌است.

سولماز خیاطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها